سیسمونی برون و مهمونی

این چند روز تعطیلی بد نبود هر چند که پنجشنبه رو اومدیم سر کار تا ظهر...

روز چهارشنبه که عید بود مامان گفت که روز خوبیه سیسمونی نی نی رو بیاریم...  قرار شد با الهام و خواهرم هماهنگ کنن اگر اونا کاری نداشتن همه با هم بیان.. اما دیگه به من خبر ندادن که حتما میان یا نه.. به خاطر همین من هیچ کاری نکردم.. شهریار از ساعت 11 صبح ماشینو برده بود تعمیرگاه و ساعت سه اومد نهار خوردیم.. چون خیلی خواب آلو بودم و اصلنم حوصله حرف زدن نداشتم رفتم بخوابم.. اما هنوز یک ربع نگذشته بود که زنگ زدن خواهرم اینا بودن... تازه اون موقع گفتم پس میان حتما.. شهریار گفت برای چی.. گفتم قرار بود مامان اینا سیسمونی بیارن.. عصبانی شد که چرا الان به من می گی لا اقل یه دوش می گرفتم و خرید می کردم... منم واقعا مثل این گیجا بودم یه جورایی منگ... تلفن خونه مامان شهریارم قطع بود و نمی شد تماس گرفت که بیان.. شهریار لج کرد که نمی خواد بیان چرا زودتر نگفتی.. هر چی گفتم که بابا خودمم مطمئن نبودم میان حتما یا نه... زیر بار نمی رفت.. خلاصه حدودای ساعت 5 و نیم مامان و الهامم اومدن و کلی وسایل نی نی رو تزیین کرده بودن و آوردن.. مامان پرسید پس مادر شوهرت اینا رو نگفتی.. گفتم نه ..مطمئن نبودم میاین.. گفت مگه من صبح بهت نگفتم.. گفتم چرا ولی گفتی ببینم اینا می تونن بیان یا نه.. دیگه خبری ازت نشد.. خلاصه مامانم کلی از دستم ناراحت شد...

هر چند حقیقتشو بخواین می دونستم که بودن یا نبودن اون فرقی نمی کنه چون بالاخره تماشاچیه فقط.. اما بازم ناراحت بودم از دلخوری شهریار چون همش سگرمه هاش تو هم بود... اون شب شهریار کار داشت گفت که دیر میاد به خاطر همین با مامان رفتم خونشون چون مامان دیگه نمی ذاره تنها بمون خونه.. میگه بعداز ظهر از سر کار اومدی بیا خونه ما شب شهریار بیاد دنبالت... اما برای جبران اینکه اون شب مامان اینای شهریارو نگفته بودم مجبور شدم برای پنجشنبه شب دعوتشون کنم... خلاصه همشون اومدن... راستی اینو هم بگم به خاطر همین دلخوری شهریار هیچ بحثی از سالگرد ازدواج نشد و اصلا انگار نه انگار..

به هر حال پنجشنبه شام اومدن ساعت 7 و نیم شب.. خیلی شاکی بودم.. گفتم با این وضعیت من نکردن لا اقل یک ساعت زودتر بیان کمک... منم هیچ کاری نکرده بودم... چون خداییشم نمی تونستم فقط سالاد درست کردم و مرغ رو گذاشتم بپزه تا قبل از کشیدن شام سرخشون کنم... ولی وقتی اومدن مادر شهریار گفت این چه زحمتی بود با این وضعیتت؟ منم نه گذاشتم و نه برداشتم گفتم اره دیدم چقدر زود اومدین که کمک کنین... اینجور موقع ها که جوابی نداره بده فقط یه لبخند بیخود می زنه...

وایسین ببینم بازم دارین میگین عروس بازی در میارم؟ خداییش دلم خیلی پره ازشون .. شما که از خیلی چیزا خبر ندارین... خدا شاهده که تو این مدت حاملگیم حسرت به دلم موند یه شب مادرشوهرم زنگ بزنه بگه فلان چیزو پختم تو نمی تونی غذا بپزی بیان خونه ما.. نه به خاطر غذاها.. به خاطر اینکه یه ذره برای آدم ارزش قائل نمی شه... ولی من توی این مدت با همین وضعم چندین بار دعوتشون کردم و حسابی هم پذیرایی کردم... بعضیا اینجورین دیگه .. چیکار می شه کرد... خب جواب های هویه.. اونا اصلا به من احترام نمی ذارن .. نمیدونم چرا شهریار اینقدر ازمن انتظار داره... خودشم خوب می دونه چه خبره... مادر شوهر من حتی نمی دونه من چند ماهمه...

ولی خداییش ناهید (جاریم) همه کارارو کرد.. بازم به معرفت اون.. شامو آماده کرد و ظرفا رو شست و همه چی رو مرتب کرد و رفت...

