هوای تازه

فکر می کنم از این به بعد اگر بخوام کسی رو نفرین بکنم بهش بگم الهی مستاجر بشی... پدر من یکی در اومد ...

بالاخره بعد از ۲۰ روز در به دری و آوارگی امشب اسباب کشی می کنیم... دیروز بالاخره کار خونه تموم شد.. چند روز بود که نقاشی تموم شده بود ولی یه مقدار کار تعویض شیر آلات و لوله کشی داشت.. دیروز از صبح رفتیم خونه رو تمیز کنیم...صبح با شهریار دو تایی رفتیم... خدای من چقدر این نقاش گند زده بود به همه جا... جا نمونده بود که رنگی نشده باشه... پدرمون در اومد.. حسابشو بکنین ۱۰ سری تی کشیدیم تا اون همه خاک تمیز شد... در مورد دستشویی و حموم چیزی نگم بهتره... ولی توی یک هفته گذشته هر چی از دهنم در اومده به اون مرتیکه که اومده بود و دروغکی خودشو نقاش جا زده بود. گفتم... اینقدر افتضاح رنگ زده به این دیوارا که نگو... تازه نصفه کاره هم ول کرد و رفت.. درارو رنگ نزد...

خلاصه تا ظهر ساعت ۲ و نیم من و شهریار فقط خاک جمع کردیم و رنگ پاک کردیم... بعد از ظهر هم رفتیم خونه ناهار بخوریم. ناهید (جاریم) با مادر شوهرم و مامانم -که تازه دیروز صبح برگشت- اومدن کمکمون.. جدا اگر اونا نبودن من تا آخر هفته همچنان در حال تمیزی بودم... مامانم و مادر شوهرم آشپزخونه رو تمیز کردن . ناهید شیشه ها و منم دستشویی حموم.. طبق معمول در مورد شستن دسشویی و حموم . فقط شستن خودمو قبول دارم... البته تصمیم داشتیم که کارگر بگیریم.. اما به هر جا زنگ زدیم و هر چی کارگر سراغ داشتیم گیرمون نیومد... که در نتیجه خودمون دست به کار شدیم...

تصمیم اینه که امشب اسباب کشی کنیم.. اگر شهریار تنبلی نکنه و نگه خسته ام... دیگه واقعا خسته شدم از این وضعیت.. دلم می خواد هر چی زودتر برم سر خونه زندگی خودم... ولی از حق نگذریم.. تو این مدت شهریار واقعا خسته شد . پدرش دراومد... فکر کنم اگر خونه خودمون بود اینقدر زحمت نمی کشید... خدایی ارزششو داره برای خونه مردم اینقدر خودکشی؟ یکی نیست به خودم بگه...

راستی ترم تابستونی هم دادن بهمون.. اگر خدا بخواد دیگه این ترم تمومه.. خلاص می شم... 

نوشته شده در ۱۳۸٦/٥/٢۱ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ توسط مادر خانومی نظرات () |

Design By : Pichak