هوای تازه

من نمی دونم چرا هر چی سنگه مال پای لنگ ماست؟

هر سال این موقع ها که می شه باید یه خرجی رو دست ما بذاره این ماشین... اون از پارسال که چپ کرد و خدا بهمون رحم که بلایی سر کسی نیومد... اینم از امسال.. چند روز پیش شهریار رفته بود استخر .. برای کاری سوئیچو داده بود دست یکی از کارگرای استخر.. اوشون هم نامردی نکرده و ماشینو کوبونده بودن تو دیوار.. گلگیر سمت راننده تا رو لاستیک جمع شده... البته من نمی دونم آدم عاقل سوئیچو می ده دست یه کسی که نه می شناسه . نه می دونه کی و چیه؟ بماند... از دست این کارای شهریار بالاخره من سکته می کنم و می رم سینه قبرستون... حالا ببین کی گفتم.

حالا بذار کارای خودمو بگم... این طرح خودروهای فرسوده رو که شنیدین .. چند روزیه ثبت نام اینترنتیش شروع شده.. ما هم الان یک ساله یه ماشین اسقاطی خریدیم ولی هر بار به یه دلیلی موفق به ثبت نامش نشدیم..تا اینکه اینبار گفتیم دیگه فرصتو از دست ندیم.. بنده هم اومدم زرنگی کنم و همون روز اول ثبت نام کنم... خلاصه کارت ماشین و اینا رو آوردم و ثبت نام کردم.. بدبختی اینجا بود اگر یه ذره تو صفحه ثبت نام اشتباه کنی و رو تایید کلیک کنی دیگه ماشین ثبت نام شده با هر اشتباهی که ممکنه پیش اومده باشه.. خلاصه کلی دقت کردم و چند بار از بالا به پایین از پایین به بالا فرمو چک کردم و با سلام و صلوات رو تایید کلیک کردم.. صفحه بعد صفحه ایه که شماره کد رهگیری رو بهت می ده و صفحه نهاییه.. خلاصه بنده تا اومدم صفحه رو پرینت بگیرم.. یه مرتبه اینترنت خوشگلی که ما داریم و معرف حضور همه هست.. قطع شد و من موفق به دریافت کد رهگیری  نشدم.. هر چی بک زدم و هر چی شگرد بلد بودم سرش در آوردم اون صفحه برنگشت که برنگشت.. دوباره ثبت نام کردم .. این پیغام اومد رو صفحه که « خودرو با این مشخصات یک بار ثبت نام شده» حالا موندم چه خاکی بریزم تو سرم... آخه تمام پیگیریهای بعدی با اون کد رهگیریه... هر دری که می دونستم زدم ولی نشد که نشد.. هر چی هم به این شماره تلفنی که گذاشتن زنگ می زنم یا مشغوله مدام یا اینکه کسی جواب نمی ده... البته من رهگیری سال ۸۵ رو که نگاه کردم دیدم تو صفحه پیگیری ثبت نامش نوشته یا  کد رهگیری رو وارد کنید یا کد ملی تون ... نمی دونم امسالم همونجوریه؟ کسی می دونه؟ اینم از شیرین کاری من.. حالا شهریار از دست من سکته بکنه یا نه؟ هنوز جرات نکردم بهش بگم..

دیروز که مثلا جمعه ما بود شهریار از صبح رفت سر کار و بعد از ظهر هم از ساعت ۳ رفت و گفت که تا شب نمیاد... منم شانسی دعوت بودم یه جشن.. کجااااا.....

بله این خواهر زاده ما که معرف حضورتون هست با همسرشون تشریف آوردن... حالا نمی دونم اسم این اومدن چیه.. ولی چند شب پیش زنگ زدن به من و گفتن که جمعه یه جشن کوچیک داریم بیا... البته زنونه بود یه چیزی شبیه پاتختی.. منم که تنها خونه بودم رفتم.. اینقدر رقصیدیم و بالا پایین پریدیم که الان کف پاهام درد می کنه... البته می دونم این درد از چیه... با اون آهنگه هست میگه.. هی خانوم کجا کجا... یادتون اومد؟ .... اینقدر با خواهر زاده دومیم مسخره بازی در آوردیم و پریدیم بالا و جیغ و ویغ کردیم و خلاصه ترکوندیم.. که این عواقبشه.. یکی نیست بگه با کفش پاشنه ۷ سانتی چرا اینقدر بالا پایین پریدی؟

به هر حال عروس خانوم ما دیگه آخرین جشنشو گرفت و رسما رفت... ای روزگار...

برای دوشنبه شبم دعوتشون کردم.. موندم غذا چی بپزم... بدیش اینه که فردا ناهار خونه مامان اینا هستن و شبشم خونه داریوش.. باید ببینم اونا چی میخوان درست کنن که من تکراری غذا درست نکنم.. اینقدر بدم میاد اینجوری... ( در این زمینه نیاز به کمک فکری دارم ) ک م م م م ک ک ک....

کلی هم سر به سر این دوماد جدید گذاشتم... هر چی کار بود کشیدم ازش... بنده خدا هم انجام می داد.. بهش گفتم ببین حساب کارتو بکش.. ما رسم داریم از دوماد کار می کشیم... یالا زودباش خونه رو مرتب کن.. . موقع سفره انداختن .. پاشده بود کمک می کرد.. بهش گفتم گفتم ما رسممونه که از  داماد کار می کشیم ولی دیگه اینبار گذشت می کنیم و میگیم بشین خودمون سفره رو می ندازیم... اینقدر بچه بانمکیه که نگو.. همش می خندید... انشااله که خوشبخت بشن... چون شهریار کار داشت و نتونست بیاد.. آخر شب دو تا ظرف پر از شیرین و میوه آورده می گه ببر برای آقا شهریار... کلی خجالت زدمون کرد ...

 وای خدا دیروز  الهامو دیدم ریخت و قیافه شیکمش از این حکایت می کنه که .. از این روزا زایمان میکنه... می خواد طبیعی زایمان کنه.. دکتره بهش گفته اگه تا دوشنبه دردت نگرفت بیا سزارینت کنم... از یه طرف خوشحالم از اینکه بالاخره چشممون به جمال اولین برادر زاده باز می شه.. از یه طرف.... دهنم سرویس شد این ماه... پوووول ندارم... اول که تولد شهریار بود و کلی رفتم تو خرج.. بعدش دو سه سری مهمونی اساسی دادم... برای پاتختی خواهر زادمم کلی پیاده شدم.. حالا برای پاگشا باید دوباره بسلفم... بچه داریوش بیاد دنیا که دیگه واویلا..دعا می کنم تا سر برج اتفاقی نیفته... یکی از همکارامم زاییده .. همکارا می خوان برن دیدنش به منم گفتن بیا...اونو چیکارش کنم.... تازه امروز نصاب پرده میاد.. پرده های خونه رو نصب کنه.. باید بهش زنگ بزنم .. بینم کی میاد تا بعد از ظهر برم خرید...خدایا هر چه زودتر این ماهو تمومش کن... تازه پنجشنبه امتحان دارم... وااااای

نوشته شده در ۱۳۸٦/٦/۱٧ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط مادر خانومی نظرات () |

Design By : Pichak