هوای تازه

خب ... بالاخره آشتی کردیم... به حرف غنچه جون و بیتا جون بقیه دوستان عزیزم گوش کردم و رک و راست نشستیم با هم حرف زدیم.. آخیش اینقدر راحت شدم.. هر چی تودلم بود گفتم.. شهریارم همینجوری نیگام می کرد و گاهی می گفت یعنی من اینقدر بدم؟ اینجوری نیست.. اونجوری نیست.. اشتباه می کنی و از این حرفا... دیگه دلم نمی خواد قهر کنیم.. اصلا.. همیشه با قهر مخالف بودم.. ولی این شوور من خیلی نازک نارنجی تشریف دارن..

بریم سر بازی که مریم پاییزی گل که خیلی کمکم کرد تو قضیه فوق ... مریم جون همینجا و در حضور همه ازت بازم تشکر  می کنم..  

چی بود اولش؟ آها..

*چهار اتفاق بزرگ زندگیم که باید بهشون اشاره بشه...

۱- فوت پدرم بود.. چون کلا زندگیمون زیر و رو شد... هیچ کس فکر نمی کرد اینقدر مشکل برامون پیش بیاد..

۲- آشناییم با شهریار بود.. که قبلا گفتم

۳- جور شدن همه چیز برای رفتن به سر کار و مشغول شدن در همینجایی که هستم که اونم دوست عزیزم که ۱۲ ساله با هم دوستیم درستش کرد..

۴- قبولیم تو دانشگاه . دوباره استارت درس و زدم هر چند که اصلا فکرشو نمی کردم که بعد از این همه فاصله دوباره بتونم درس بخونم..

*چهار اتفاق مهم که اگه بهشون اشاره نشه خیلی بهتره..

۱- دوره راهنمایی بودم که با یکی از دوستام که خیلی با هم صمیمی بودیم دعوام شد... شاگرد اول مدرسه بود.. اصلا فکر نمی کردم موقع دعوا اینقدر سلیته. سلیطه.. باشه.. کلی از موهامو کند.. منم موهام بلند بود... وقتی اومدم خونه مامان موهامو داشت شونه می کرد که یه دسته از موهام درسته اومد تو دستش خیلی شاکی شد فرداش اومد مدرسه.. ولی در کمال ناباوری دید که منو دوستم دستمون گردن همه و داریم می گیم ومی خندیم...  کلا من اینجوریم..

۲- توی دوران دبیرستان با یه پسره آشنا شدم که مدام مادرشو می فرستاد سراغم. منم بهانه می اوردم که بذارین درسم تموم بشه.. آخرش بعد از تحقیقات خان داداشم معلوم شد که چقدر دروغ گفته بود بهم.. هیچ احساسی نسبت بهش نداشتم ولی ازش متنفر شدم..

۳- اون موقع که دیگه به شهریار اجازه دادم بیاد خواستگاری.. یه اعترافی پیشم کرد که هنوزم که هنوزه تاثیرش تو روحیه ام مونده و هر چی تلاش می کنم از ذهنم پاکش کنم نمی شه..

۴- اولین دعوایی که با شهریار کردم و به بزن بزن کشید..

*خلاصه ای از اخلاق و شخصیت که باید بهش اشاره بشه

خب من خیلی آدم حساسی هستم.. مخصوصا نسبت به کسایی که دوستشون دارم..  اصلاکینه کسی رو به دل نمی گیرم.. اگر یه روز دشمن سرم بیاد پیشم  و یه ذره اشک بریزه سریع  همه بدیهایی که بهم کرده از ذهنم پاک می شه.. برای خودم باور کردنی نیست. خیلی به خونواده ام وابسته ام و فکر از دست دادنشون همیشه دیوانه کننده است برام.. خیلی متعهد به کار و زندگیم هستم و کلا آدم مسئولیت پذیری هستم. تا کاریو به انجام نرسونم ول کن نیستم.. یه ترسی که همشه دارم اینه که نکنه یه روز شهریار بهم خیانت کنه.. فکر احمقانه ایه نه؟ ولی همیشه منو عذاب می ده. . اون بنده خدا هم همش منو مطمئن می کنه که هیچ موقع همچین اتفاقی نمی افته ها ولی ... چیکار کنم خب..

وقتی عصبانی می شم.. دیگه کنترل صدا و حرفامو ندارم.. داد می زنم و حرفایی می زنم که بعدا از گفتنشون مثل سگ پشیمون می شم و همیشه باید آخرش عذر خواهی کنم.. درواقع همیشه دعوا رو بازنده می شم به خاطر این رفتارم.. خانم (ح) مدیر سابقم همیشه می گفت وقتی عصبانی می شی کنترل خودتو کاملا از دست می دی جوری که آدم یا باید محکم شونه هاتو بگیره و تکونت بده یا یکی بزنه تو گوشت که حواست جمع بشه... دقیقا موافقم بااین حرفش.. صادقانه بگم..

همیشه به همه احترام می ذارم ..حتی وقتی یه نفر بیاد تو روم صد تا حرف نامربوط بزنه .. باز احترامشو می گیرم و اون موقع چیزی نمی گم ( البته اون یه نفر به غیر از شهریار چون در مقابل شهریار اصلا خوددار نیستم متاسفانه) ولی بعدا مثل خوره می افته به جونم که چرا جوابشو ندادم.. تا مدتها عذاب می کشم..

یه جورایی انتقاد پذیر نیستم.. زیر بار انتقاد نمی رم .. و فقط سعی می کنم کسی رو که ازم انتقاد می کنه مجاب کنم که داره اشتباه می کنه..از حرف زور متنفرم و کسی بخواد به زور حرفشو بهم بقبولونه همه جوره مقابل می ایستم..

به احدی اجازه نمی دم به حریم زندگیم وارد بشه و بخواد تلنگری بهش وارد کنه تا نابودش نکنم آروم نمی گیرم.

در مقابل این همه بدیهایی که دارم خداییش خیلی مهربونم  البته صفات مزخرف من زیاده ولی دیگه بیشتر از این یادم نیست..

*با در نظر گرفتن چهره واقعیتون کدوم یکی از هنرپیشه ها رو برای بازی نقش انتخاب می کنید؟

خب همه بهم می گن که خیلی شبیه لعیا زنگنه هستم... شهریار می گه اولین باری که دیدمت در جا یاد لعیا زنگنه افتادم.. شده بود طرفدار پرو پا قرص فیلم در قلب من و هر فیلمی که لعیا زنگنه توش بازی می کرد.. البته هنوزم فیلمهایی که زنگنه بازی می کنه رو با اشتیاق نگاه می کنه به عشق من.  . بعضی هم میگن شبیه مرجان محتشم هستم به غیر از حالت لبش.. بیشتر چشم وابروش.. وقتی بچه بودم پسر عمه هام بهم میگفتن مدونا.. به خدا راست می گم.. بیا بپرس..

چقدر طولانی بود وای...

منم  مژده،مریم خانوم،غنچه جون،دلا، آنی،داداشی،گل بانو، قله نشین ، نیلوفر رو به بازی دعوت می کنم.

نوشته شده در ۱۳۸٦/٥/٢٩ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ توسط مادر خانومی نظرات () |

Design By : Pichak