هوای تازه

قبل از اینکه چیزی بنویسم می خوام از همه دوستای عزیزم که با من همدردی کردن و در تسکین این غم بزرگ منو یاری کردن تشکر کنم... بهتون افتخار می کنم  ...

این خواهر ناتنی ما توی کرج زندگی می کرد... تنها بود.. بچه هاش همه ازدواج کردن..دوستای زیادی داشت.. یه روز که یکی از دوستاش پیشش بود میره که کتری رو بذاره رو گاز یه مرتبه می گه گاز منو گرفت.. دوستش می رسونتش درمونگاه اونا هم به حساب اینکه گاز گرفتتش یه معاینه جزیی می کنن و می فرستنش خونه... یکی از دختراش می ره بهش سر بزنه می بینه که حالش اصلا خوش نیست اولش فکر می کنه مادرش داره شوخی می کنه می ره براش آب بیاره می بینه که دستشو یه طرف دیگه دراز کرد متوجه می شه که چشماش نمی بینه..سریع می رسونتش به بیمارستان اونجا وقتی از مغزش عکس می گیرن می بینن که یه طرف مغزش لخته خون بسته و سکته مغزی کرده .. خلاصه بستریش می کنن تا فردای اون روز کل مغزش لخته می بنده و می ره تو کما.. خواهر بیچاره ما ۱۵ روز تو کما بود. .درواقع مرگ مغزی شد.. الهی بمیرم .. یه طرف بدنش کلا کبود شده بود... به هر تقدیر ما اونو از دست دادیم...

چقدر ما آدما بدیم.. چرا قدر همو نمی دونیم.. وقتی یه نفر جلوی چشامونه و می بینمش انگار که قراره تا ابد همینجوری بمونه .. خیلی بی خیال از کنارش رد می شیم..ولی همینکه از دستش دادیم اون موقع می فهمیم ای داد بیداد چی شد.....

چقدر جای خالی مامانو احساس می کردم.. فکر می کردم فقط من این حسو دارم.. دیدم نه داداشم و خواهرام هم همینو می گن.. داداشم که زنگ زده بود به مامان و کلی پای تلفن گریه و دلتنگی کرده بود... اینا همش یه تلنگره.. خدا می زنه پس کله آدم که هی .. هواست به خودت باشه شاید همین روزا نوبت تو هم باشه..اما حیف خیلیهامون خیلی بی تفاوتیم نسبت به این مسئله..

هیچوقت دل دیدن صحنه خاکسپاری رو نداشتم.. این دومین بار بود که شاهد خاکسپاری یک نفر بودم..اولین بار خاکسپاری پدر شهریار بود و من چقدر گریه کردم وقتی اولین بار این موضوع رو دیدم.. برام خیلی سخته ببینم یه نفر که کلی روی این زمین زندگی کرده حالا بره تو یه چاله تنگ و یه خروار هم خاک بریزن روش... به شهریار گفتم اگر من مردم منو تو این قبرا نذارین..خیلی و حشتناکه .. تنگه... آدم می ترسه.. گفت باشه همینجوری می برم می ندازمت تو یه چاله ای...

به هر حال شانس آوردم که ادارمون تعطیل شد به علت سرما.. وگرنه کلی مشکل مرخصی پیدا می کردم.. دقیقا دو روزی که احتیاج داشتم..چهارشنبه و پنجشنبه...

آدما خیلی زود  چهره واقعی خودشونو نشون می دن... یه نفرو تو این جریانا خوب شناختم..ولی خداییش عجب بازیگریه.. عجب سیاستی داره.. ولی دیگه از دستش در رفت و اون ذات خودشو رو کرد... البته یه بار دیگه هم این کاروکرده بود ولی با چشم خودم ندیده بودم...

گاهی از این رفتارا تعجب می کنم.. شاید به خاطر اینه که خودم ظاهر و باطنم یکیه.. اگر از کسی خوشم نیاد نشون می دم که خوشم نمیاد و اگر خوشم بیاد بازم همه وجودم داد می زنه که خوشم میاد... ولی نمی دونم چطور بعضیا می تونن برعکس دلشون رفتار کنن. خداییش خیلی طرف باید بلد باشه...

پ.ن: بازم از همتون ممنونم... امیدوارم همیشه شاد باشید

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٠/٢٦ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ توسط مادر خانومی نظرات () |

Design By : Pichak