هوای تازه

سلام سلام... خیلی شارژم این روزا مامانم داره میاد و من دارم از خوچحالی بسی به خودم می پیچم...

از پنجشنبه رفتم مشغول تمیزی خونه مامان شدم.. . هر بار می رفتم و یه تمیزی می کردم ولی اینبار در واقع خونه تکونی دارم می کنم و تازه داره رو می شه که در این مدت ۳ ماه داداش من چه ها کرده با این خونه... خلاصه پنجشنبه از ساعت ۱۲ ظهر تا ۱۲ شب فقط رسیدم آشپزخونه و یکی از اتاق خوابا رو تمیز کنم... فاجعه بود.. یه چیزی می گم یه چیزی می شنوینا... همه پرده ها رو درآوردم و انداختم توماشین... یکی از اتاقا با حال پذیرایی مونده که امروز یا فردا می رم تمومش می کنم... می خوام وقتی مامانی میاد همه جا برق  بزنه.. کاری نمونده باشه  که انجام بده.. هر چند می دونم بالاخره یه سری کارا هست که خودش می دونه فقط...

یا تا آخر این هفته مامان میاد یا توی هفته دیگه... به هر حال خیلی خوشحالم... اینکه مامان میاد و دوباره با هم دیگه می ریم اینور و اونور و خرید و .... خیلی دلم تنگ شده براش...

دق کردم از تنهایی... اره... هستن .. خیلی ها.. ولی تازه فهمیدم که هیچ کس جای مامانو نمی تونه برام پر کنه... البته یه عده ای هم خوب شناختم... با مامان که حرف می زدم پرسید که بچه ها ( خواهر و برادرا) میان بهت سر بزنن.. گفتم نه... گفت چی؟ من دیروز باهاشون حرف می زدم گفتن می ریم سر می زنیم به مژگان.. گفتم مامان جون دریغ از اینکه نوک پاشون خورده باشه در خونه من... بی خیال....

تازگیا به وظایفم .. وظیفه بچه داری یا همون للگی اضافه شده... پامیشن می رن بیرون دنبال کار و بارشون دوتا جوونور شیطون رو می ذارن تو دامن من... منم نیست خیلی از بچه خوشم میاد....

از وقتی شنیدم مامان داره میاد اوضاع و احوال روحیم خوبتر شده... گاهی تو خونه این مهمونامون به خاطر بعضی از مسائل خودشون بد اخلاق میشن و اخماشون می ره تو هم.. اوایل ناراحت می شدم و می پرسیدم.. اما تازگیا.. به قول لنگ دراز.. به یه ورم می گیرم و سرم تو کار خودمه... اصلا اهمیت نمی دم...

خبرهای تکمیلی در مورد اومدن مامان متعاقبا ارسال خواهد شد....

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٢/۱٢ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ توسط مادر خانومی نظرات () |

Design By : Pichak