هوای تازه

روز پنجشنبه هفته پیش مراسم چهلم خواهرم بود... از سه روز قبلش بعداز اداره می رفتم خونه دخترش.. خواهر بزرگمم اومده بود رفته بود اونجا.. خلاصه دور هم بودیم و خوش می گذشت... نمی دونم چرا توی مراسمهای ختم بیشتر بگو بخند هست تا عروسی ... چرا؟ خواهرم یه پسر داره که آلمان زندگی می کنه البته سنش بالاس و حدود ۱۰ سالی می شه که از ایران زن گرفت و برد با خودش.. زنش تقریبا هم سن و سال خودشه ولی هیچکدوم از این خواهر و برادرها خوششون نمیاد ازش.. ولی تا دلت بخواد شوهرش دوسش داره می دونین چرا؟ میگه این جورابایی من رو می شوره... برایم غذا می پزه.. (همینجوری فارسی سلیس صحبت می کنه چون خیلی ساله که آلمانه حدود ۳۰ سال) هر چی خواهراش بهش می گن بابا خوب هر زنی این کارو می کنه .. می گه : نه .. وظیفش نیست..این برای من ارزشمنده... ( خواهران محترم لطفا یکی بزنین تو سر من اگر هم خواستید تو سر خودتون.. چون ما این کارارو می کنیم صرفا وظیفمونه و طرز فکر اونا رو داشته باشین).. البته ازدواج این خانوم ماجرایی داشت.. خواهر خدابیامرز ما خیلی وقت بود که دنبال زن می گشت برای پسرش.. هر جا می رفت سفارش می کرد که اگر دختر خوب سراغ داشتن معرفی کنن و آدرس و تلفنشم  می داد.. قبلا خودش می گفت که یه روز زنگ زدن و گوشی آیفونو برداشتم پرسیدم کیه؟ یه خانوم با صدای کلفت و لهجه لاتی جواب داد:‌ منم مادر.. پرسیدم شما؟ جواب داد: مادر من همونیم که دنبالم می گشتین... خواهرمم درو براش باز کرده و این خانوم که فوق العاده زبون داره در عرض ۳۰ دقیقه مخ خواهر مارو می زنه و همونجا هم با پسر خواهرم حرف می زنه و همه کارارو راست و ریست می کنه و می ره... به این میگن شوور پیدا کردن... این همه سال مجرد بمون بعد یه همچین شوهر پولدار و لارجی اینجوری تور بزن.. یاد بگیرین مجردا از ما که گذشت..
در مورد مملکت گل و بلبلمون یه چیزی براتون بگم... خواهر زاده من ( دختر همین خواهرم که فوت کرد) اینکه می گم خواهر زاده فکر نکنین یه دختر بچه رو می گما .. نه.. ایشون پسرش ۲۵ سالشه... یه برادر شوهر داشت که فوق العاده آقا و با شخصیت و مهندس ساخت قطعات هواپیما بود.. .. این بنده خدا چندین سال بود که مشکل کلیه داشت تااینکه کارش به پیوند کشید.. یه آدمی پیدا شد که کلیشو فروخت بهش.. پیوند انجام شد و بعد از شش ماه که کلیش دوباره مشکل پیدا کرد رفت دکتر و متوجه شدن کلیه ای که به ایشون پیوند زده شده .. حاوی ویروس ایدز بوده... بله به همین سادگی یه آدم زندگیش نابود شد... بدبختی اینجاست که زنشم ازش گرفت و بچه اش هم مشکل کلیه رو از پدرش به ارث برده.. عمق فاجعه رو فهمیدین؟
شوهر خواهرزادم توی مدت سه سالی که برادرش اینجوری مریض شد و رو تخت بیمارستان بود به هر دری زد حتی پیش این مرتیکه وزیر بهداشت لنکرانی هم رفت ولی هیچ کاری از پیش نبرد فقط تا تونسته بود به لنکرانی و همه این احمقا فحش داده بود و دل خودشو خالی کرده بود ولی هیچ کدوم از  اینا دیگه سلامتی برادرشو براش بر نگردوند... تا اینکه دو هفته پیش برادرش فوت کرد.. همش ۳۵ سالش بود و از سن ۳۲ سالگی بیمارستان بود... در واقع این بنده خدا ۳۲ سال زندگی کرد .. چه مملکت بی در و پیکری داریم که حتی از زیر یه آزمایش ساده هم شونه خالی می کنن و یه خانواده رو اینجوری نابود می کنن... این احمقایی که می رن تو خیابونا و به نفع این کثافتای آشغال دزد شعار می دن کیا هستن؟ روز ۲۲ بهمن وقتی این سیل جمعیتو دیدم فقط به حال خودمون گریه کردم... چی می شه گفت؟
نمونه های این آقا هزاران هزار هست که تو این کشور لعنتی دارن پر پر می شن کک هیچکسی هم نمی گزه... خاک بر سرمون.. استثنا هم نداره...
پسر خواهرم که از آلمان اومده بود همه چی اینجا براش مسخره بود.. می گفت هواپیمایی ایران اصلا قابل تحمل نیست.. من برای یه پرواز اینقدر معطل شدم و اینقدر تاخیر داشت که برگشتم خونه... یا وقتی فوتبال می دید.. میگفت این مسخره چیه شما می بینید؟.. با حرفای اون ما بیشتر می فهمیدیم که کجای دنیاییم... می گفت آلمان مدینه فاضله نیست ولی ایران خیلی فاجعه است .. خلاصه فقط تاسف خورد به حال ما
پ.ن ۱: مامان اواسط اسفند بر می گرده
پ.ن ۲: لعنت بر .. کسی که سن*توری رو توقیف کردن.. یکی نیست بگه مرتیکه تو به خودت شک داری چرا  به این و اون گیر می دی؟.. شخصیت اول فیلم چه ربطی به........ الله اکبر هی می گیم عفت کلام داشته باشیما....به نظر من این فیلم نمونه بارزی از واقعیتهای اجتماعی ما هست و می تونه خیلی تاثیر گذار باشه.. آخه کی تا حا لا این بی شعورا قدر هنر و این شاهکارا رو دونستن که این دومیش باشه؟ کار رادان معرکه بود...
پ.ن۳: من اسم وبلاگمو تو صفحه اول پرشین بلاگ دیدم
پ.ن ۴: بابا این پرشین بلاگ جدید مارو گیج کرد.. اومدم یه تغییر کوچولو توی قالبم بدم دیگه نوشته هام دیده نمی شد.. مجبور شدم یکی از همین قالبا رو انتخاب کنم تا بعد ببینیم چی می شه
نوشته شده در ۱۳۸٦/۱۱/٢۸ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط مادر خانومی نظرات () |

Design By : Pichak