هوای تازه

سلام

امروز سرحالم. امیدوارم این سرحالی تا آخر روز هم ادامه پیدا کنه. چون خیلی وقت بود که حالم خوش نبود و همش بی حال بودم. خب از پنجشنبه به این ور بگم..

من پنجشنبه ها تا ظهر سرکارم. ظهر می خواستم برم اداره بیمه. شهریار کار داشت نتونست بیاد دنبالم ولی ماشینو داده بود به وحید(داداشش) که بیاد منو برسونه. با وحید رفتم اداره بیمه  اینقدر از تو کوچه پس کوچه منو برد اصلا نفهمیدم از کجا اومدم از کجا رفتم. خلاصه رفتیم و من کارمو انجام دادم و دنبال یه بانک می گشتم که تو همون خیابون بود. دوباره ازتو یه کوچه دیگه رفت و کل خیابانو بالا و پایین کردیم فهمیدیم بانکه دقیقا کنار اداره بیمه است. جالب اینجا بود وحید می گفتم تمام مدتی که منتظرت بودم چشمم به تابلو بانکه بوده. ولی گفتی بانک این شعبه نفهمیدم کجاست. وحیده دیگه اینجور کارا ازش بعید نیست. قرار بود ظهر برم دنبال مامان که بیاد خونه ما. رفتم دم در خونه گفت بعد از ظهر میام. به وحید گفتم اول بره دم خونه خودشون ببینم شهریار نیومده. رفتم شهریار نیومده بود ولی دیدم مامانش افتاده تو رختخواب از کمر درد. مامان بزرگشم اونجابود. دیگه موندم منتظر شهریار گفتم شاید زود بیاد. بعد از ظهر زنگ زد گفت یه مقدار دیر میاد خلاصه منم یه شام برای مادرش اینا درست کردم گفتم خب مریضه نمی تونه. شام داشته باشن .شاید شهریار زودبیاد و ما بریم.مامانم بعد از ظهر اومد اونجا سربزنه مامان شهریار دید من اونجام گفت فردا میام خونتون. بالاخره شهریار ساعت ۹ شب اومد و تا شام خوردیم و اینا ساعت ۱۱ شد و رفتیم خونمون.

صبح جمعه که چه عرض کنم ظهر جمعه ساعت ۱۱ از خواب پاشدم زنگ زدم به مامان گفتم نمی یای گفت تو تازه از خواب بیدار شدی بعد از ظهر میام. شهریار ساعت۱۲ بیدار شد. و یه کار دادم دستش گفتم برام اپیلاسیون بکنه. از وقتی ازدواج کردم دیگه برا اپیلاسیون آرایشگاه نمیرم. شهریار انجام می ده همچین با دقت و تمیز این کارو می کنه که ترجیح می دم همیشه خودش این کارو بکنه. دیگه سرمون گرم شد به اپیلاسیون تا ساعت ۳ مامان زنگ زد  گفت دارم میام گفتم نه شهریار میاد دنبالت. شهریارم تا کارش تموم شد و یه دوش گرفت و ناهار خورد شد ساعت ۵ بعدازظهر . زنگ زدم به مامان گفتم شهریار اومد دنبالت گفت دیگه شبه نمیام. دیگه کلی اصرار کردم که باید بیای دو روزه می خوای بیای نمیشه. بالاخره شهریار اوردش و جاتون خالی یه سبزی پلو ماهی درست کردم ماه. صبح هم که می خواستم بیام اداره مامانم رسوندیم دم در خونه و اومدیم.

امروز باید کار پروژمو تموم کنم ببینم چی می شه. 

فعلا........

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٠/۳٠ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ توسط مادر خانومی نظرات () |

Design By : Pichak