هوای تازه

این روال ازدواج خواهر زاده های من ادامه داره..البته فعلا تموم شد ... چون همشون تقریبا تو یک سن و سالن .با اختلاف یک یا دو سال.. همشون با هم به سن ازدواج رسیدن یکی یکی دارن ازدواج می کنن و می رن ..امشب عروسی پسر اونیکی خواهرمه ( خواهر بزرگه) ..یک سالی می شه که عقد کرده ..ولی خب راه دوره و من باید امروز رو مرخصی می گرفتم ولی نشد.. یعنی می دونستم که نمی دن و خودمم خیلی سختم بود... از خیر رفتن به عروسی گذشتم البته مامان اینا رفتن و دیروزم خواهر دومم رفت..ولی من و داریوش نرفتیم.. داریوش به خاطر اینکه دینا یه ذره مریضه تازه ۴۰ روزشم هنوز رد نشده.. منم که همچنان علاوه بر مرخصی با مشکل عداوت شهریار و باجناقش مواجهم که از یک هفته قبل، شهریار اعلام کرده بود که امکان نداره بیاد.. بنابر این تمرگیدیم سر جامون.. البته اون عداوتی که می گم در همون روزهای اول خواستگاری و قبل از عقد خودمون پیش اومد که من شوهر خواهرمو تو این مورد مقصر می دونم..

دیگه حاضر نیستم تنهایی برم..برای عقدکنونش تنهایی رفتم و همه سراغ همسر بنده رو به عنوان یک عضو تازه وارد می گرفتن و می خواستن ببینش..اگر حالا هم تنها می رفتم خیلی بد می شد..بنابراین تصمیم گرفتم عطاش رو به لقاش ببخشم.. هر چند مطمئنم خواهرم خیلی از دستم دلگیر شده چون طی هفته گذشته چندین بار زنگ زده که حتما برم..وقتی هم که آخرین بار گفتم که جور نشده بیام خیلی ناراحت شد...ولی خب چیکار کنم دیگه...

این مریضی من  مثل اینکه قرار نیست خوب بشه.. تا میام خوشحال بشم که دارم بهتر می شم یه مرتبه اوت می کنه و از اول تمام مراحل گذشته تکرار می شه و حالم خیلی بد میشه نمودنم چرا . از نظر غذا هم پرهیز سفت وسختی رو رعایت می کنم ولی انگار نه انگار ... بدبختی اینجاست شهریارم مریضه من باید از اون پرستاری کنم، اون از من.

دیروز رفتیم خونه مامان شهریار..اَه اَه همیشه حالم از خاله زنک بازی به هم میخوره متاسفانه این مادرشوهر و جاری من اسطوره خاله زنکین.. مشکل اینجاست هر دوتاشون تو یه خونه زندگی می کنن ولی مدام پشت سر هم حرف می زنن.. منم همیشه با بی محلی و بی توجهی به حرفاشون عملا گفتم که من خوشم از این حرفا نمیاد و پیش من غیبت نکنن ولی چشمشون به من می خوره پشت سر هم حرف می زنن..وقتی می رم اونجا کلی عصبی می شم.. خیلی هم دیر به دیر می رما ولی خب دیگه به خاطر شهریار نمیشه همین ۱۰ روز یکبار هم نرفت.. جالب اینجاست وقتی ما بر میگردیم خونمون دوتاییشون می شینن پیش هم و پشت سر من حرف می زنن..  چون بعدا تو حرفاشون به خاطر اینکه همدیگرو پیش من خراب کنن .. همو لو می دن...خداییش خنده داره.. نیست؟  شهریار میگه این یه صفت زنونه است ولی من این صفتو ندارم پس زن نیستم؟ پس نمیشه کلا بگی همه زنا اینجورین. بعضیا.. اونم فکر می کنم به خاطر کوتاه فکری و سطح شعور پایینشونه..البته بلا نسبت دوست جونای خودم چون مطمئن هیچکدوم تو این خطا نیستین.. البته خیلی مردا هم پیدا می شن بدتر از این حرفا هستنا... من دیدم..

چند وقت پیشم رفته بودیم خونه خاله شهریار برگشته به من میگه .. وای مژگان چرا اینقدر لاغر شدی.. ماشااله در مقابل شهریار هیچی نیستی ( از نظر هیکل می گفت مثلا).. با اینکه خوشم از حرفش نیومد ولی گفتم خب عزیزم الان هیکل لاغر مده.. در صورتیکه بین خودمون باشه من از قبل از ماه رمضون به این ور حتی نیم گرمم کم نکردم.. این حرفو زد که منو ناراحت کنه که منم محلش نذاشتم...

بسه دیگه مثل اینکه منم دارم خاله زنک می شما....

پ.ن: ببین (...) با کامنتی که تو پست قبلی گذاشتی برام مطمئن شدم کی هستی.. ولی نمیدونم چرا هر وقت کامنت تو رو می خونم نا خودآگاه یاد الیاس می افتم.. اینم آخرین باره که دارم جوابتو می دم.. لطف کن نظر نده.. چون خوشم نمیاد.. از این به بعد هم اگر نظر بذاری قطعا پاکش خواهم کرد.. ممنون

نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/٢۸ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ توسط مادر خانومی نظرات () |

Design By : Pichak