تعطیلات بی خود

این تعطیلات مسخره برای ما مسخره تر گذشت... یعنی همش خونه بودیم و کسالت (البته نه مریضی) یعنی بی حالی و بی برنامگی...

دیروز از صبح که بیدار شدیم هی گفتیم پاشیم بریم بیرون... آقای پدر می گفت بریم بیرون و هم خودش و هم من نشسته بودیم و فیلم می دیدیم و هیچ عکس العملی نبود... بعد از یک ساعت من می گفتم بریم بیرون بازم همین ماجرا.. اینقدر این پروسه تکرار شد که ساعت شد 3 بعداز ظهر تازه اون موقع فهمیدم ناهار نداریمخمیازه.. مهمتر اینکه نون هم نداشتیم.. به آقای پدر گفتم برو نون بگیر.. گفت به فرض نونم بگیرم چی داریم بخوریم... یه بالش گذاشت زیر سرش و خوابید...

لجم گرفت .. گفتم اگر یه روز من حال نداشته باشم غذا درست کنم باید گشنه بمونیم دیگه؟؟؟ داشتم همینجوری حرص می خوردم... پاشدم لباس پوشیدم که برم نون و یه سری چیز دیگه بخرم ناهار بخوریم .. البته یه ناهار سریع.. اینا همش با  غر غر بود و عصبانیت.. اومد جلو و گفت بذار من میرم.. گفتم اگر می خواستی بری خب از صبح می رفتی.. رفتم بیرون و در رو محکم بستم... یه مقداری سوسیس و ماست و از اینجوری چیزا خریدم با یه بسته نون...

اومدم خونه... گفت در و چرا اونجوری بستی رفتی؟ گفتم چه فرقی می کنه ... منظورم این بودکه خب تاثیری که روی تو نداره...

می دونین این چند روزه کلا عصبی بودم و بی حال .. خودم می دونم علتش چی بود... ملوسک داره دندون در میاره ..دندونای آسیا که اونایی که بچه دارن می دونن چقدر سخته این دندون در آوردن بچه ها.. هر سه شب تعطیلی رو نذاشته بود خوب بخوابم و دقیقا هر یک ساعت یک بار بیدار می شد یا آب می خواست یا ام می خواست یا مم...

خلاصه منم کمبود خواب دیوونم می کنه..پوستم داغون شده بود و سردرد هم داشتم فکر کن سه روز تعطیلی همش اینجوری باشی..اه ..اه.. هم حال خودم به هم می خورد از اخلاق گندم و هم می دونستم آقای پدر تحملش رو نداره..

البته می دونست من چرا عصبیم و خیلی خوب کنار میاومد و سعی می کرد هر جوری شده ملوسک رو نگه داره تا من یه مقداری بخوابم یا اینکه حداقلش این بود که نذاره دور و برم بیاد.. که نمی شد چون ملوسک هی مامان مامان گویان می اومد سراغم...

می دونی هر چی می گذره دارم متوجه می شم آقای پدر هم نسبت به گذشته خیلی صبور تر شده... قبلا خیلی زود از کوره در میرفت و وحشتناک هم در می رفتا... دیگه هیچی حالیش نبود....

اما حالا اگرم عصبانی بشه خیلی خودش رو کنترل می کنه...

در عوض اعتراف می کنم که من خیلی عصبی شدم.. خیلی وقتها بچگی کردنهای ملوسک و آویزون شدنهاش و نق زدنهاش عصبیم می کنه و کنترلم رو از دست می دم و سرش داد می زنم.. کلا خیلی اخلاقم بد شده .. خودم خوب می دونم و راه چاره اش هم نمی دونم اصلا از جماعت روانشناس و روانپزشک و اینها خوشم نمیاد چون بی خودی به آدم دارو می دن و اکثر داروها هم آرام بخشه و آدم باید بخوابه.. فکر کن من با وجود ملوسک از این قرصا بخورم و گیج خواب بشم و نتونم بخوابم.. اینجوری که بدتر از بد می شه...

در کل از خودم راضی نیستم... البته با وجود همه این بداخلاقیها .. دعوا نمی کنم و سعی می کنم محیط رو آروم نگه دارم.. و آقای پدر هم باهام راه میاد خداییش... اینو هم بگم که منم دیگه زیاد به پرو پاش نمی پیچم و سر به سرش نمی ذارم و گیر نمی دم... اینم هست...

