هوای تازه

وای ی ی عجب روزی رو شروع کردم....

دیروز داداشم زنگ زد و گفت برم پیش مامان . یه ذره حالش خوب نیست. دلم یهو ریخت نفهمیدم دیگه چی گفت . گفتم چی شده مامان چی شده؟ گفتش که هیچی برو تنهاش نذار من جاییم که نمی تونم برم خونه.

خلاصه بعد از ظهر رفتم خونه مامان اینا دیدم رنگ به روش نیست الهی بمیرم نزدیک بود بزنم زیر گریه . گفتم آخه مامانی چته چرا رنگت پریده. بعد از کلی التماس و گریه و زاری من. تازه گفت چشه.

یه مشکلی برای داداشم پیش اومده که مامانو خیلی نگران کرده و مثل اینکه دوباره مشکل قلبشه.ای خداااااااااا این مامان ما تا کی باید غصه مارو بخور. از بسکه عاشق بچه هاشه نمی تونه بابت مشکلی که برای یکدوم از ما پیش میاد بی خیال باشه.(البته فکر میکنم همه مانا اینجوری باشن) ولی مامان دیگه خیلی خودشو نگران و ناراحت می کنه. خلاصه موندم اونجا شهریار اومد شام خورد و گفت میرم خونه . خالیه. رفت و من شب موندم پیش مامانی. کلی دلداریش دادم و یه ذره خیالش راحت شده و کلی هم سربه سرش گذاشتم و خندید.

صبح که از خونه اومدم بیرون دم در خونه مامان اینا آب ریخته بود و یخ بسته بود یه لحظه دیدم بین زمین و هوام چنان با کمر خوردم رو زمین که نفهمیدم از کجا خوردم فقط یادمه یه جیغ کوچیک کشیدم و مامان سرشو از پنجره آورد بیرون و گفت افتادی؟ گفتم آره کمرم شیکست.

گردن درد جان هم از دیروز ول کنم نیست. امروز همه جام درد می کنه.  اول صبحمون که این باشه خدا به داد آخر شبمون برسه. ولی یه چیز جالب.. هفته پیش  از طریق اینترنت چشمم به یه شرکتی خورد پیغام گذاشتم برای اینکه یه کاری برام انجام بدن فکر نمی کردم ترتیب اثر بدن یعنی اصلا تصور نمی کردم که پیغامم ارسال شده باشه. یک ساعت پیش از اون شرکته تماس گرفتن راجع به تقاضام صحبت کردن شرکته تو اصفهانه. کلی تعجب زده شدم.

دیشب با شهریار هم حرفم شد به خاطر اینکه نموند خونه مامانم. ناراحت شدم دلیلش برای رفتن قانع کننده نبود. فکر کنم امروز باهاش حرف نزنم. تا چی پیش بیاد.

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٠/۱٢ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ توسط مادر خانومی نظرات () |

Design By : Pichak