هوای تازه

 آستیناشو تا بالای آرنج بالا زده و  دمپایی پاشه و جوراباشو در آورده ... صورتش خیسه و با این اوضاع توی کل سالن راه می ره .... چند دقیقه بعد ... وایساده وسط اتاقش... الله اکبر... صدای قامت بستنش می اد.. سرک می کشم تو اتاق دور تا دور اتاق آدم نشسته و دارن راجع به موضوعات مختلف صحبت می کنن... پشت سرش هم تلویزون روشنه و داره اخبار میگه... ولوله است همه با هم حرف میزنن و اون وسط اتاق ایستاده و فریضه دینیش رو ادا می کنه..... چطور تمرکز می کنه و حواسش هست که چی می گه... اصلا می دونه داره به خدا چی می گه یا فقط داره ادای این کارو در می اره..  بهش می گن بیا ناهار بخور... می گه غذای روح واجبتره..

یکی دیگه دو روز قبل از تعطیلاتو مرخصی بوده و چهارشنبه بعد از تعطیلات هم با اجازه خودش نیومده... خیلی با رییس رابطه اش خوبه.. کلی براش خ ا ی ه مالی می کنه( با عرض پوزش این جمله رو دیگه از روی حرص گفتم) داره تموم زورشو می زنه که اون دو روز تعطیلات براش حساب نشه... رییس از اون طرف گوش تلفن دستشه و داره با امور اداری حرف می زنه تا براش این روزهای مرخصی رو ماست مالی کنه...

اون یکی دیگه... روز چهارشنبه رو برای خودش ماموریت رد کرده... شاید ماموریت خاصی تو تختخواب خونه اش داشته ....

خر تو خریه....

یکی از همکارای (بی شیله پیله بگم بهتره) نیم ساعت مرخصی ساعتی رفته... به جای اینکه زنگ بزنه به رابط اداری( که ازش متنفرم مثل سگ) زنگ زده به یکی دیگه از همکارا گفته براش برگه ساعتی پر کنه... برگشته... صدای داد و دعوا می اد... از اتاق میاد بیرون صورتش از عصبانیت سرخ شده... خب حق داره مرخصی ساعتی که دیگه این همه دنگ و فنگ نداره... مهم برگه است و اطلاع دادن که داده... چند دقیقه بعد نامه توبیخش می ره برای امور اداری و مالی....

یه نفر ۶ ماهه که اومده تو اداره ما... معاون پشتیبانی شوهر خالشه... دیروز  پیمانی شد.. قراردادشو امضا زدن... یکی دیگه (فرض کنید من) بعد از  ۴ سال هنوز چشمش به دست آقایونه که کی قرارداد محکم تر باهاش می بندن... می گن هنوز معلوم نیست... شاید... احتمال داره... دلتو خوش نمی کنم....

آخ مُردم از این همه عدالت.....

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/٢۱ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ توسط مادر خانومی نظرات () |

Design By : Pichak