بزنم به تخته.. گوش شیطون کر.. خیلی خوب شده نسبت به قبل و از اون راضیم خدارو شکر...به همون اندازه که از خودم راضی نیستم...

بیشتر عذاب وجدانم به خاطر داداییه که سر ملوسک می زنم.. بچم چه گناهی کرده که یه مادر دیوونه گیرش افتاده... وقتی داد می زنم  گوش می کنه اما می دونم که موقتیه و خیلی تاثیر بدی روی روحیش می ذاره... چاره چیه؟

/ 18 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
همسفر

درود - بزرگ کردن بچه واقعا" سخته هزار تا دنگ و فنگ داره هزار تا دلشوره و نگرانی !! خدا به همه ما صبر بده ...

عطیه

آخ آخ آخ...درکت میکنم اساسی...میفهمم بیحوصلگی بعد از نق زدنای مکرر و آویزون شدن های دائمش و بی خوابی ناشی از اون چه به روز آدم می آره... البته من تو این جور موارد سریعا از رضا خواهش میکنم یه مدت به شدت نقش منو برای دینا بازی کنه تا من از این حال و هوا در بیام وگرنه که هر دوشون به تیر پاچه گیری من مبتلا میشن!

مونا مامان رادین

عزیزم میدونم دقیقا چی میگی چون منم وقتی بی خواب میشم شدیدا عصبی میشم و دست خودم نیست . ولی به عقیده من اینجور مواقع سعی کن یکی دو ساعت بخوابی حتی اگرمجبور بشی عسل رو به مادرت یا هر کس دیگه ای بسپری و یه کمی استراحت کنی . اگر یکی دو ساعت بخوابی و کنارعسل نباشی میارزه به اینکه انرژی میگیری و اعصابت آروم میشه . [ماچ]

خورشید

خیلی وقتها آدم حوصله بچه اش رو که پاره تنشه هم نداره . مخصوصا بی خوابی پیاپی که ادم رو دیونه میکنه . خدارو شکر که همسرت میفهمه و خودشو کنترل میکنه همیشه شاد باشی[ماچ]

فانوس

سلام چند ساعتی خوشگله رو بسپر به یکی. با آقای پدر برو یه جا. رانندگی تو کوه عالیه. بعد حسابی آبغوره بگیر. آی حال می ده ه ه ه ه....

مونی

منم خیلی نسبت به کم خوابی و بدخوابی حساسم اگه بد بخوابم عصبی می شم.بیچاره نی نی هامون.

دخترجون

دقیقا مثل منی اگه یادت باشه یه باردیگه هم گفته بودم زود عصبانی میشی و تو زمان عصبانیت تصمیم می گیری منم طاقت بی خوابی رو اصلا ندارم گرسنکی رو یه هفته هم تحمل میکنم اما بی خوابی نه . الهی از این دخترک ملوست . خوب دلش بازی میخواد. قربون اون نگاهای معصومش . [ماچ]

حناا

سلام عزیزم..خوبی؟....وای که چقده تعطیلی تو خونه نشستن کوفته..اه اه....ما باز یه دورکی زدیم..... خوبی؟....سلامتی....راس میگی...رابطه ات بهتر شده دیگه ناراحتی و گریه ات کمه خدارو شکر شاد باشی

بهار سيدني

چرا سر بچه داد می زنی؟ آقای پدر واسه همین موقع هاست دیگه!![چشمک] همه اینو می دونن.

آوا

سلام خانومی امیدوارم حالت بهتر شده باشه.طبیعیه بهم خوردن اوضاع خواب هر کسی رو عصبی میکنه.بهتره کمبود خوابتو یه جوری جبران کنی.مثلا ملوسک رو با باباش بفرست پارک خودت یه چرتی بزن...ولی سر اون کوچولو داد نزن چون این حالت به اونم سرایت میکنه و یه کم بگذره متوجه میشی که اونم برای هر خواسته اش داد میزنه و پرخاش میکنه و البته متوجه باش که این عادت رو خیلی سخت میتونی از سرش بندازی.این همیشه یادت باشه که تو هرکاری انجام بده ملوسک دقیقا ازت الگو میگیره...پس سعی کن صبورتر باشی و باز هم آرامش رو مهمون کن...[دست][ماچ]