هوای تازه

هیچ موقع درک نکرده بودم که چقدر سخته یه دختر از خونواده آدم شوهر کنه و بره.. دیروز این احساس جدید رو تجربه کردم. وای که چقدر دلم گرفت.

دیروز جشن عقد خواهر زادم بود. خیلی خوب بود و خوش گذشت. اما ته دل همه ما یه غصه بود از اینکه دختر خوشگلمون رفت دنبال زندگیش و معلوم نیست چی می شه. واقعا معلوم هست؟ با بعضی از پسرای این دوره زمونه؟ من براشون از ته دلم آرزوی خوشبختی می کنم . ولی باز یه جایی اون ته تها یه غم وجو داره.

دیروز وقتی تو لباس عروسی دیدمش یه دنبا ذوق کردم براش. چقدر ناز شده بود. اون چشمای سبز خوشگل که برای اولین بار آرایش شده می دیدمشون. چه قدر خوشگل تر شده بودن. یه برقی تو چشماش بود. یاد بچگیامون افتادم . خواهر زادم دو سال از من کوچیکتره. اینا دو تا خواهرن که بچه های خواهر دومم هستن. که این خانوم خشگله دختر بزرگه است که دیروز عروس شد. داماد پسر خوبی به نظر می رسید. کلا به دلم نشست. خدا کنه پسر خوبی از آب در بیاد.

با اینکه تفاوت سنی زیادی نداشتیم اما همیشه مامان و خواهرم هرجایی که می خواستن برن این دو تا رو می ذاشتن پیش من که مواظبشون باشم. چقدر با هم بازی می کردیم. هرجا می رفتیم با هم بودیم همه فکر می کردن سه تایی خواهریم. چون خیلی خیلی شبیه هم بودیم.

چهار سال پیش که دانشگاه قبول شد و رفت. هر چند که گاهی وقتا با هم صحبت می کردیم ولی من دیگه از دو سال و نیم پیش عقد کردم و سرم گرم زندگی و کار و این حرفها شد و کمتر ازشون خبر داشتم. تا اینکه پارسال درسش تموم شد و اومد.

و خیلی افسوس خوردم به خاطر این سالهای اخیر که کمتر همو می دیدیم و  حالا شوهر کرد و دیگه واقعا از هم دور می شیم.چون آقای داماد بچه شماله و خواهر زادم باید بره اونجا برای زندگی. ولی خوبیش اینه که فعلا زیر عقد می مونه  چون همسرش فعلا دانشجو هست.

دیروز کاملا احساس خواهر و برادرامو روز عقد خودم درک کردم. پیش خود فکر می کردم چرا اینقدر گریه می کنن. چرا اینقدر نگرانن من که از این ازدواج راضی بودم و شاد.  و دیروز به جواب این چراها رسیدم.

امیدوارم که خدای بزرگ این عروس خوشگله رو . و همه دخترای دیگه که با هزار امید و آرزو پا می ذارن تو زندگی مشترک خوشبخت کنه. و روی هیچ سختی و گرفتاری رو بهشون نشون نده.

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱/۱۸ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ توسط مادر خانومی نظرات () |

Design By : Pichak