هوای تازه

من امروز بعد از دو روز بیماری برگشتم... وای چه روزهای پر از مریضی بود..

از اول بگم بهتره. . گردن درد جان که یادتونه؟ روز چهارشنبه که خونه مامان اینا بودم داداشم یه آمپول زد برام و فردا صبحش که پنجشنبه باشه خیلی خوب بودم فقط یه ذره پشت گردنم درد می کرد که اهمیتی نداشت.

پنجشنبه ظهر رفتم خونه. شهریارم تازه اومده بود. ولی هنوز سگرمه هاش تو هم بود من که این قیافه هچل هفت و که ازش دیدم خیلی ناراحت شدم. اِ اِ اِ چه دلیلی داشت که اینقدر ادامه بده. کلی باهاش حرف زدم هی حرف خودشو زد دیگه گریم گرفته بود. تو همون  حین که داشتم باهاش  حرف می زدم و لجمو درآورده بود یهویی دیدم پشت گردنم دوباره تیر کشید و خشک شد. با چه درد وحشتناکی که بیا و ببین. گردنم که اینجوری شد بغض چندروزه ام ترکید. زدم زیر گریه گفتم ببین چیکار می کنی. بی معرفت. گردنم داره می شکنه. خلاصه یه کم دراز کشیدم و استراحت کردم تا بعد از ظهر دیگه با همون گردن درد شام درست کردم و اینا ولی با شهریار حرف نمی زدم هی میاومد دور و برم که مثلا با نگاه کردن ببینه خوبم یا نه. جمعه صبح که از خواب پاشدم دیگه گردنمو نمی تونستم حرکت بدم. تا بعد از ظهر تحمل کردم ولی دیدم دیگه نمی تونم. شهریار گفت که برم برات آمپول بگیرم. اون روز چه آمپولی زده بودی؟ یادم نبود. رفت بیرون با چند تا قرص و آمپول برگشت. فکر کنم قرصه ترامادول بود و آپوله مترو نیدازول. اگه درست یادم باشه. یه قرص ترامادول ۱۰۰ بهم داد گفت باید تا نیم ساعت دیگه اثر خودشو بکنه. نیم ساعت گذشت و هیچ فرقی نکرد. من که تو اون حال که داشتم می مردم اگه زهر مارم بهم می دادن می خوردم. یه قرص ترامادول دیگه با یه استامینفون کدیین بهم داد. قرصا رو خوردم نیم ساعت بعدش دیگه بیهوش شده بودم خوابیدم تا حدودای ساعت ۱۲ شب چشامو باز کردم دیدم نشسته داره نگام می کنه گفت گردنت خوبه یه خورده تکونش دادم گفتم آره خیلی بهتره از جام پاشدم دیدم خونه داره می چرخه. افتادم. خلاصه دوباره دراز کشیدم ولی هنوز پشت گردنم درد می کرد شهریار اومد یه کم ماساژش بده که اون دردم از بین بره منتها هنوز درد می کرد ( آقای خنگول) تصمیم گرفت که نصف آمپول مترونیدازول رو هم بزنه برام که توپ توپ بشم. نیم ساعت بعدش رفت شامو آورد . رفت نمی دونم چی بیاره از آشپزخونه من قاشق اولو گذاشتم تو دهنم دیدم وای حالم چرا ایجوری می شه. گلاب به روی همگی نفهمیدم چطوری رفتم تو دستشویی و بالا آوردم اونم چی؟ خون.. شهریار که فقط سایمو دیده بود رفتم تو دستشویی اومد گفت چیه؟

- خون بالا آوردم

- آخرش یا اولش؟

 آخرش

 گفتش که هیچی نیست بیا بخواب. خلاصه شام که دیگه نتونستم بخورم و خوابیدم مطمئن بودم فردا صبحش که شنبه بود گیجه گیجم حدودای ساعت ۲ خوابیدیم. صبح پاشدم خیلی سرگیجه داشتم . زانوهام حس نداشت.یه مختصر صبحانه ای خوردم گفتم بهتره سبک باشه و قاطی پاتی نباشه نکنه معدم مشکل دار بشه با اون حال آژانس گرفتم اومدن اداره. نیم ساعتی دووم آوردم و بازم سرگیجه و تهوع شروع شد فقط همینو یادمه که سطل‌آشغالو گرفتم تو دستمو سرمو بردم توش. دوباره خون بالا آوردم. مطمئن شدم اون همه مسکنی که خوردم یه بلایی سر معده مستهلک من آورده. با راننده برگشتم خونه. شهریار هنوز بیرون نرفته بود. چند جا دکتر زنگ زد هیچ دکتری نبود تا بعد از ظهر خلاصه تا ساعت ۱۲ ظهر بیهوش شدم. بعد از ظهر رفتم دکتر . دکتر جان گفت که همه این مصیبتا که سرت اومده دلیلش آنفولانزاست. یه آنفولانزای جدید که با سرگیجه و درد عضلانی و تهوع و اینا.... همراهه. چند تا آمپول دیگه نوش جان کردم و جای سالم برام نموند همش سوراخ سوراخ شد.

اینم از ماجرای مریضی ما..

راستی یه خبر خوب مشکل داداشم حل شد و مامانم هم حالش خوبه. خب به واسطه این مریضی هم شهریار مهربون شد و آشتی کردیم..

از تمام عزیزانی که به من دلداری دادن و راه حل های قشنگشنو پیشنهاد دادن متشکرم حتما این راهکارهارو به کار می گیرم مخصوصا از آقای آزاد خیلی خیلی ممنون. راهنمایی های عالی بود.

عید غدیر رو به همه تبریک میگم.. مبارکتون باشه

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٠/۱٧ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ توسط مادر خانومی نظرات () |

Design By : Pichak