هوای تازه

سلام

چه می کنید با ماه رمضون... برای ما که همش به کسالت گذشت.. یه بنده خدایی هم پیدا نشد که مارو دعوت کنه برای افطاری.. البته به غیر از مامان من و مامان شهریار... هیچ جایی نرفتیم..آها آها یادم نبود یه روزم رفتم خونه خواهرم.. بعداز ظهرها که همش به خواب می گذره.. از خواب که بیدار می شم دیگه حسشو ندارم جایی برم.. حسرت یه حلیم خوشمزه تو این ماه به دلم موند.. هر روز تصمیم می گیرم برم بخرم ولی تنبلی و گشنگی و بی حالی نمی ذاره.. شهریارم که طفلی اینقدر کار داره که همیشه دو ساعت بعد از اذون افطار می کنه.. خلاصه اینجوری.. موندم بعد از ماه رمضون چطوری می تونیم سر کار طاقت بیاریم.. اول که کی حال داره ساعت ۶ و نیم صبح بیدار بشه..واااااای تصورشم نمی تونم بکنم.. قطعا بعد از ظهرها هم ساعت ۱و نیم به بعد همه چرت می زنن.. خداییش خیلی این تغییر ساعتها کسالت بار بود نه؟

این همه ریاضت کشیدم و روزه  گرفتم بلکه یه ذره لاغر بشم از این وضعیت در بیام انگار نه انگار.. خیلی چاق شدم و بد تیپ.. اَه اَه.. حالم از خودم به هم می خوره.. تصمیم کبری گرفتم که برم باشگاه.. اگر بتونم عملیش کنم .. آخه کلا من از تصمیما زیاد می گیرم..

آخی.. باز دلم گرفته.. آخه می دونید این یکی خواهر زاده ام هم داره ازدواج می کنه.. خواهر همونی که چند وقت پیش ازدواج کرد و رفت.. این خواهرم همین دوتا دخترو داره.. این خواهر زاده ام از بچگی خیلی دوست داشتنی تر بود تا حدود ۱۳ سال ته تغاری خانواده بود.. همه یه جور دیگه دوستش داریم.. باورم نمی شد کوچولوی خونه ما اینقدر بزرگ بشه که یه روزی بخواهد عروس بشه.. روز عید فطر جشن نامزدیشه... خدا می دونه که یک هفته گذشته شبای قدر چقدر برای خوشبختی این دو تا  سادات دعا کردم... انشااله که همه جونایی که تازه ازدواج می کنن خوشبخت بشن.

خیلی یاد دوران بچگیامون می افتم.. چه روزایی بود.. واقعا بی خبر و خوش بودیم.. حالا می بینم همه هم بازیای بچگی یکی یکی دارن ازدواج می کنن و هر کدوم می رن تا یه بازی جدید شروع کنن.. یه بازی خیلی جدی به اسم زندگی... همیشه با هم دیگه مامان بازی می کردیم.. حالا هر کی خودش یه مامان می شه.. هر کی هم که نقش بابا رو داشت.. راست راسی بابا می شه... دلم خیلی گرفته... مطمئنا یه روزم یاد همین روزا می افتیم و بازم حسرت...

این خودرو فرسوده بود که این همه حرص خوردم به خاطرش.. بالاخره امروز نتایج قرعه کشی رو  اعلام کردن و ما مجاز شدیم... از بین ۴۰۰ هزار نفر حدود ۱۶۰ هزار نفر اسمشون در اومده که ما هم بینش بودیم خدارو شکر..

پ.ن: ای عزیز دل برادر که بدون نام یا (...) برام کامنت می ذاری. لطف کن یا نذار یا اگرم میذاری اسمتو بنویس که من بفهمم این کیه که سال و روز عقدش با من یکیه؟ اوگیییی؟

فعلا....

نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/۱٥ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ توسط مادر خانومی نظرات () |

Design By : Pichak