هوای تازه

مامان اومد... دارم لحظه شماری می کنم که ساعت کاریم تموم بشه و برم ببینمش.. می خواستم حالا برم زنگ زدم خواب بود... گفتم حسابی سرحال بشه خستگیش در بره بعد برم..

امیدوارم با اومدن مامان شر این مهمونا هم از سرم کنده بشه.. من که کاری بهشون ندارم میرم خونه مامان اینا... حال هر وقتی که خواستن برن ولی هرچه زودتر...  یه شیشه عطر نازنینمو خالی کردن.. نمی دونم باهاش دوش گرفتن یا ریختنش.. یادگاری دخترخالم بود بدجوری حالم گرفته شد و عصبانی شدم.. ولی چیزی نگفتم.. دیگه دلم نمی خواد برم خونه... انگار که می خوام برم قتلگاه اینقدر سختمه بعد از اداره برم خونه... ولی چاره چیه.. خونمه.. اونجا نرم کجا برم...  اگر بدونین خونه زندگیم چی شده.. زار زار به حالم گریه می کنید.. دستم نمی ره به تمیزی.. آخه فایده ای هم نداره.. دو دقیقه بعد می شه همون جنگل... فرشام داغون شده.. همه چی روش ریختن... تازه با اون همه تذکری که من می دادم...ای خدا این همه صبر چیه به من دادی آخه... گاهی حالم از خودم به هم میخوره.. دختر چرا لالی .. هیچی نمی گی خاک بر سر..

ولی دو سه روز از اداره مستقیم می رفتم خونه مامان.. به بهانه تمیزی.. بیشتر به خاطر اینکه تنها باشم و یه ذره به آرامش برسم.. کارای خونه مامانم تموم کردم...

اینجا دوباره می نویسم.. برم مامانو ببینم .. فعلا...

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٢/۱٥ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ توسط مادر خانومی نظرات () |

Design By : Pichak