هوای تازه

سلوووم

بالاخره خونه رو گرفتیم.. همون خونه که نزدیک محل کارمه... دردست تعمیره... تو این چند روز گذشته خیلی برام مشکل بود.. می رفتم خونه مادر شوهرم..لباسامو عوض می کردم .. میرفتم خونه مامانم..آخر شب شهریار می اومد دنبالم...

اما دیروز...... به مامانم زنگ زده بودن و خبر داده بودن که متاسفانه شوهر دختر عمه ام فوت کرده... بنده خدا یک ماه بود که تو کما بود... دیروز فوت کرد... بنابراین مامانم وداداشم رفتن مسافرت باز... منو شهریار هم بار و بندیلمونو جمع کردیم رفتیم خونه مامان اینا... خلاصه دیشب یه سر راحت رو بالش گذاشتم... خونه مامان اینا خیلی راحت ترم... بی دغدغه.. اسباب اثاثیه عتیقه ام هم سپردم دست مادر شوهر جان که از جونش بیشتر مراقبشون باشه...

 آها اینو بگم که توی چند روز گذشته یه دوست قدیمی رو پیدا کردم.. از دیدنش یک دنیا خوشحال شدم..PostSmile!همیشه به من انرژی مثبت می داد این دوست عزیزم... سه سالی بود که ازش بی خبر بودم ... همیشه راهکارهای خوب به می داد .. ولی حیف تو بحرانی ترین شرایط گمش کردم...

این روزا خیلی فکرم مشغوله... یه درگیری فکری دارم...

حال بشنوید شاهکارهامو:  دیروز رفتم خونه مامان اینا..همش تو فکر بودم... یک ساعتی خوابیدم... بیدار شدم گرسنم بود به مامان گفتم مامان غذا می خوری گرم کنم برات..؟

مامان: نه من روزه ام..

غذا رو گرم کردم...مامان اومد تو آشپزخونه می خواست بادمجون پوست بکنه... یه قاشق برای خودم آ‌وردم...

من: مامان می خوری قاشق برات بیارم؟

مامان: گفتم که روزه ام

من: اها یادم رفته بود...

مامان:

غذامو خوردم می خواستم چایی بریزم.. ازداداشم پرسیدم چای می خوری؟ گفت آره...

یه چایی برای اون ریختم... یه چایی برای خودم .. یه چایی برای مامان

چایی رو گذاشتم جلوی دستش چند تا قند هم براش گذاشتم..

مامان: با چنان اخمی به چایی نگاه کرد و یه نگاه هم به من انداخت..

من: وا مامان .. چرا هر چی می ذارم جلو دستت با اخم نگاه می کنی 

 مامان یه دست گذاشت رو پیشونیم.. گفتم مژگان... مامان... حالت خوبه دخترم.. گفتم خب آره.. چطور مگه.. گفت تو الان سه بار از من پرسیدی.. من گفتم روزه ام .. باز چایی میاری می ذاری جلو دستم؟  چت شده دختر؟

من که تازه فهمیده بودم که چه سوتی دادم.. گفتم مامان به خدا فکرم مشغوله.. 

گفت یه وقتی میری خونه مادر شهریار از این حرکات نکنیا... میگن دختره خل شده ... همینم مونده فکرت چرا مشغوله؟ خب خونه ات از این روزا تعمیرش تموم می شه می ری توش دیگه این عزا گرفتن داره؟

اینقدر چپ چپ و راست راست نگام کرد که حساب کار خودمو کشیدم.. بیشتر حواسمو جمع کنم..

تا بعد.....

نوشته شده در ۱۳۸٦/٥/٩ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ توسط مادر خانومی نظرات () |

Design By : Pichak