هوای تازه

خیلی بد اخلاقم... خیلی لجبازم.... از خودم بدم میاد.... هیچکس نمی تونه تحملم کنه... چرا اینجوری شدم... چرا اینقدر کم طاقت شدم... چرا یه ذره عزت نفس ندارم... چرا زود جوش می ارم... حرص می خورم... داغ می شم... فشارم می ره بالا.... دلم می خواد جیغ بزنم... با همه تند حرف می زنم... حتی وقتایی که دارم آروم با کسی صحبت می کنم یهو تحملم تموم می شه... می پرم به طرف... مثل مامانم هر موقع داره نصحیتم می کنه... هی گوش می دم هی گوش می دم.. هی گوش میدم... یهود می زنه به سرم... میگم فکر می کنی من اینا رو نمی فهمم؟؟؟ خیلی اخلاقم .وهی شده.. از خودم بیزارم... زودم مثل سگ پشیمون می شم ولی نمی دونم چطور می تونم این همه بد اخلاقی رو جبران کنم..چه توضیحی براش بیارم... چطور از دل طرف در بیارم...

اعصابم بدجوری به هم ریخته... تمرکزندارم....

امتحانا نزدیکه و من ... اصلا آماده نیستم... اصلا...

تنها موردی که یه ذره حال و احوالم و عوض کرد این بود که دو روز پیش با مامان رفتیم بیرون ... از کنار یه مغازه که لباس بچه داشت گذشتیم که چشممون افتاد به یه پیرهن بندی خیلی ناز با کلاه و کفش و جورابش... تصمیم گرفتیم بریم ببینیمش ... اینقدر تو مغازه ذوق کردیم برای اون لباسه که مغازه داره تعجب می کرد... می گفت برای چه سنی می خواین... گفتیم هنوز جوجه ما به دنیا نیومده... بالاخره مامان. برای دینا کوچولو ( بچه داریوش دادشم) خریدش... خیلی نازه ... جوراباش به اندازه یه بند انگشته.. کفشای ابری کوچولو ... خلاصه اولین لباسو برای گوگولی ما. مامان بزرگش خرید... رفتیم خونه زنگ زدیم به داریوش و گفتیم که الهام و بردار و بیا... اومدن با کلی تعجب که چی شده ما که ظهر اینجا بودیم... گفتم چشماتونو ببندین یه چیزی میخوایم نشونتون بدیم.. با کلی تلاش بالاخره چشماشونو بستن... مامان لباسا رو آورد من پیرهنو گرفتم جلوی چشمشون . مامانم کفش و کلاه رو بعد گفتیم چشماتونو باز کنین... اینقدر ذوق کردن براش که خدا می دونه... الهام می گفت یه سورپرایز خیلی با حال بود که اصلا تصورشو نمی کردیم...

خلاصه یه ذره حال و هوام عوض شد... همش منتظرم دینا کوچولو به دنیا بیاد و نقشه می کشم که چه کارایی براش بکنم.

پ.ن: ای خدا در مقابل این مادرشوهر پر از شیشه خورده صبرم بده...

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/۳٠ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ توسط مادر خانومی نظرات () |

Design By : Pichak