هوای تازه

آخیییییییش بالاخره این کار لعنتی که زندگی رو از من یکی سلب کرده بود تموم.

شب یلدای عزیز هم من ساعت ۱۲ شب رفتم خونه. خیلی باحاله نه؟

جمعه تا ساعت ۱۱ و نیم خوابیدم بعد که بیدار شدم تازه کار خونه شروع شد ناهار و تمیزی و شست و شو. تا ساعت ۶ غروب کار کردم . ولی وجدانم راحت شد یک هفته بود که دست به تمیزی نزده بودم خونه رو گند برداشته بود.

دیروزم یه ذره کسل بودم و حال نداشتم ولی از این فکر که بعداز ظهر می خوام برم مامانیمو ببینم شاد می شدم.

ساعت ۴ رفتم خونه مامان اینا .. حسابی مامانمو بغل کردم و بوسیدمش ۸ روز بود ند یده بودمش دلم براش یه ذره شده بود. همینطور برای داداشم . من سه تا داداش دارم . این داداشم که هنوز مجرد مونده از همه بزرگتره و ۳۶ سالشه خیلی دوستش دارم آخه خیلی خیلی مهربونه و اینقدر احساساتی که نگو. داداش دومیم الان حدود ۸ ساله که انگلیسه و داداش کوچیکه هم که با هم دوقلو هستیم هم ازدواج کرده سر خونه وزندگیش. این آخری از اونای دیگه زرنگتر بود.

خلاصه شهریار تا دیروقت  کارش طول کشید شب موندم پیش مامان جونیم. خیلی خوب بود. وقتی میرم خونه مامان اینا یک دنیا آرامش بهم میده. برام یه کتری قوری خیلی خوشگل خریده . هروقت میرم اونجا محاله یه چیزی برام نخریده باشه. البته سماور برام خریده بود ولی به کارم نمیاد برای ما خیلی بزرگه من که چایی خور نیستم شهریارم روزی یکی یا دوتا بیشتر چایی نمی خوره. میگفت برای عیدیت خریدم گفتم آخه عید کجا بود گفت دهم عید قربانه. این مامان عزیزم برای هر کاری که می کنه یه مناسبت جور می کنه حالا اگه عید یک ماه دیگه هم بود فرقی نمی کرد.

مامانم دلش خوش بود دخترش رفته پیشش ساعت حدودای ۹ و ۴۰ دقیقه بود مامان رفت نمازشو بخونه منم رومبل دراز کشیدم تا بیاد . دراز کشیدن همان و خوابیدن همان چشمامو باز کردم ساعت ۱۰ و ربع بود دیدم مامانم نشسته با اون چشای مهربونش نگام می کنه. گفتم آخی ببخشید مامان من خوابم برد گفت اشکالی نداره خسته ای بخواب. ولی نه دیگه پاشدم نشستم تازگیا نمی دونم چی شده همینکه جلوی تلویزیون دراز می کشما خوابم می بره شاید به قول مامان به خاطر خستگی زیاد باشه.

پ.ن: آزاد جون همه مثل شما فکر می کنن. به هر کی می گم من چقدر کار می کنم فکرمیکنه حتما خیری هم برام داره ولی باورتون میشه من بابت اینهمه کار یه قرون هم اضافه کاری نمی گیرم؟

بعضی وقتا شهریار به خاطر همین ناراحت میشه میگه برای کی و چی خودکشی می کنی.

نمی دونم.

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٠/۳ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ توسط مادر خانومی نظرات () |

Design By : Pichak