هوای تازه

سلاااااااااام

کدوم آدم بیکاری این پرشین بلاگ رو هک کرده که اینقدر مارو گرفتار کنه؟ خدا هکش کنه الهی...

تو یک هفته گذشته بلاهایی به سرم اومده که هر کدومش یه قصه طولانی داره... آره دیگه .. خونه رو می گم... از اول اولش می گم ...

اوایل تیر ماه بود که صاحب خونمون .. زنگ زد و گفت که هر کسی از بنگاه اومد خونه رو ببینه نذارید ببینه چون من خونه رو کرایه دادم... ما رو می گی .. مرتیکه لا اقل یه خبر به ما نداد شاید بخوایم تمدید کنیم... همینجوری بی خبر خونه رو به اولین نفری که اومده بود دیده بود کرایه داد... ۱۰ روز پیش اون خانومه که خونه رواجاره کرده بود اومد دم در خونه... گفت که شما کی تخلیه میکنین؟.. گفتم ما تا اول مرداد مهلت داریم... ولی چون هنوز خونه گیر نیاوردیم.. شاید ۵ یا ۶ روز مهلت بگیریم... گفت آخه من وسایلم تو خونه مردمه... ۱۵ روزه که مهلتم تو خونه قبلی تموم شده و سرگردونم... گفتم خب من باید چیکار کنم ؟ما قاعدتا تا یکم مهلت داریم چند روزم اضافه می خوایم که یه خونه مناسب پیدا کنیم... خلاصه رفت... منم چون امتحان داشتم زیاد وقت نکردم وسایلو جمع کنم .. یه مقداری از ظرفها و چینیها و این جور چیزا رو بسته بندی کره بودیم و دیگه هیچی... اول ماه شد... بعد از ظهر من زود شام آماده کردم که شهریار بیاد بریم دنبال خونه بگردیم... امتحانام تموم شد و داشتم یه مقداری وسایلو می شستم و مرتب می کردم و بسته بندی ... دوباره زنگ در خونه رو زدن .. صاحب خونمون بود گفت که بیا پایین این خانوم مستاجر جدید اومده کارتون داره.. رفتم پایین.. چشمتون روز بد نبینه .. ۳ تا وانت بار وسایل آورده بود می گفت می خوام اسبابامو بیارم بالا... گفتم کجا می خوای بیاری.. ما هنوز اینجاییمو وسایلمونو جمع نکردیم... خلاصه صاحب خونه ام ازش پشتیبانی کرد که من یک ماهه به شما گفتم و امروز دیگه مهلت شما تموم شده... گفتم خانوم محترم من که به شما گفتم ۵ یا ۶ روز مهلت می خوایم... به صا حب خونمونم گفته بودیم.. شما چطور الان بدون اطلاع قبلی وسایلتو آوردی... گفت که رفتم بنگاه .. آقاهه گفته که من قول شرف می دم به تو که اونا (یعنی ما) امروز بعد از ظهر خونه رو تخلیه کردن... منم گفتم من بهتر می دونم کی از اینجا می رم یا بنگاه؟ چرا لا اقل یه زنگ نزدی بپرسی ما رفتیم یا نه؟ خلاصه زنگ زدم شهریار اومد و رفتن بنگاه. ببینه اون مرتیکه بی شعور چرا این حرفو زده.. که معلوم شد خانومه گفته جای دیگه گیر آوردم و اینجارو دیگه نمی خوام.. بنگاهیم به خاطر پول خودش همچین حرفی زده... آخرش شهریار گفته بود ما قاعدتا تا ساعت ۱۲ امشب فرصت داریم که پاشیم.. اومد خونه .. با عجله شروع کردیم اون همه وسیله رو جمع کردن... سرتونو درد نیارم تا ساعت ۳ شب یه سری از اثاثیه رو بردیم.. ریختیم خونه مامان شهریار... اون بنده خدا هم حال و پذیرایی خونشو خالی کرده بود برای وسایل ما...

