هوای تازه

سلام به دوستای گلم... از همتون عذر می خوام به خاطر این تاخیر... میبخشید که انشااله.. استغفراله....

علت دیر کردنم زیاده.. یعنی بهتره بگم دلایل...

۱- جیگر طلای عزیز دل عمه اش .. دختره.. (برای اونایی که نمی دونستن و پرسیدن) اسمش دینا است.. فداش بشم الهی .. اینقدر نازه نازه نازه که حد نداره.. چشمای سیاه درشت.. بهش می گم همش چشم...همچین قدش کشیده .. ناخنهای کشیده دستش منو کشته... هنوز فرصت اینکه عکسشو بیارم و بذارم اینجا پیدا نشده... می گم حالا...

۲- گفته بودم یه همکار داشتم به نام خانم (ح) که دو سال مدیرم بود.. یادتونه؟...که خیلی خانومه و خیلی با هم صمیمی بودیم... متاسفانه هفته پیش مادر عزیزشو از دست داد... مادرش واقعا عزیز بود.. و من خیلی متاسف شدم و خیلی هم ناراحت.. چون از نزدیک می شناختمش و می دونستم چه فرشته ای بود... اسطوره صبر بود.... نگهداری از یه دختر ۲۷ ساله معلول ذهنی.. کار هر کسی نیست... و اینکه خیلی روحیه بالایی داشت.. همیشه می خندید... این خانوم همکارم با مادرش ۱۵ سال اختلاف سنی داشت.. این بود که خیلی با هم صمیمی بود... بنده خدا جوون بود... بیشتر از این نمی نویسنم ... چون می دونم ناراحت می شین... فقط تو رو خدا براش فاتحه بخونین...

۳- به خاطر اتفاق شماره ۲ خیلی ناراحتم.. چند روز اصلا حال و حوصله خودمو هم نداشتم..البته هنوزم ندارم...

۴- امسال مثل اینکه قسمت ما نیست درست و حسابی روزه مونو بگیریم... دیروز حالم خیلی بد شد.. حال تهوع شدید و سردرد شدیدتر اونقدر که از شدت سردرد می خواستم بالا بیارم.. گلاب به روتون... شهریار میگه به خاطر روزه بدون سحریه... تهدید کرده که دیگه حق ندارم بدون سحری روزه بگیرم.. آخه خودش به خاطر معده اش نمی تونه روزه بگیره.. منم تنهایی حال ندارم بیدار بشم سحر.

۵- باور می کنید با امروز ۵ روزه دینا رو ندیدم... دیگه ببینید چه خبره.. اونوقت چطور بیام آپ کنم؟..

دیروز رفتم برای عزیز دلم کادو خریدم.. یه النگوی خوشگل... واااای چه جیگری بشه...

۶- خیلی وقته که اصلا احساس سرحالی نمی کنم..همش خسته ام... نمی دونم چه دلیلی می تونه داشته باشه.. آیا کمبود ویتامین و یا چیز خاصیه.. اگر کسی می دونه و راه حلی داره بگه تو رو خدا... خسته شدم از این کرختی و بی حوصلگی...

۷- با عادله رفتم دکتر و صدای تاپ تاپ قلب نی نیشو شنیدم.. اینقدر قربون صدقه اش رفتم که نگو... خیلی با مزه بود...

۸- آخی بازم مهر ماه اومد و مدرسه ها باز شدن..اینقدر این موقع می شه دلم هوای مدرسه می کنه.... چه دوران خوبی داشتیم... بهترین دوران تحصیلیم دبیرستان بود.. با اون همه شیطنت..البته از نوع مثبتش.. بچه خوبی بودیم کلاْ..صفهای طولانی .. خوندن قرآن و دعای صبحگاهی... ورزش... سر به سر معلما گذاشتن.. تیکه پروندن به دبیرای مرد... دفتر.. کتاب.. مداد... اون دفتر نقاشیای ابتدایی یادتونه.. چه باحال بود...صفحه سفید سفید... مداد رنگی... انشا هایی که هیچ موقع نمی تونستم خودم بنویسم..همیشه به داداشم می گفتم برام بنویسه... عاشق ساعتای ادبیات بودم... همیشه معلماشم دوست داشتم.. اصولا با همه دبیرا و معلمام دوست می شدم.. از همون دوران ابتدایی. هنوز گاهی معلمای دوران ابتدایی و راهنماییمو می بینم...  حتی معاونای مدرسمون.. مخصوصا مال دوران دبیرستان..همیشه از پشت بلندگوی مدرسه اسم منو صدا می زد طوری که بچه های سالای پایین تر و بالاتر دنبال من می گشتن ببینن اینی که همیشه خانم (ر) از پشت بلندگو جیغ می کشه و صداش می زنه کیه.. .که اینقدر شیطونه... همه مدرسه منو می شناختن ولی من کمتر اونارو می شناختم.. گاهی تو خیابون بعضیا رو میبینم که باهام احوال پرسی می کنن ولی من نمی شناسمشون میگن تو مدرسه شما درس می خوندیم... چه روازیی بود .. یادش به خیر..

فعلا قربون همتون

نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/۳ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ توسط مادر خانومی نظرات () |

Design By : Pichak