هوای تازه

بالاخره مامان امروز رفت ... ساعت ۸ پرواز داشت... من موندم و حوضم..

حالم خیلی گرفته است... به خاطر خودم که تنها موندم.. چون خب هیچ کس نمی تونه جای مامان باشه... ولی به خاطر مامان یه دنیا خوشحالم که بعد از یک عمر سختی و مشغله و حرص خوردن از دست ماها رفت که یه استراحت حسابی بکنه و خوش بگذرونه..

فکرکنم حدودای ساعت ۱۲ می رسه...

دیشب هنوز مامان نرفته ..دلم گرفته بود... کلی گریه کردم..الان پلکام ورم کرده و چشمام می سوزه... از یه طرفم دوباره این سرطان سرماخوردگی که هنوز تو تنمه اومده بود سراغم و شدیدا گلوم درد می کرد و سرفه می زدم دیگه ببین چی بودم دیشب... یا شایدم به خاطر بغضی بود که از صبح نگهش داشته بودم..

می دونم الان می گید چه لوس... شاید اینجوری باشه..ولی من هیچ موقع این همه از مامان دور نشدم..چیکار کنم با این همه خلاء...

ولی کل هفته پیش مدام با مامان بودم بعد از اداره سریع می رفتم پیشش و یا درحال خرید کردن بودیم که چیزایی رو که می خواست برای دادشم بخره ... یه روزم بردمش آرایشگاه زی زی دوستم و کلی سفارش کردم که حسابی خوشگلش کنه که جلوی اروپاییا یه وقت کم نیاره مامان خوشگلم.. خداییشم زی زی سنگ تموم گذاشت..

کلی سبزی دلمه و سبزی کوفته و آجیل و زعفرون و خلاصه هر چی که فکرشو بکنی ممکنه اونجا نباشه یا کم باشه رو خرید برد..البته دادشم گفته بود سبزی اینا همه  چی اینجا هست بارشو سنگین نکنه..ولی مامان می گفت اونا که کوفته تبریزی و دلمه نمی خورن که ...

لحظه شماری می کرد برای دیدن داداشم..می دونم الانم تو هواپیما داره ثانیه ها رو می شمره..امیدوارم بهش خوش بگذره و سلامت بره و برگرده...

یه ذره بی حوصله ام ببخشید... تا بعد..

نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/۱۳ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ توسط مادر خانومی نظرات () |

Design By : Pichak