هوای تازه

تا حالا شده یکی بیاد خونت ... ندونی برای چی اومده .. چرا اومده... و یک کلمه حرفم نزنه و بره... مادر شوهر و جاری من اینجوری اومدن و رفتن... همش نیم ساعت موندن... هنوز در تعجبم... چون اینا همینجوری خونه من نمیان.. یا میان حداقل برای شام می مونن..... در آینده ای نه چندان دور بالاخره خود به خود رو می کنن جریان چی بوده...

دیروز غروب رفتم حموم..هوا دیگه تاریک شده بود.. یه مرتبه برق رفت... سیاهی مطلق بود.. چشمم هیچ جارو نمی دید.. دریغ از یه روزنه نور.. داشتم سکته می کردم ..حالا تازه موهامو شامپو زده بودم .. دیگه آخرای حمومم بود... اصلا نفهمیدم موهامو چطور شستم.. و سریع حولمو پوشیدم زدم بیرون... فکر کنم نصف شامپوئه تو موهام موند..چون الان شدیدن سرم داره می خواره... حتی خودمم درست آب نکشیدم.. از ترس... تاحالا براتون پیش اومده؟ ده دقیقه بعد برق اومد...

این ترس از تاریکی چیه تو وجود ما زنا..اینقدر لجم میگیره.. یه ضعفه دیگه خواهر تعارف که نداریم که...

تا حالا سوتی رییستونو گرفتین؟.. من گرفتم... همچیییین... بعدا می گم براتون... خیلی با حال بود...

مامان برای سیزدهم همین ماه پرواز داره... اولین پرواز سه شنبه همین هفته که گذشت بود... که مامان کلی کار داشت و نمی رسید..

نه دیگه خداییش لوس نیستم... فقط یه ذره لوسم... این نق و نوقامم اینجاست..پیش مامان که اصلا به روی خودم نمیارم.. فقط وقتی سفارشمو به داداشام و خواهرام و شهریار می کنه.. بغضم می گیره.. یهو ترکید... چیکار کنم خب...

اوخ اوخ .. برم خونه.. ناهار نداریم.. خاک عالم... الان شووره میاد گشنه.. خسته... این اضافه کاری اجباری پنجشنبه ها هم شده برامون معضلی هااااا...

پ.ن: نظرتون راجع به این آهنگ که گذاشتم چیه؟ بعدشم بهم بگید تو سیستم شما خوب می خونه یا قطع و وصل میشه.. آخه خودم تو خونه که وبمو باز کردم .. قطع و وصل می شد..ولی توی اینجا خوبه...

نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/۱ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط مادر خانومی نظرات () |

Design By : Pichak