هوای تازه

سلام به همه

از چند روز پیش باید بگم؟ آها از تعطیلات به این ور... چهارشنبه هفته پیش برای شام خواهرم رو دعوت کردم البته مامان اینا و اون یکی خواهرم هم بودن... کلا ۱۰ نفر بودیم ولی من به اندازه ۲۰ نفر غذا پخته بودم... آخه همیشه وقتی مهمون دارم نگران اینم که نکنه یه وقت غذا کم بیاد... به خاطر همین هنوزم که هنوزه همچنان داریم از غذاهای اضافه اون شب تناول می کنیم... به من که بد نمی گذره.. یه روز غذا درست کردم برا یه هفته کفایت می کنه... بیچاره شهریار .. البته بینش تک و توک وعده وعده ای غذا درست می کنم..ولی خب ...

پنجشنبه صبح رفتم خونه مامان اینا تا دم غروب.. رفتم خونه شهریار اومد لباساشو عوض کرد و  شبم همون جمعیت خونه خواهر دومیم بودیم..خوش گذشت... ولی جای اون خواهر زادم که دو ماه پیش ازدواج کرد خیلی خالی بود... بی شعور همچین بی سرو صدا رفت که رفت.. عقد کردا .. قرار بود سال آینده عروسی بکنن و بره..ولی همینجوری بار و بندیلشو جمع کرد و رفت..امان از این دخترای این دوره و زمونه... البته فرقی هم نمیکنه.. چه با سر و صدا ، چه بی سر و صدا ... آقای دوماد شیش آتیشه ما گفته بود که نمی تونی دیگه دوری تحمل کنه و تنهایی براش سخته ..اونم کجا .. بندرعباس.. بچه شمال باشی و محل کار و تحصیلت بندرعباس باشه..بنده خدا حق داره خب... یه زن خوشگل داشته باشی و دستت بهش نرسه ؟ زور داره به خدا....

جمعه هم دیگه مال خودمون بود.. بعد از مدتها به عمل خطیر اپیلاسیون پرداختم..دیگه داشتم خفه می شدم.. دیروز هم رفتم موهامو کوتاه کردم..خوشگل شد..    چون هنوز مشی که عید زدم به موهام هست.. کوتاه که کردم خیلی ناز شد... البته وقتی رسیدم خونه ساعت ۸ شب بود.. زنگ زدم به شهریار گفت کار دارم دیر میام..منم از خدا خواسته .. بدو بدو شام درست کردم و گفتم تا شهریار بیاد یه دوش می گیرم و موهامم سشوار می کشم تا خوشگل بشه در نگاه اول ایراد نگیره.. تو حموم بودم که اومد... بدشانسی رو دیدی؟  در زد در حمومو باز کردم .. میگه: این چیه.. ماهاشو... همونجوری که بنده زیر دوش وایساده بودم همه نظراتشو داد.. یکی نیست بگه با اون موهای خیس تو چطور تشخیص دادی که مدلش چیه؟ بعد یه کم باز نیگا نیگا کرد گفت: خوشگل شدی .. گفتم بذار بیام بیرون موهامو سشوار بکشم بعد نظر بده .. موهامو حسابی سشوار کشیدم ..اینقدر خوشگل شده که خودمم تعجب کردم.. بعد اومد محکم بغلم کرده میگه نمی دونستم اینقدر موی کوتاه بهت میاد.. دیدی تو رو خدا اولش اونجوری زد  تو ذوقم.. تا آخر شب که خواستیم بخوابیم ..نشسته بود روبروم ..ذل زده بود بهم... خب بچه حق داره ..تا حالا منو با موهای اینقدر کوتاه ندیده بود..

پ.ن: به رویای نیمه شب عزیز تبریک می گم که بالاخره به عشقش عسلک خان رسید..امیدوارم که خوشبخت بشن 

دینا خانوم عطیه جون هم بالاخره قدم رنجه کردن و پا به این دنیا گذاشتن..تبریک میگم عطیه جون 

امیدوارم که مریم خانوم هم به سلامتی گل پسرش به دنیا اومده باشه  

برای پروژه فارغ التحصیلی شدیدا به کمک احتیاج دارم.. اگر کسی منبع یا مطلبی در مورد شبکه ها بی سیم داره به من برسونه ممنون می شم..خدا یک در دنیا و صد در آخرت نصیبتون کنه 

نوشته شده در ۱۳۸٦/٦/۱٢ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ توسط مادر خانومی نظرات () |

Design By : Pichak