هوای تازه

تازه از دیروز شروع کردم به تمیزی خونه... چون اصلا فرصتی نداشتم نه پنجشنبه نه جمعه... البته جمعه بعد از ظهر یه مقداری از آشپزخونه رو تمیز کردم... اما بالاخره دیروز کلک آشپزخونه رو کندم . وقتی اونجا تمیزه که انگار که همه خونه تمیزه...

جمعه صبح یکی فاجعه های مهم زندگیم رو شاهد بودم... چطور؟ .. اینگونه که: دایره ای به شعاع ۲۰ سانتری به رنگ زرد بر روی فرش نازنینم مشاهده کردم که بر اثر برخی عملیات دریافتم که فرزند نازنین مهمان گرانقدرمان در آن مکان رفع حاجت نموده و تا کارش هم تمام نشده از جاش جم نخورده... و مادر بی انصافش یه کلمه هم به من نگفته که بابا همچین گندی زدیم به زندگیت رفت... آخه ما در آن مکان می شینیم .. گاهی غذا می خوریم.. چون دقیقا مقابل تلویزیونه..  در همون موقع اول.. صبح جمعه که شهریار در خواب ناز به سر می برد بالای سرش حاضر شدم و چنان جیغی کشیدم که سرش چسبید به سقف...

می دونید از چی ناراحتم؟ از اینکه ناهید بهم نگفته بود همچین اتفاقی افتاده... یه روز رفتم خونه دیدم که روفرشی که می نداختم زیر بچه هاش رو انداخته رو طناب.. گفتم چرا اینکارو کردی.. به شوخی گفت انداختم شپشاش بره... هوا بخوره.. ما هم نیش خندی زده و بی خیال از کنار این مسئله گذشتیم.. فردای اون روز رفتم دیدم که روفرشی رو انداخته تو حموم و داره می شوره.. گفتم نشور بذار به موقعش خودم می شورم.. از اینجا برید بازم من باید بشورمش.. گفت:‌نه دیدم خیلی کثیفه گفتم بشورم.. من هم در دل بسی خوشحال شدم که عجب جاری مهربونی...... نگو بچه اش آبیاریش کرده و لا اقل صورت مسئله رو داره پاک می کنه ... قبلا فکر کردم که قطعا اون عطر نازنینی که داشتم و تمومش کردن ریخته شده بوده رو روفرشی که شسته اش...( پی بردید به سادگی من؟) اگر بهم می گفت به فرش هم پس داده همون موقع می شستمش... خب بچه اس دیگه گاهی پیش می اد... ولی این نامردی خیلی بهم زور داشت خداییش... بعد از دو هفته دیدمش که خشک شده بود... نمی دونم یعنی پیش خودش فکر نکرده بود ممکنه فرشه بپوسه.. آخه بچش که نوزاد نیست. اندازه جد بزرگوار ما سن داره بازم می.... جالبه همون روز بچهه اصلا جرات نمی کرد طرف من بیاد و یه جوری اینجوری از جلوی چشمم رد می شد

خولاصه همون موقع زنگ زدم به یه قالی شویی و پرسیدم که اگر همون روز ببریم کی می دنش گفت سه روز دیگه و همون روز بعد از ظهر شهریار مجبور کردم هر دوتا فرش ۱۲ متریارو ببره بده بشورن..البته یه دونه ۹ متری هم دارم که چون از اون مکان دورتر بود به کشیدن یه شامپو فرش بسنده کردم و نگهش داشتم.. ولی اصلا دلمون نمیومد که دیگه تو خونه راه بریم و از تصور اینکه ما اونجا نشستیم و گاهی غذا خوردیم حالت تهوع بهمون دست می داد....

به هر حال دیگه احساس می کنم همه جای خونه نجسه... و تصمیم جدی گرفتم که همه خونه رو  بشورم.. از رختخوابایی که توش بودن تا جایی که قدم گذاشتن... پتوها رو انداختم ماشین.. روفرشیامو شستم.. البته شهریار با پا رفت روشون و شست..

امروز مامان میاد کمکم کنه که بقیه خونه هم تمیز کنیم...

همه شما شاهد باشید... مژگان دیگه غلط می کنه دلش برای کسی بسوزه.. دیگه از این دل رحمیا برای هیچ احدی نمی کنم... این غلط کردن رو به خاطر داشته باشید که اگر یه روز دوباره خریتم گل کرد بهم تذکرشو بدید... آخه مهربونی در حق کسی که لا اقل هم روبرو هم پشت سر دوستت باشه.. نه ناهید که وقتی پشتمو بهش می کنم شروع می کنه به بدگویی علیه من...

خب ما هم ثواب کار خودمونو اینجوری بردیم ... خیر و برکت رو مشاهد کردید؟ این بود عیدی ما

راستی یه سایت کشف کردیم که می تونین همه برنامه های شبکه های فارسی ما*هپاره رو توش ببینین و همینطور تمام شبکه های ایران رو (برای کساییکه ایران نیستن و دلشون میخواد برنامه های مزخرف صدا و سیمای ایران رو ببینن)...

البته این سایت رو باید با فی*لتر شک*ن باز کنید.. یه نرم افزار دارم هر کسی خواست ..ایمیلشو بذاره تا براش بفرستمش...آدرس سایت 

اینم عیدی شما.. دیگه چی می خواید؟

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٢/٢٦ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ توسط مادر خانومی نظرات () |

Design By : Pichak