هوای تازه

سلااااااااااام

ببخشید دیگه دیر اومدم... مامان در تدارک رفتنه و سرم گرمه... آخه مامان ویزا گرفت اونم چی؟؟؟ ۶ ماهه... چند روز دیگه می ره..دیشب داداشم رفت بلیت بگیره دیگه خبر ندارم برای کی گرفت... ولی نهایتا هفته دیگه مامان می ره و من از یک طرف خوشحالم که می ره آب و هوایی عوض می کنه و یه مدتی ریخت ما بچه های عوضی اینور آبی رو نمی بینه ..از طرفی هم خودم اصلا طاقتم نمی گیره.  از شما چه پنهون فکر نبودن مامان اونم ۶ ماه پشتمو می لرزونه ..   خودش می گه فکر نکنم ۶ ماه بمونم.. گفتم نه مامان جان فکر کن می ری اونجا شاید اصلا دلت نخوادبر گردی.. تازشم تعطیلات ژانویه اونجایی و حسابی بهت خوش می گذره..

امروز می خوایم با هم دیگه بریم آرایشگاه مامان حسابی خوشگل کنه..ناسلامتی داره می ره فرنگ...

ما می مونیم این داداش عزب (ازب.. عذب..اذب) اوقلی که مامان بره نمی دونیم با شام و نهارش چیکار کنیم..مامان میگه ولش کنین هیچ کدوم حق ندارید بهش برسید تا فکری به حال خودش بکنه و زن بگیره... دیروز بهش می گه برو یه نفرو عقد کن بیار لا اقل تنها نمونی..اونم میگه نه بدون تو که نمی شه (به شوخی) مگه به پسر بدون مامانش زن می دن؟..مامان گفت برو عقد کن وقتی برگشتم عروسی بگیر... داداشم می گه..هه هه مردم اول عروسی می کنن بعد عقد می کنن..تو به من می گی اول عقد کن بعد عروسی... داداشمه دیگه مدام سر به سر مامان می ذاره.. اگر کل کل کردنشونو ببینین می ترکین از خنده...  خلاصه اگر دختری واجد شرایط ازدواج با داداش من .. مثلا ۳۰ ساله ( چون داداش من ۳۹ سالشه) اینکه تا حالا چرا زن نگرفته بحث مفصلیه که مجالش نیست حالا... دختر خوب ... خانوم... خوشگل.. خودش هر موقع که می گیم زن بگیر .. یه هنر پیشه تلویزیونو که نشون بده مثل این فیلم ایتالیاییه هست خانم افسره اسمشه چیه؟ ناتالی ؟ چی؟ اسمش دقیق یادم نیست..  میگه اگه راست می گین اینو برام بگیرین یا یه کسی مثل این؟ یا یه نفر تو ما یه های نوال زغبی.. اشتهارو دارید که.....

از عروسی بگم که جاتون خالی خیلی خوش گذشت... گفتم که داریوش اینا هم بودن و با هم رفتیم که به واسطه بدقولی داریوش خان ساعت ۸ و نیم رسیدیم اونجا می خواستن شام بدن... دیر شد ولی بد نبود ..چون تقریبا همه فامیلای این دوستمو می شناسم اصلا احساس نکردم که رفتم عروسی یه غریبه.. چون همشون تا چشمشون به من خورد یکی یکی اومدن پیشم.. از عمه و خاله و دختر عمه و دختر دایی و زن دایی و زن عمو و ... همه دیگه... دینا خانومم که وقتی می ریم یه جای شلوغ بی قرار می شه و همش نق می زنه.. بغلش کرده بودم که ساکت بشه داشتم راه می رفتم و با زن دایی دوستم خوش و بش می کردم یه مرتبه احساس کردم یه ور بدنم داغ شد.. نیگا کردم دیدم بله دینا خانوم روم  بالا آورده چه بالا آوردنی... تا روی کفشم چکید... بیچاره الهام که روی شونه هاش همیشه لکه ... دیروز رفتم برای جیگر طلا دو دست لباس جینگیلی خریدم...اینقده نازه.... داریوش می گه تو که هرچی در میاری خرج دینا کن.. عزیزم من که یه دونه برادرزاده بیشتر ندارم که اونم برادرزاده ای که دینا باشه...

این چند روزه که مامان هست... بعد از اداره میرم اونجا... دلم اینقد می گیره... می دونم خیلی خودخواهم... از یه طرف می گم خدایا من الان اینقدر بی طاقتم..اون داداشم چی کشیده این چند سال... حتما خیلی دلش تنگ شده ها ... تا حالا درک نکرده بودم..چون تا حالا بیشتر از نهایتا یک ماه از مامان دور نبودم...

بعدا نوشت:

هوراااا.. بلاخره موفق شدم موزیک بذارم رو وبلاگم... اما از کد آماده ا ستفاده کردم چون با آپلود کردن آهنگ مشکل دارم.. دوستای گلم هر کی عضو پرشین گیگه یه دعوت نامه برای من بفرسته... چون آهنگایی رو که خودم خیلی دلم می خواد بذارمو باید آپلود کنم... ممنون از همتون..آنی جون و گیلاسی جون ممنون از راهنمایی هاتون

نوشته شده در ۱۳۸٦/۸/٢٧ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ توسط مادر خانومی نظرات () |

Design By : Pichak