هوای تازه

سلام

تعطیلیها چطوری بود؟ خداییش تعطیلیای اینجوری خیلی ضد حاله.. نه می تونی جایی بری.. نه حسشو داری.. همش آدم بی حال و حوصله است..

ولی خب روز عید که جشن نامزدی خواهر زادام بود.. اولش نگفتن جشنه.. گفتن خیلی رسمی خانواده داماد میان و صحبت می کنن و میرن.. و فقط هم بزرگای فامیل هستن.. منم اصلا آماده نشدم..چون گفتم دیگه لباس مجلسی و اینا نمی خواد .. با مانتو روسری می شینیم و میریم دیگه.. خلاصه روز عید فطر بعد از نماز ... با شهریار رفتیم خونه مامانش صبحانه خوردیم و برگشتیم خونه.. شهریار جایی کار داشت و رفت.. منم زنگ زدم خونه خواهرم یه سرو گوشی آب بدم ببینم چه خبره که عروس خانوم گوشی رو برداشت.. بعد از اینکه کلی قربونش رفتم پرسیدم خب امشب نهایتا چه خبره.. مجلس چطوریه.. کاری باری ندارید بیام کمک؟ گفت نه همه کارارو کردیم. صندلی هم کرایه کردیم و برای مردا بردیم طبقه پایین و خانوما هم بالا میزنن و می رقصن.. مارو می گی .. گفتم مگه شما نگفتین رسمیه و خبری نیست.. گفت نه بابا جشنه.. گفت گوشی.. یه مرتبه دیدم صدای خواهرش میاد .. گفتم تو اینجا چیکار می کنی .. می گفت ساعت ۷ صبح که کلی گریه کردم بلیط گیرم نیومد بالاخره پای پرواز یه بنده خدایی که منصرف شده بود از رفتن .بلیطشو به من داد و من با همون بلیط از بندرعباس  اومدم..

حالا من پشمالو.. هنوز موقع اپیلاسیونم نشده بود.. هیچ کاری نکرده بودم.. گفتم آخه من الان چیکار کنم.. زنگ زدم شهریار گفتم امشب جشن مفصله به مامان اینا هم زنگ زدم و خبر دادم.. نهایتا متوسل شدم به اپیلیدی و دست و پاهامو برق انداختم  ولی دونه دونه قرمز شده بود.. با اینکه مطمئن بودم تا شب قرمزیش برطرف نمی شه . ولی از اون وضعیت که خیلی بهتر بود.. به خاطر همین با اینکه پیرهنم بلند بود مجبور شدم جوراب بپوشم..

تا عصر شهریار حرفی نداشت برای اینکه با من بیاد یه مرتبه نمی دونم چی شد که پشیمون شد که نمیام.. منم عصبانی شدم و با هم دعوامون شد.. آخه نشد یه بار ما بخوایم بریم یه جشن یا اصلا عزا و این شهریار برای من اعصاب خوردی درست نکنه.. نمی دونم چش می شه یهو.. قهر کردم.. سوییجو برداشتم که برم بیرون .. سوار ماشین شدم انگار تازه متوجه شده بود سوییچ نیست .. اومد دنبالم دید تو ماشین نشستم سریع در ماشینو باز کرد و دستی رو کشید.. گفت کجا .. گفتم می خوام برم.. زد زیر خنده که کجا؟ (آخه من رانندگی بلت نیستم یعنی بلدما ولی کم) اینقدر محکم دستی رو کشیده بود که هر چی زور زدم نتونستم بخوابونمش.. در نتیجه پیاده شدم و رفتم تو خونه..کلی جیغ زدم رو سرشو گریه کردم.. مثل همیشه.. کوتاه اومد و گفت نمیام.. کسی رو اونجا نمی شناسم.. گفتم تو که سری قبل برای جشن اون یکی خواهر زادم اومدی تقریبا با همه آشنا شدی.. بالاخره راضیش کردم که اگر اومدی و خوشت نیومد پاشو بیا خونه و اخر شب بیا دنبال من.. حالا با اون اعصاب داغون باید آرایشم می کردم.. من که اصولا بلد نیستم خط چشم بکشم.. نمی دونم به خدا بعضیا چطور اینقدر قشنگ خط چشم می کشن..  کلی هم غر زدم که من هیچ موقع نمی تونم حتی با مداد یه خط بکشم پشت چشمم.. شهریار اومد گفت بده من می کشم برات.. خدایش هم خط قشنگی کشید... رفتیم گل بخریم و بریم شهریار گفت خودت بیا انتخاب کن.. گفتم خودت بخر بیار دیگه من با این آرایش پیاده نمی شم از ماشین. گفت بابا یه دقیقه بیا انتخاب کن.. دیدین تورو خدا این دخترا با این آرایشای خفن میان تو خیابون انگار نه انگار من که یه ذره آرایشم بیشتر می شه وقتی می رم بیرون انگار که خفم می کنن آخه وقتای دیگه اصلا زیاد آرایش نمی کنم شاید یه رژ لب با یه رژ گونه . همین.. خلاصه رفتم یه سبد گل انتخاب کردم ولی اصلا روم نمی شد سرمو بالا کنم. شهریارم هی می خندید سریع پریدم تو ماشینو یه نفس راحت کشیدم و رفتیم..

