هوای تازه

سلام
امروز مرخصی استعلاجی هستم
دیروز خیلی حالم بد بود..بدجوری سر درد و سرگیجه داشتم.. البته علتشو می دونم علاوه بر مریضی  نمی دونم چرا یک هفته جلو تر پ...ود شدم .. خلاصه ضعفی که دارم که حد نداره سردرد و سرگیجه ام هم به این خاطره..مامان میگه چون به خاطر مریضیت ضعیف شدی اینجوری شدی..
خلاصه بدجوری حالم خرابه.. تا اینکه دیروز بعد از ظهر بالاخره رفتم دکتر..کلی آمپول و قرص دکتره گفت 20 روزه مریضی حالا میای دکتر؟ آنفولانزا ست.. ولی از بسکه این دکترا به حرف آدم گوش نمی دون و خودشونم زورشون می اد حرف بزنن یادم رفت بهش بگم برام استراحت بنویسه..
از اونجا رفتم خونه مامان اینا.. تازه یادم افتاد که به دکتره نگفتم.. شهریار که اومد بهش گفتم ..پرسید پیش کی رفتی .. گفتم دکتر فلانی.. گفت اون که دوستمه آشنایی می دادی بهتر معاینت می کرد .. قبلا گفته بودا یادم نمونده بود.. خلاصه زنگ زد بهش و گفت برام استراحت بنویسه و امروز میره ازش می گیره .. منم دیگه از امروز به خودم مرخصی دادم.. گفتم فردا هم بنویسه که سه شنبه هم تعطیله حسابی استراحت کنم.. دیگه سه روز بسه دیگه...
خلاصه صبح از خواب بیدار شدم حالم یه ذره به خاطر آمپولا بهتر بود ولی همچنان سرگیجه دارم..
تلویزیونو روشن کردم دیدم داره سریال خانه سبز رو نشون میده.. یادتون هست؟ با اینکه چند سال پیش این سریال رو نشون می داد ولی هنوز قشنگی خودشو داشت.. وقتی که خسرو شکیبایی در نقش رضا به رامبد جوان که ا سمش فرید بود می گفت .. فرید مرد باش... آخر سرم فرید خان وا  می داد...خیلی باحال بود
بعد کلی کارتون دیدم بعد از سالها... اینقدر دلم برای کارتون تنگ شده بود.. یه ذره هم به کارام رسیدم .. الانم  کامی مو روشن کردم دارم معین گوش می دم و حال می کنم...تو این فکرم یه موزیک برای وبلاگم بذارم..باید بگردم طرز آهنگ گذاشتنو ببینم  چطوره.. یه موقعی بلد بودما تو پروژه های دانشگاه که وب سایت می ساختم آهنگ می ذاشتم ولی یادم نیست الان..
طفلی شهریار دیشب تا ساعت 12 و نیم شب برای من اب هویج گرفت..کلی آب میوه خریده بود چون دکتر گفت باید زیاد ما یعات بخورم به خاطر سرگیجه ام.. خلاصه این همسری گلم کلی بهم رسید.. خیلی مهربونه..وقتی مریض می شم خیلی ناراحت می شه..هر چند که حال خودش هم بهتر از من نیست..
مامان همش سفارش می کنه که اینو بخور اونو بخور .. مواظب خودت باش... از این حرفا..نیست منم چقدر حال دارم همشو اجرا کنم..
به خاطر سرماخوردگیم چند وقتیه که نتونستم برم به دینا سر بزنم دلم براش یه ذره شده .. ترسیدم نکنه از من بگیره.. آخه نمی تونم نخورمش از بسکه جیگر شده..تازه افتاده به خنده و سر و صدا کردن و دل آدمو می بره..
روز جمعه بعد از ظهر مامان شهریار زنگ زد گفت می خوان بیان اینجا.. حالا ..حال من خراب.. از در اومدن گفتن که اومدیم ببینم چته شهریار هی میگه مریضی..گفتم مرسی چه عجب بالاخره بعد از 20 روز حالی از من پرسیدید.. اگر شما باورتون شد که اونا اومدن به من رسیدن کور خوندید..چون از لحظه ای که اومد نشستن و من تو آشپزخونه بودم تا لحظه ای که رفتن..تو بگو  دریغ از جابجایی یه بشقاب.. خلاصه کلی شرمنده ام کردن..حالا همیشه ناهید کمک می کنه ها اینبار نمی دونم چی شده بود اومده بود استراحت کنه ..
تازه اخر شب می گفت بیکاری چه خوبه.. آدم بشینه ازش پذیرایی کنن .هی بیار بذارن جلو دستشو و بردارن.. دیدید تو روخدا...
خب برم یه ذره استراحت کنم..بازم سرم داره گیج میره... سه روز استراحت کنم ببینم چی می شه.. یا می میرم یا خوب می شم دیگه.. خلاصه اگر مردم حلال کنید...
نوشته شده در ۱۳۸٦/۸/۱۳ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ توسط مادر خانومی نظرات () |

Design By : Pichak