هوای تازه

بعضی از آدما واقعا یه جورایین که آدمو به فکر فرو می برن ... که ای بابا این دیگه کیه؟ همیشه از حسادت بدم می اومده و می اد. هیچ وقت ادم حسودی نبودم.. هیچوقت. اما متاسفانه خیلیها هستن که احساس می کنم به کوچکترین داشته های من حسادت می کنن. وقتی فکرشو می کنم می بینم  من چیزی نیستم و چیزی ندارم که کسی حسودیش بشه بهم. البته اینم بگم دست بنده اصلا اصلا یک ذره هم نمک نداره.. و به خاطر ساده بودن همیشه کلی سرم کلا میره و ازم سوء استفاده می کنن. اما می خوام راجع به یه موضوع بگم که  چند هفته پیش برام پیش اومد..

وقتی شروع کردم به درس خوندن.. اصلا برام مهم نبود که نمره هام چه جوری باشه .. کم. زیاد.. فقط اولش پیش خودم گفتم که با شرایط من که کار می کنم و می خوام ادامه تحصیل بدم. اگر درسامو در حد پاس کردن نمره بگیرم . کلامو می ندازم هوا.. تازه نمره خوب گرفتن تو دانشگاه برام مضحک بود و بچه گانه...خلاصه بعد از چند سال دوری از درس . استارتو زدم.. اون موقع تازه عقد کرده بودم ۱۰ مهر عقد کردم و  برای نیمه دوم دانشگاه قبول شدم.. از بهمن ماه کلاسام شروع شد.. از همون اول تا حالا تا اونجایی که راه داشت و می تونستم سر کلاسام می رفتم .. ولی بعضی از کلاسها رو که صبح تشکیل می شد دو سه خط در میون می تونستم برم. البته از اول ترم با استادا هماهنگی می کردم .. به دلیل اینکه یه نیمچه همکاری با دانشگاه داشتیم استادا به من به دید همکار نگاه می کنن و خیلی هوامو دارن و بابت غیبتها مشکلی ندارم.. اما همچنان درسهام می مونه برای شب امتحان. البته اینو بگما سرکلاسها واقعا حواسم جمعه کلی درسو سر کلاس می گیرم.و برای شب امتحان یک یا دوبار که از روی جزوه یا کتاب می خونم کفایت می کنه.. وقتی هم که نمره ها می اومد می دیدم نه بابا مثل اینکه ما یه چیزی هستیم خودمون خبر نداریما.. نمره هام همه بالا و کلی بچه درسخون کلاس می شدم.  البته بیشتر درسهارو که داشتیم من قبلا کار کرده بودم مثل برنامه نویسی تو فرنت پیج و ویندوز و  خلاصه از کامپیوتر و کار باهاش خیلی سردر می آوردم و نسبت به بچه های دیگه کلاس خیلی هم صفر کیلومتر نبودم و بیشتر درسهایی که کارگاه داشتیم و خودم قبل از اینکه استاد بگه انجام می دادم. اینجوری بود که استادا یه حساب دیگه روم باز کردن و وقتی یه سئوالی رو نمی تونستم جواب بدم می گفتن خانوم... شما دیگه چرا؟... به هر حال اسم من به بچه درسخون در رفت ... معمولا با بچه های کلاس گرم نمی گرفتم و رابطه ای باهاشون برقرار نمی کردم و پروژه هامو تک نفره انجام می دادم و همیشه نمره قابل قبولی می گرفتم.. تا اینکه ... یکی از بچه های کلاس که یه جورایی حس می کردم بامن قصد رقابت داره.. اومد پیشم و خواست که با هم کار کنیم. من زیاد راضی نبودم ولی قبول کردم.. اون میخواست با من کار کنه که به عنوان هم گروه نمره اش بره بالا.. اینو بعدها فهمیدم... خلاصه چند ترم با هم کار کردیم و بیشتر زحمت پروژه ها و درسا با من بود چون واردتر بودم و به خاطر نمره خودمم که شده سعی می کردم تمام تلاشمو بکنم و بهترین کارو تحویل بدم... رابطه ام کلا با بقیه بچه ها بد نبود و در حد یه سلام و علیک هنوزم که هنوزه اسم خیلی از بچه ها رو نمی دونم... خلاصه این خانوم به من نزدیک شد و اعتماد منو خیلی جلب کرد.. برای هر مسئله می اومد محل کارم یا تلفن می زد.. خلاصه دو ترم پیش بود که احساس کردم واقعا داره از من سوء استفاده می کنه به نفع خودش.. اما هیچی به روش نیاوردم سعی کردم ازش کار بخوام ... بعضی از مسئولیتها رو بهش محول کردم . اونم از حق نگذریم کاریو که بهش ارجاع می شد و خوب انجام می داد.. استاد در جریان این بود که من بیشتر دارم کار می کنم و دو تا از بچه های گروه به استاد گفتن که من بیشتر کار انجام دادم و حقم نمره بیشتریه.. در اون درس نمره من بیشتر از بقیه شد... احساس می کردم که این خانوم از این موضوع ناراحت شده و به گوشم رسید که پیش استاده رفته بود خواسته بود که نمره اونم مثل من بشه که استاد قبول نکرده بود.. همیشه من یا شاگرد اول کلاس می شدم یا دوم اون ترم هم شاگرد دوم کلاس شدم البته شاگرد اول یه پسره شد که با تقلب نمره اورده بود . برای این می گم چون سر جلسه امتحان چندین بار ازش تقلب گرفته بودن و در رفته بود.. بعد از اون یعنی برای ترم بعدی.. یه مرتبه این خانوم  از من برید و با دوتای دیگه از بچه ها که معمولا با هم بودیم یه گروه دیگه تشکیل دادن.. متوجه بی احترامیهاش میشدم . وقتی می اومد به من سلام نمی کرد و روشو بر می گردوند و وقتی بچه های دیگه با من صحبت می کردن یه جورایی سعی می کرد اونا رو از من دور کنه مانع ارتباط بچه ها با من بشه..  نه اینکه ناراحت نشم چون شخصیتم خیلی برام مهمه و از اینکه کسی بی دلیل بهم بی احترامی کنه اصلا خوشم نمیاد. در واقع اصلا اصلا برام این موضوع اهمیت نداره چون اون آدم یکی از کسانیه که اصلا تو زندگیم براش هیچ جایگاهی باز نکردم و بود و نبودشم اصلا مهم نیست. چون رفتارش فوق العاده بچه گانه و مضحکه...  در واقع به نیتش برای این کارا پی بردم.. خلاصه اون ترم(ترم گذشته) بنده تنهایی شروع به کار کردم و ازخدام هم بود .. چون اینجوری راحت تر کارامو انجام می دادم و کمتر حرص می خوردم و دغدغه اینکه نکنه بقیه کاراشونو به موقع انجام ندن و نداشتم..

ادامه دارد

نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/۱٦ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ توسط مادر خانومی نظرات () |

Design By : Pichak