شام که  خوردیم  یکی یکی فامیلای شوهر خواهرم اومدن و من کنار شهریار نشستم و همه رو بهش معرفی کردم .. حدود یک ساعت بعدم فامیلای دوماد اومدن با کلی سرد وصدا و بزن و برقص.. وای خدایا یه جور عجیب این خونواده برای من آشنا بودن.. انگار همشونو یه جایی دیده بودم به خصوص خواهر و مادر دومادو... به مامان گفتم .. مامان گفت به نظر تو هم آشنان.. منم همش دارم فکر می کنم اینارو کجا دیدم.. یه مرتبه شهریار اومد گفت من اینارو می شناسم فامیل بابامن..

مردا رفتن پایین و بالا بزن و برقص شروع شد.. منم که با عزیز دلم.. دینا خوشگلم کلی رقصیدیم بغلش کرده بودم و قر می دادم.. هر کی دینارو می دید کلی ذوق می کرد..از بسکه این جیگر طلا خوشگله..

آخر شب که داشتیم برمی گشتیم از شهریار پرسیدم اینا چه نسبتی داشتن با شما.. گفت یه آقایی که باهاشون بود پسر عمه بابامه ولی با اینا فامیل نیست من اول که دیدم فکر کردم فامیلشونه.. ولی مثل اینکه دوستشون بود.. تازه این پسرعمه بابای شهریار یکی از اون دم کلفتا و دوستان نزدیک رییس جمهوره.. که انگاری پارتی آقای دوماد شده برای شغل فعلیش.. و روی همین حساب به عنوان بزرگتر و ریش سفید با خودشون آ‌ورده بودنش..

این خواهر زاده من خیلی خوش خنده است..همش نیشش بازه.. هرچی به شوخی بهش می گفتم دختر جدی باش ..اینقدر نخند.. خودتو بگیر براشون.. بدتر می زد زیر خنده . خلاصه ماجرایی داشتیم ما. ولی وقتی فامیل داماد رو دیدم که آدمای خوبی به نظر می رسیدن.. بهش گفتم حالا می تونی بخندی که بازم زد زیر خنده.. هر چی کادو براش آورده بودن همشو مادر شوهره وقتی رفته بوده مکه به نیت عروسش اورده بود.. پارچه.. چادر.. سجاده نماز.. روسری همش مال مکه بود..  آخه یه دوماد یه دونه پسره با دو تا خواهر..

خلاصه خوش گذشت..جای همه خالی..

یک هفته است که سرما خوردم انگار قرار نیست خوب بشم.. کلافه شدم.. شهریارم سه روزه که سرما خورده.. شدیم خانواده مریض.. اون عطسه می زنه..من سرفه می کنم.. یک هفته است غذامون شده کباب. آش. سوپ.همین..

نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/٢٤ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ توسط مادر خانومی نظرات () |

Design By : Pichak