هوای تازه

امروز بی حوصله ام... اصلا حوصله هیچکس هم ندارم... یه حالتی مثل خواب آلودگی ولی خوابم نمیاد...

صبح رفتم که دفترچه بیمه ام رو اعتبار بزنم... شانسی که دارم اینه که یکی از دوستام که دوران راهنمایی با هم همکلاس بودیم .. توی اداره بیمه است.. یه سمت خوبیم داره.. هر موقع که کاری دارم میرم اونجا می شینم طفلی همه کارامو انجام می ده .. می بره می ده همکاراش کارمو راه می ندازن.. میشینم وکلی می گیم و می خندیم و میام... امروزم رفتم پیشش می گفت ارشد قبول شده.. کلی حال کردم.. که بالاخره تو این جمع دوستای ما یه نفر یه چیزی شد.. بهش گفتم کلی خندید.. ولی من می دونم که درس خوندن و شاغل بودن چقدر سخته ..شانس اورده مجرده..

تو تاکسی نشسته بودم.. همیشه وقتی می شینم تو ماشین همش تو فکرم تا وقتی که برسم..چون خب کسی نیست باهاش حرف بزنم و معمولا هم خوشم نمیاد با مردم به صورت لحظه ای آشنا بشم و سر صحبت رو باز کنم..بعضیا رو دیدی تا میشینن تو ماشین سر درد دلشون باز می شه و سفره دلو باز می کنن..

از اول هم کرایمو حساب می کنم..چون می دونم که یادم میره .. از بسکه غرق افکار خودم می شم.. تا حالا چندین بار شده که کرایمو یادم رفته بدم.. همین چند روز پیش سوار تاکسی شده بودم.. وقتی پیاده شدم یادم افتاد که کرایه رو ندادم ..یارو هم از من گیجتر راشو گرفت رفت...هر چی دست تکون دادم که بلکه تو آیینه نگاه کنه ولی ندید...

داشتم میگفتم نشسته بودم تو تاکسی دو تا خانوم سوار شدن.. آرایش کرده بودن خفن.. با هم راجع به خط چشمشون و رژلب و از این حرفا صحبت می کردن... یکیشون لاک ناخوناشو نشون اون یکی داد و گفت تازه خریدم.. اون یکی هم گفت مثل مال مریمه.. نکنه مال مریمه.. اولی گفت مریم؟ نه بابا مریم عمرا سلیقه لاک اینجوری داشته باشه... پیش خودم فکر کردم راستی..من چرا از این مشغله ها ندارم.. چرا اصلا به این چیزا فکر نمی کنم؟ وقتی می رم خرید تنها چیزی که تو برنامه خریدم هیچ موقع نیست لوازم آرایشه..نه اینکه نداشته باشما دارم.. ولی به ندرت می خرم.. چون زیاد آرایش نمی کنم به خاطر همین دیر به دیر تموم می شه.. نه اینکه خیلی مومن باشما..نه..به خاطر اینکه حوصله اشو ندارم..

مامان اینا برگشتن.. رفته بودن عروسی خواهر زادم..امروز می رم می بینمش .. دلم خیلی تنگ شده براش..جدی وقتی نیستن بدجوری دلم می  گیره.. دو سه روز بود اصلا دلم می خواست گریه کنم.. مثل بچه ها... به خاطر همین هی می پیچیدم به پرو پای شهریار.. تا اینکه بالاخره تحملش تموم شد و دعوامون شد... وقتایی مثل حالا که یه کاری می کنم لجش در بیاد..وقتی عصبانی می شه..تازه اون موقع مثل بچه آدم می شینم سرجام... ولی پشیمونی که سودی نداره...

امروز دیگه پایان نامه ام رو تحویل می دم بلکه شرش کنده شه... ولی کلی بابت صحافی و پرینت رنگی و اینا رفتم تو خرج....

خب.. فعلا خداحافظ

پ.ن: شاید دیگه اینجا ننویسم.. البته هنوز تو مرحله تصمیم گیری هستم.. ولی قطعا به خاطر یک مسئله دیگه نمی خوام اینجابنویسم.. آخه اینجوری مجبور می شم خودسانسوری کنم.. کاری که اصلا خوشم نمیا.. شاید یه جای دیگه راه انداختم با یه خصوصیات دیگه.. شاید.. نمی دونم.. شما چی می گین؟

نوشته شده در ۱۳۸٦/۸/٢ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط مادر خانومی نظرات () |

Design By : Pichak