روز جمعه هم مامان زنگ زد گفت عمه شهریارو دیده و بهش گفته که می خوان بیان خونه ما.. به خاطر همین دوباره با شهریار رفتیم خرید کردیم و کارامو کردم که لااقل برای ساعت سه که بازی پرسپولیس و استقلال بود کاری نداشته باشم اونا هم میان باز از فوتباله نمونم... اونا هم دقیقا از نیمه دوم اومدن و تا بعد از بازی موندن.. به خاطر همین درست وحسابی نیمه دومو ندیدم.. فقط شهریار وقتی پرسپولیس گل زد صدام زد که بیا بابا پرسپولیستون گل زد...

هر کاری کردیم شام نموندن .. عمش گفت سبک که شدی یه شب میایم... اونا رفتن و شهریارم همه ظرفای پذیرایی رو جمع کرد و شست ... کار داشت می خواست بره بیرون به خاطر همین باز منو گذاشت خونه مامانم اینا... تا آخر شب اونجا بودم...

تعطیلات خوبی بود؟

راستی به احتمال زیاد اسم دخمله رو می ذاریم درسا... اما هنوز نه صد در صدا .

یه راستی دیگه.. داداشم 22 همین ماه داره میاد...Yah

/ 52 نظر / 42 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شیوا

سلام خوبی ........... چقدر دلم برای وبلاگت تنگ شده بود ول ی تمام پستهای قبلی رو هم خوندم............بازم چه بحث های مشابهی داریم.............مژگان جان مواظب خودت باش دیگه نزدیکه ها..........هفته 37 خدای من نی نی زود زود میاد دیگه!!!!!

عسل

سلام مژگان جون خودتو ناراحت نکن درکت می کنم بعضی از خونواده های شوهر علی رغم تظاهر چون می بینند عروسشون با اومدن بچه پیش شوهرش عزیزتر می شه ناخوداگاه حسادت می کنند منم از این ترکشا زیاد خوردم مهم اینه به زودی نی نی گلتو دخمل نازتو بغل می کنی الهی هر دوتان سالم باشید[ماچ][ماچ][ماچ][گل]

عطیه

سلام گومبول خانمی! دیگه فکر کنم اونجوری شدی که اگه قلت بدن خودت همینجوری تا سر کوچه قل بخوری ها!! در مورد مراسم سیسمونی برون باید بگم که خوب به جورایی آقا شهریار حق داشت. البته معنی ش این نیست که مقصر تویی. اما بد نبود همون احتمال ضعیف رو هم به شهریار میگفتی . البته خود من از تو بدترم ها ! اونقدر احتمالای قوی رو هم فراموش میکنم بگم که این کار تو پیشش هیچه!!! ولی بعدش که ضایع میشه حسابی مجبور میشم دولا بشم و سواری بدم ! میگن که خود کرده را تدبیر نیست! حکایت همینه! راستی مامان گلی سیسمونی نی نی خانوم گل مبارک! چه اسم خوشگلی: درسا... خیلی ساده و وزین و خوشگله... مبارک باشه ایشالله. راستی خانمی کلی عکس گذاشتم . وقت کردی یه سر بیا.[ماچ][ماچ][ماچ]

اریک

ما هرچی سعی کردیم منظور این خانم رو از گومبول خانم نفهمدیم... این شهریار هم داره دیگه شورش رو در میاره ..اهه

اریک

این خانمهای اینجام ماشاااله چه بی سلیقه ان درسا هم شد اسم ...ببینم مگه سکینه و رقیه و ام البنین چه شه ...اصلا اگه این خانمها یکلاس بالای اینجا مردن اسم مادرشون رو بگن تا فیض ببریم ...چطور زینب و رقیه و کلثوم نهایتن فاطمه زهرا برای مادرشون خوبه برای این نی نی کوچولو کلاس نداره ... اگه مردید اسم مادرتون رو بگید ...نه بگو . دیگه مردی بگو ....

اریک

نه جان تو بزار اگر مردن اینها اسم مادرشون رو بگن ببینیم کدوم اسم مادرشون اناهیتاست یا پانته ا یا نمیدونم فلوریدا ...یا خارج ...یا هرچی ...

سحر

سلام وبلاگ باحالای دارین وقت کردین به منم یه سری بزنید[لبخند]

سعید

اينجا دنيای منه ، اگه رفتی بيرون همه چی رو فراموش کن. من پوچ م ، ميخوام بنويسم دليلی هم ندارم پس فقط مينويسم ، چيزی نگو ...

آنیا

سلام خانمی نمیدونم بازم به وبلاگت سر میزنی یا نه ولی خب برات ژیام مینویسم زیاد به مادرشوهرت اهمیت نده می خواستی فضول باشه تعداد شورت هاتم بدونه؟نمیدونی ماهه چندی به درک . می شه از مراسم سیسمونی برنتون یکم برام بنویسی آخه من تا حالا نرفتم می شه بیایی تو وبلاگ من برام ژیام بنویسی که چطور برگزار میشه البته اون مدلی که تشریفاتیه تمام کمال بنویس (یعنی به همه یه اشاره کوچک کن نکنه زیاد توضیح بدی )ولی همه رو بنویس اونایی که می تونم و ژولش رو دارم انجام میدم. می دونم شاید ننویسی و لی خواستم پر رویی کنم شاید تو یه لطفی کردی. ممنونم