هوای تازه

از پریروز غروب یه جورایی دلم شور می زد برای اون دوستم که حامله بود بهتره اینجا بهش بگم لیلا همون که ۱۲ ساله با هم رفیقیم... تمام این ۹ ماه حاملگی شو  استرس داشت برای روز زایمانش.. وحشتناک از زایمان طبیعی می ترسه و برای سزارین می گفت می گم بیهوشم کنن که چیزی نفهمم..خلاصه خیلی می ترسید دکتر برای امروز یعنی چهارشنبه ۲۸ آذر براش تاریخ زده بود که بره بیمارستان برای سزارین... به خاطر همین تماس گرفتم که اگر مادرش مریضه و نمی تونه همراهش باشه باهاش برم بیمارستان..نمی دونم چرا هر چی می رفتم سمت تلفن که بهش زنگ بزنم کار برام پیش می اومد و نمی شد.. تا اینکه دیروز صبح زنگ زدم خونه مامانش..(خب خیلی وقته که خونه مامانشه ..خونه ای که پیش فروش خریدن در دست ساخته و الان حدود ۸ ماه می شه که خونه مامانشه) ..خلاصه کسی گوشی رو بر نداشت... با موبایلش تماس گرفتم.. دیدم یه آقایی جواب داد.. گفتم ببخشید من با همراه خانوم نون تماس گرفتم.. گفت بفرمایید. گفتم همراه خانوم نون؟.. گفت من همراهشم بفرمایید. یه لحظه متوجه شدم همسرشه.. باهاش حال و احوال کردم و پرسیدم لیلا کجاست ..گفت مرخصش کردن دنبال کارایشیم ببریمش خونه..گفتم مگه کجاست؟ گفت بیمارستان.. دلم هری ریخت پایین گفتم بیمارستان برای چی؟ گفت نگران نباشید خودش حالش خوبه ولی بچه ... گفتم بچه؟ مگه زایمان کرد؟ گفت آره دیروز بعد از ظهر دردش گرفت اوردیمش بیمارستان... بچه به دنیا اومد.. من که گیج شده بودم گفتم سزارین؟ گفت نه طبیعی.. انگار یکی محکم زد پس کلم.. چنان سر دردی گرفتم که حد نداره.. گفتم طبیعی؟ خدای من لیلا از زایمان طبیعی وحشت داشت.. الهی بمیرم حتما خیلی درد کشیده گفت  خدانکنه ..دیگه قسمت این بود.. گفتم مگه دکترش به حساب خودش یه هفته جلوتر تاریخ نزده بود برای سزارین؟ گفت مثل اینکه اشتباه شده و بچه زودتر به دنیا اومد...گفتم خب بچه چی؟ حالش خوبه؟ گفت آره خوبه فقط یه ذره تنفسش میزون نیست.. بایدیک هفته بیمارستان بمونه.. ولی لیلا رو الان دارم می برمش خونه...تازه یه ذره به خودم اومدم که این بابای بچه است و باید بهش تبریک بگم.. بنده خدا تو حال و هوای بیمارستان به من گفت من همراهشم... البته فکر کرده بود دکتر لیلاست...

تا ۱۰ دقیقه  گیج بودم و همش تو فکر لیلا که چه حالی داره الان چی کشیده با اون همه ترس و استرس... دیشب زنگ زدم بهش ... باهاش صحبت کردم .. می گفت چنان دردی کشیدم که فکر نکنم هیچ موقع دیگه تو زندگیم تجربه اش کنم.. از من می شنوی مژگان هیچ موقع حامله نشو.. خیلی دردش وحشتناکه .. مرگو جلوی چشمام دیدم... خلاصه خواستم یه ذره سربه سرش بذارم از اون حال و هوا در بیاد... گفتم خب جر خوردنت مبارک...  با اینکه بی حال بود به زورد خندید... فقط نگران بچه بود... می گفت انگار یه مقداری از محتویات داخل کیسه آبشو خورده ا ینه که مشکل تنفسی داره ... نمی دونم آیا این مشکل حل می شه؟ برای بچه مشکلی پیش نمیاد؟.. ولی دلداریش دادم که چیزی نیست و خوب می شه... گفتم حالا بچهه که درشت نبود زایمانت سخت بشه.. گفت که نه همش ۲ کیلو و ۷۰۰ گرم... ... آخی نازی جوجه کوچولو... به این دنیای پر هیاهو خوش اومدی...

به هر تقدیر دوباره خاله شدم... البته یادم رفت بگم این نی نی پسمله...

یاد زن داریوش افتادم که اون دلش می خواست زایمان طبیعی داشته باشه ... ولی نشد و سزارین شد.. ولی این دختر که این همه می ترسید و می خواست سزارین بشه.. اینجوری طبیعی زایمان کرد.. کار خدارو.... ولی یه جورایی بهتر شد .. لیلا خیلی ناز نازیه.. تحمل دردهای بعد از سزارین و زخم شیکم و اینا رو نداشت... دو سه روز می خوابه بعد خوب خوب می شه...

امروز می رم می بینمش.. می گفت بذار نی نی بیاد بعد بیا.. توزحمت نیفت.. گفتم نی نی جای خودش ..اگر نیام ببینمت دق می کنم که...

البته الان توی کشورهای دیگه تقریبا همه طبیعی زایمان می کنن..مگر اینکه طرف مشکلی داشته باشه که نتونه ... کلا با سزارین دیگه مخالفن.. ولی تو ایران نمی دونم چرا همه طرفدار سزارینن.. البته دکترا هم تلاشی نمی کنن برای قانع کردن خانوما به زایمان طبیعی.. نمی دونم  چرا ... به خاطر پوله؟ چیه؟ ولی امیدوارم هر چه زودتر این روش غلط برداشته بشه... این همه روش اومده.. زایمان بدون درد.. زایمان در آب ...

ولی از دیروز صبح تا حالا مدام دارم بد و بیراه می گم به این دکترا... چرا اینقدر بی دقت؟ تازه دکتره به حساب خودش ۲ هفته زودتر از موعد زایمان تاریخ زده بوده.. نگو لیلا ۴۰ هفته اش تموم شده .. تازه شانس اورده بود دکتر ه ۲۸ آذر گفته بیا.. رفته بوده سونوگرافی بهش گفته بودن ۸ دی برو برای سزارین.. عجب مملکتی داریم.. عجب دکترایی داریم... عجب.... عجب.... عجب...

پ.ن: این بلاگ رولینگ چشه باز... آدم کلافه می شه.. نمی دونم کی آپ کرده کی نکرده.همینجوری شانسی وبلاگارو باز می کنم...

نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/٢۸ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ توسط مادر خانومی نظرات () |

Design By : Pichak