بی خیال

با شهریار صحبت کردم.. گفتم این سه ماهی رو که مونده ..باب دل من باش .. بقیه عمرت مال خودت... اگر بچمون یه بچه گریه رو و جیغ جیغو بشه.. تو هم عذابشو می کشی نه فقط من... گفت باشه... گفتم بیشتر به من برس.. گفت باشه... گفتم حرصم نده.. وقتی من عصبی می شم .. طبیعیه.. درکم کن... باهام لج نکن.. کوتاه بیا.. گفت باشه... همیشه می گه باشه.. حالا...

سه روز بود احساس می کردم نی نی تکون نمی خوره.. خیلی نگران شده بودم.. ولی دیروز یه لگد زد که جبران مافات کرد و  خیالم راحت شد...

کسی رو دیدید که به خاطر همه چی تو زندگیش از همون بچگی تا حالا حسادت کنه بهتون.. اگر دست می کنی تو دماغت اونم بایداین کارو بکنه وگرنه از زندگی عقب می مونه؟

به توصیه مژده جون این پاراگراف آخر ادیت می شود اینگونه:

درسته من بچه نمی خواستم و براش هیچ برنامه ریزی نکرده بودم.. ولی خدا خواست و من از ته دلم این فرشته و  این هدیه خدارو دوست دارم .. یعنی ما.. شهریارم همینطور... و برای اومدنش لحظه شماری می کنیم ببینیم این عزیز دلمون چه شکلیه... که حسابی بغلش کنیم و بوش کنیم و ببوسیمش...

حالا اگر این بچه دار شدن ما باعث شده که کسان دیگه ای هم صاحب بچه بشن.. چه بهتر.. به هر تقدیر واسطه خیر شدیم که خدا یکی دیگه از فرشته هاشو بفرسته زمین... امیدوارم قدم نی نیشون براشون خوب باشه...

برای همه اونایی که منتظر نی نی شونن... امیدوارم خیر و برکت و شادی رو بیشتر از پیش  با خودشون بیارن و سالم و سلامت پاشونو تو زندگیمون بذارن.

پ.ن: دوستای عزیزم که از لحظه اول تشکیل این وبلاگ با من همراه بودید از شما می پرسم تا به حال شده یه کدوم از نوشته های من این معنی رو داشته باشه که خانواده من با شهریار مشکل دارن یا برعکس؟ که من خودمو بالاتر از اونا ببینم و برعکس؟ به خدا مامان من وقتی شهریارو می بینه انگار همه دنیا رو بهش دادن اینقدر خوشحال می شه.. یا من می رم یه گلایه ای پیشش می کنم تا اونجایی که می تونه منو نصیحت می کنه و می خواد نظرمو عوض کنه که در 90 درصد موارد موفق می شه..البته خیلی مادرانه و با لحن دوستانه شهریارم نصیحت می کنه.. که علاوه بر اینکه ناراحت نمیشه.. خیلی هم صحبتهای مامانم روش تاثیر می ذاره...اگر من دلخوری از مادر شهریار دارم.. به خاطر اینه که واقعا احساس می کنم در حق من و بیشتر در حق پسرش کوتاهی کرده.. من همیشه احترام گذاشتم و براشون کم نذاشتم.. به خاطر همین یه مقداری این بی حرمتیها و بی تفاوتیها برام سنگین تموم می شه.. فکر می کنم همه اینجوری باشن نه فقط من... حالا نمی دونم این آقایی که با عنوان مهر میاد برای من کامنت می ذاره از کجا به این نتیجه ها رسیده... شما بگید... تو جواب کامنتش گفتم و اینجا هم می گم.. من همه حرفها و درد و دلامو اینجا می گم..چون اینجارو خیلی دوست دارم و همینطور دوستانی که تو این دنیای مجازی پیدا کردم خیلی برام ارزش دارن با نظراتشون... من اینجارو درست کردم که مشکلاتمو توش بنویسم تا بتونم از تجربه بقیه استفاده کنم... تو اولین پستم نوشتم.. من نیاز به راهنمایی دارم.. در نتیجه خودسانسوری نمی کنم.. شادی و غممو اینجا می نویسم..

پ.ن:بسی خوچحال شدیم از بازگشت امپراطورمان از خود راضی

/ 64 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ایرج55

ابجی جون خیلی خوبه [دست][دست] [دست] [دست] [دست][گل][گل][دست] به ما هم یه سری بزن

مهین

سلام نگفتی می خوایی اسم نی نی رو چی بزاری [زبان]

بيتا مامان كيان و كيارش

[گل]سلام مژي جون خوبي بابا بازم كه تو داري حرص ميخوري من كه همچين برداشتي از نوشته هات نكردم خودتو زياد ناراحت نكن

الیما

سلام مژی جون من آپم. میای پیشم؟

الیما

سلام مژی جون من آپم. میای پیشم؟

ایدا از پونک

سلام اگه دوست داری یه داستان کوتاه جالب بخونی بیا به سایت من. با یه داستان کوتاه جالب برای شما به روزم. بیا بخونش شاید ازش خوشت اومد . پیشنهاد میکنم این داستانو از دست ندی کوتاهه. [لبخند][گل]

نگاهی نو

مهر بد جوری خاله زنک هستی ها