اینجارو داشته باشین: ساعت ۱۲ شب دو تا پسر اومدن دم در خونه ... من بیرون بودم داشتم وسایلو تو ماشین جا میدادم... گفتن:خانوم شد ساعت ۱۲ شما وسایلتونو بردین؟

گفتم شما دیگه کی هستین؟ عجب آدمای زبون نفهمی پیدا می شن .... گفت خودتون گفتین که تا ساعت ۱۲ وقت دارین ما می خوایم وسیله هامونو بیاریم.. دلم می خواست خفش کنم... گفتم از کدوم دهات اومدین شما؟  شهریار اومد بیرون گفت: چی می گی داداش؟ پسره گفت: می گم نرفتین.. شهریار با یه اخم و غضب وحشتناکی گفت : نه... نرفتیم. چی می گی؟..  اونا هم گفتن باشه .. و رفتن..( عمق بیشعوری رو دارین که)

فقط موند وسایل بزرگ مثل یخچال و گاز و لباسشویی و مبل و سرویس خواب.. که ساعت ۶ و نیم صبح بیدار شدم یخچال و گازو شستم و باقی وسایلو جمع کردیم .. دوباره ساعت ۱۰ بود که اون زنیکه اومد... گفت بذارین یخچال فریزرمو بیارم بزنم به برق .. من که دیگه حسابی کفری شده بودم دنبال یه بهونه بودم که بشورمش حسابی پهنش کنم رو بند... گفتم برو یخچال فریزرت تا الان هر جایی بوده بذارش همون جا... تا بعد ازظهر هیچ بلایی سرش نمیاد... ما تا وسایلمونو کامل از اینجا نبریم.. و  خونه رو تحویل صاحب خونه ندیم.. نمیزارم یه چوب کبریت بیاری بالا.. احمق نفهم می گه شما خیلی بی انصافین... گفتم ما بی انصافیم؟ .به خاطر تو تا ساعت ۳ شب اون همه وسیله رو بسته بندی کردیم و بردیم... توی خیلی با انصافی؟ حالا هم برو تا روی سگمو بالا نیاوردی ..امروز نبینمت.. حسابی کفریم کرده بود... گورشو گم کرد دیگه خبری ازش نشد...

وای اصلا نمی دونستم این همه وسیله داریم.. مگه تموم میشد... حالا حساب کنید.. هیچ کمکی نداشتیم و اون همه وسیله رو دو نفری ( من و شهریار) از طبقه دوم بردیم پایین ... دیگه پدرمون در اومد.. فقط برای وسایل بزرگ یکی از دوستای شهریار اومد کمک کرد بردیم.. تا ۶ و نیم عصر طول کشید... بیچاره شهریار از پا افتاد... به اندازه تموم عمرش عرق ریخت... الهی بمیرم همه دستش تاول زده بود از بس وسایل سنگینه جابه جا کرده بود....

داریوش (داداشم) یه خونه برامون گیر آورده که مال مادر خانوم دوستشه.. یه مقداری قدیمیه ولی حسنش اینه که نزدیک محل کار منه.. یه کوچه فاصله داره.. فقط به خاطر این حسنش ... توافق کردیم که بگیریمش هر چند که کرایه اش بالاست... ولی با این گرونی خونه چاره ای هم نیست... خانومه گفت می خواد نقاشی کنه خونه رو چند روز دیگه آماده می شه... گفتم بابااشکالی نداره... من نمی خواستم این وضعیت برام پیش بیاد که اومد.. آب از سرمون گذشت..چند روزم برای تو... ما هم بین خونه مامانم و خونه مامان شهریار در رفت آمدیم ببینیم آ‌خرش چی می شه؟

فقط این چند روزه هر چی نفرین بلد بودم و فحش و بد بیراه نصیب این مرتیکه احمق بی شعور رییس جمهور کردم که این همه فشار مالی و روانی داره به ما میاره.. خدا تیکه تیکه اش کنه ...شما هم بگین آمین...

یه اسباب کشی اضافه رو دستم موند... می دونم وسایلم داغون می شه...  دعا کنید سال آینده دیگه یه خونه بخریم.. تا حالا اسباب کشی اینجوری تجربه نکرده بودم .. خیلی سخته...

نوشته شده در ۱۳۸٦/٥/٤ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ توسط مادر خانومی نظرات () |

Design By : Pichak