هوای تازه

سه سال گذشت..... از روزی که بعد از اون همه تنش و دلواپسی بالاخره به هم رسیدیم...

۱۰ مهر بود و روز نیمه شعبان...

بهت قول دادم که همیشه در کنارت باشم و تنهات نذارم... بهم قول دادی که پشتیبان و تکیه گاهم باشی.. بهت قول دادم که در هر شرایطی کم نیارم و سخت نگیرم..... بهم قول دادی که خوشبختم می کنی....

دقیقا ۲۰ روز اومد و رفت تا موافقت داداشمو گرفت... یک بار می اومد و با خوشحالی می رفت... دوباره می اومد و رد می شد... خیلی سختی کشید طفلی... یک بار شاد می شد و یک بار پشیمون... داداشم رو  حساب حساسیتی که روی من داشت خیلی دو دل بود... شهریار هر بار که می اومد چند نفر از بزرگای فامیلشون رو می اورد تا دل داداشمو نرم کنن... می اومدن و موفق می شدن ولی باز...

تا دو روز قبل از عقدم نمی دونستم بالاخره روز عقد ما کیه؟ از بسکه این داداش من شل کن سفت کن در می اورد... عمه ام اومده بود و می گفت بابا جان من یا موافقت کن یا مخالفت... تکلیف این بنده خدا رو روشن کن... حق داشت... هنوزم بهش حق می دم... آخرین باری که اومدن ... داداشم گفت: فقط یه چیز بهت می گم و یه درخواست دارم ازت... اینکه خوشبختش کنی و هیچ وقت دستتو روش بلند نکنی... شهریارم قول داد.. و این بار با خیال راحت رفت...

ولی واقعیت اینکه که اصلا روز عقدم هیچی از جشنم نفهمیدم... تا موقعی که قرار بود ..بله.. رو بگم پر از دودلی و اضطراب بودم... خدایا یعنی این کسی که کنارش نشستم ..همونیه که تو انتخابش کردی؟ چقدر ازت خواستم هرچی خودت صلاح می دونی رو برام پیش بیاری... موقعی که خطبه داشت خونده می شد .. قرآن رو دستم گرفتم  و گفتم خدایا حالا قبل از اینکه اتفاقی بیفته برای آخرین بار باهام حرف بزن... قرآن و باز کردم... از دیدن اولین آیه ای که اومد دلم قرص شد.. فهمیدم که اشتباه نیست... تو قرآنم علامت زدم ولی الان یادم نیست  چه سوره ای بود... ولی این معنیش بود: برای شما از جنس خودتان همسرانی آفریدیم تا در کنار آنها آرامش داشته باشید و خوشبخت باشید و .... چشمامو بستم... بغض گلوم گرفته بود.. یه نیگا به شهریار انداختم... لبخند می زد... سومین بار بود که عاقد داشت خطبه رو می خوند و منتظر بله من بود... یه مرتبه یه نفر پشت سرم ... کنار گوشم گفت.. نگی بله تا زیر لفظی بگیری... خنده ام گرفته بود... ۵ دقیقه به سکوت گذشت... شهریار چشماش پر از تعجب بود... بنده خدا اصلا نمی دونست باید زیرلفظی بدن.. یادش رفته بود ... تا اینکه ناهید ( جاریم) با صدای بلند گفت:  زیر لفظی.. تازه انگار بقیه تازه از شوک در اومده باشن.. شروع به حرف زدن کردن و از اون سکوت در اومد و من راحت شدم..  پدر شهریار ( خدا رحمتش کنه) اومد کادوشو داد یه دونه تمام سکه بود... پیشونیمو بوسید و گفت: خوشبخت بشید... اون موقع عاقد دوباره گفت: عروس خانوم.. وکیلم.. منم با صدای بلند گفتم .. بله.. دوباره به شهریار نگاه کردم و دیدم همینجوری داره نگام می کنه و لبخند می زنه...

خدا رو شکر می کنم که انتخاب درستی کردم... ما با هم خوشبختیم... مشکلات همیشه هست.. برای همه بوده و هست... ولی خیلی خوشحالم از اینکه همیشه وقتایی هم که با هم دعوامون می شه.. تنها چیزی که به داد رابطمون می رسه.. همون عشقه است.. همون دوست داشتنه .. که هیچ موقع نه تکراری می شه و نه کهنه...

از این سه سال.. یک ساله که زندگی مشترکو شروع کردیم و رفتیم زیر یک سقف.. در واقع اولین سالگرد عروسیمونه... یک سال پر از تلخی و شیرینی... اتفاقای خوب و بد... قهر، آشتی.. ولی در کل خوب بود... یک سال سختی رو پشت سر گذاشتیم... امیدوارم امسال و سالهای بعدی که در پیش داریم... اتفاقی تلخ و بد و قهر از زندگیمون مهو بشه و همش بشه شیرینی و خوبی و آشتی.

پ.ن۱: دلیل اینکه دیر به دیر آپ می کنم ا ینه که خیر سر عالیجنابان و کم کردن ساعت کاری.. حجم کاری ما همچنان همان قبلیست و اصلا وقت اینکه بیام و آپ کنم ندارم.

پ.ن ۲: عکس دینا گلی رو دارم ولی تو موبایل شهریاره..هر کاری می کنم به سیستم وصل نمی شه عکسارو انتقال بدم.. نمی دونم چرا. اگر کسی خواست کمکی بکنه بگم که گوشی شهریار نوکیا ۶۶۸۰ هست نرم افزارشم نصب کردما ولی شناساییش نمی کنه

نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/۱٠ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ توسط مادر خانومی نظرات () |

Design By : Pichak