هوای تازه

تا حالا پیش نیومده که دعوت کسی رو بی دلیل رد کنم و به اصطلاح خودمو بگیرم و بخوام یه جورایی از زیرش در برم. در واقع من اینو یه احترام می دونم به کسی داره منو به خونش یا بهتر بگم به حریم خونش دعوت می کنه و اینقدر برای من ارزش قائل شده که اجازه داده من وارد خونش بشم .بگم نمیام. مگر اینکه واقعا نتونم برم یه جوری عذر خواهی می کنم که به طرف بر نخوره. به خاطر همین دوست ندارم وقتی کسی رو دعوت می کنم خونم بدون دلیل قانع کننده  بهانه تراشی کنه و نیاد . این بی احترامیه از نظر من  البته.

اینو گفتم که قضیه مهمون دعوت کردنمو تعریف کنم. شنبه شهریار گفتش که فردا تعطیله و می خوام مامانم اینارو بگم بیان خونمون. به ناهید(جاری بنده) و بچه هاش هم میگم بیان. منم که روز جمعه حسابی خونه رو تمیز کرده بودم و خیالم راحت بود موافقت کردم. رفتیم خرید و کلی خرت و پرت خریدیم برا مهمونی یکشنبه (دیروز). شب هم رفتیم خونه مامان شهریار و اونو با خودمون بردیم خونمون.

قبل از این بگم که جاری من. ناهید خانوم الان خیلی وقته قهر کرده و با بچه هاش رفته خونه باباش. ما هم به خاطر اینکه نگه فراموشم کردید. خواستیم دعوتش کنیم که بیاد خونه ما البته برای دومین بار. خلاصه زنگ زدیم خونشون باباش گفت رفته خونه خواهرش. منتظر شدیم برگرده. چندین بار تماس گرفتیم نیومده بود. خونه خواهرشم چون جدید بود باباش شمارشو نمی دونست.شب مونده بود خونه خواهرش. فردا صبحش (یکشنبه) خودش تماس گرفت و گفت که باباش پیغامو داده که ما تماس گرفتیم. کلی با شهریار اصرار کردیم که بیا خونمون ولی گفت که نمیاد دلیلی هم برای نیومدنش نداشت. می خواست با مادر شهریار صحبت کنه گوشیو بهش دادم و به اون گفت که دوست نداره بیاد و ناراحته و از این  حرفا... خیلی بهم برخورد و ناراحت شدم کلی حالمو گرفت. خب دعوای اونو شوهرش به من و شهریار چه ربطی داشت که دعوت مارو قبول نکنه.. البته ناهید یه اخلاقایی برا خودش داره... از روز اول که دیدمش فهمیدم یه جوراییه. اون موقع که منو شهریار عقد کرده بودیم . هر موقع که می رفتیم خونه مامان شهریار و  ناهید اونجا بود هر جوری شده یه کاری می کرد منو شهریار با هم حرفمون بشه. یه مسائلی رو پیش می کشید که خیلی با سیاست ما رو به جون هم می نداخت. البته در این مورد چند بار بیشتر موفق نشد چون من دوزاریم زود افتاد و از شهریار خواستم که بیشتر حواسشو جمع کنه چون ناهید مثل اینکه یه جورایی شیشه خورده داره. خلاصه از اون به بعد هر کاری کرد دیگه موفق نشد به هدفش برسه. نمی دونم چرا این کارو می کرد. با و جود همه اینا من هر موقع که می دیدمش کلی تحویلش می گرفتم و بهش احترام می ذاشتم الانم همینجوریه .حدود ۴ سال از من بزرگتره ولی رفتارش و خلق و خوش خیلی با من فرق می کنه. شخصیتشو نمی شناسم برام نا آشناست... بگذریم.. ناهید دعوت مارو قبول نکرد و من موندم با اون همه تدارکی که دیده بودم. برا بچه ها کلی چیز میز درست کرده بودم که خوششون بیاد باضافه یه خوراک قارچ و مرغ خیلی لذیذ. و ... مادر شهریار فهمید که من ناراحت شدم و بهش گفته بود که کار زشتی کرده ولی اون حرف خودشو می زد... البته من با وجود اینکه خیلی ناراحت شدم ولی از یه بابت خیالم راحت شد چون دختر کوچیکش جیش می کنه  حدود سه سال و نیمش هست مامی شورتش نمی کنه. اونم یه جورایی از این بچه نفهماست که هرجا جیشش بگیره همونجا خودشو تخلیه کنه. من برای فرشای نازنین و مبلمانم که هنوز نو نو هستن خیلی نگران بودم.. از این بابت بد نشد.. مادرشوهرم ساعت ۳ بعدازظهر شال و کلاه کرد که می خوام برم روضه.. هر چی گفتم بابا شام بمونید لااقل این همه غذایی که من آماده کردم بخورید... شهریار اونا رو برد برسونه منم یه ذره خونرو مرتب کردم تابیاد ... که زنگ زدن تعجب کردم شهریار به این زودی برگشته باشه پرسیدم کیه ..یه آقایی پشت در بود که می گفت دو تا دختر کوچیک داره که مادر ندارن و .... که بقیشو همه می دونن... هیچ موقع به اینجور آدما کمک نمی کردم چون مرده جوون و سالم بود و به خودش زحمت کار کردن نمی داد میومد گدایی... ولی نمی دونم چرا دلم خواست کمکش کنم... البته به نیت اینکه خدا رزق و روزیمونو زیاد کنه یه بسته گوشت یه مقداری برنج و یه بسته ماکارونی و از این چیزا بهش دادم.. من برای خدا این کار و کردم  حالا بقیش با خودش اگر واقعا محتاج بود یا نبود..

شهریار دیر اومد  حدودای ساعت ۹ اومد رفتیم بیرون یه دوری زدیم و زود برگشتیم خونه. ولی دیشب اصلا خوب نخوابیدم الان یادم نمیاد ولی فکر کنم تا صبح تو خواب حرف زدم.. چون شهریار می گفت تا ۵ صبح نذاشتم بخوابه ..

خب تقصیر من چیه ... ای بابا...

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱۱/٢۳ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط مادر خانومی نظرات () |

Design By : Pichak