هوای تازه

نسبت به هفته پیش حالم بهتره... یه ذره ورم معدم کم شده... هر کی هر چی می گه انجام میدم تا بلکه حالم خوب بشه.. فعلا که در حال خوردن انواع و اقسام خوردنیهایی که بهشون می گن گرمی هستم ( به توصیه های زیتون عزیز که کلی با مشاوره های پزشکیش کمکم کرد) حال بدیه.. مخصوصا وقتی که معدم درد می گیره و شیکمم ورم می کنه... قرصهایی که دکتر برام نوشته یکیش آرام بخشه از نوع ضعیفش ولی چون من عادت ندارم کلی گیجم می کنه بعد از ظهرا از اداره که می رم خونه تا حدودای ۶ و نیم خوابم حسابشو بکنین دو تا سه ساعت خواب... البته وقتی بیدار می شم کلی سرحالم...

ولی اتفاقی که برام افتاده یه چیز دیگه است... نمی دونم بگم یا نه؟ چون هنوز هیچی معلوم نیست...  بگم؟؟؟؟

بهمن ماه بود که حدود ۱۰ روز قبل از پر*یودی لک شدم ... یعنی ۱۰ روز تمام لک... ولی سر موعد خودش پ*ریود شدم و مشکلی نبود... اما ماه بعدش که اسفند بود به جای اینکه دهم بشم بیست و یکم.. یک شب تا صبح فقط یه خونریزی مختصر و فرداش هم فقط لک و تموم... گذاشتم به حساب خستگی خونه تکونی و ... خلاصه بی خیال شدم... اما..... این ماه .... امروز بیست و هفتمه و هنوز خبری نیست... دارم نگران می شم...

مامان راه به راه نیگام می کنه و می گه حامله ای... میگم مامان تو رو خدا سر به سرم نذار... میگه به جون مامان من از حالتات می فهمم.. می گم آخه من به غیر از تاخیر پر*یودی هیچ علائم دیگه ای ندارم.. نه حالت تهوع نه  چیزی هوس کنم.. هیچی... می گه شاید نداشته باشی اصلا... ولی خیلی نگرانم... آمادگی این یکی رو ندارم... امروز وقت دکتر گرفتم... بدجوری دلشوره دارم... آخه من نمی تونم... نمی تونم مسئولیت یه نفر دیگه ... یه موجود زنده رو قبول کنم... آخه  روکدوم آینده حساب کنم....

دیروز تولد عادله بود.. دوستم که چهار ماه پیش بچش به دنیا اومد... گفته بودم اسم پسرش مبینه... یادتون اومد؟... با چند تا از همکارا و دوستا رفتیم خونش.. البته من قبلا رفته بودم دیدن خونش آخه خونه خریده... ولی بچه های دیگه هر دورو یکی کردن... کلی سر به سرم گذاشتن و هر یکی هی چیز می گفت که حامله ای... تا از جام بلد می شدم.. می گفتن نه .. تو بشین بار شیشه داری خواهر... یا می گفتن بشین روبرومون تا ببینیمت... هر کی یه نظری می داد... یکی میگفت خوشگل شدی..خودشه شک نکن... یکی میگفت انگار چشماتم یه ذره گشاد شده...  آخه یکی دیگه از همکارامم حامله است و الان حدود دو ماهشه.. اونم بود... وقتی حالتای اونو می بینم .. به خودم قوت قلب می دم که حامله نیستم... جرات اینکه برم بی بی چک بخرم رو ندارم.. مثل اینایی که از روبرو شدن با واقعیت می ترسن...

دیشب راجع بهش با شهریار صحبت می کردیم... گفتم اگر  حامله باشم چیکار می کنی؟ شوکه شده بود... می گفت اصلا تا به حال بهش فکر نکرده بودم... چون به این زودیا قصدشو نداشتیم... آمادگیشو نداریم... همیشه دلمون می خواست اگر قصد بچه دار شدن داشته باشیم با برنامه ریزی باشه ..نه ناخواسته...

تو رو خدا نیاید تبریک و اینا بگینا... خیلی ناراحتم... بذارید امروز برم دکتر ببینم  چه خاکی رفته تو سرم... شاید اصلا مشکل دیگه ای پیدا کردم ....

راستی اینجا هم برید ... وبلاگ یکی از دوستانه که تازه شروع به نوشتن کرده:

http://www.babamaman.blogfa.com/

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱/٢٧ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ توسط مادر خانومی نظرات () |

Design By : Pichak