یه حس دوست داشتنی

دیشب کلی با نی نی حرف زدم .. که تو الان یه فرشته کوچولویی پیش خدا... حرفای مامانو بهش بزن و بگو که ازش زیادی کمک می خوام.... که تو رو خودش بهمون داد .. کمکمون کنه که مثل همیشه از پس همه مشکلات بر بیایم و بتونیم بابا و مامان خوبی برای تو باشیم... که قدمت اینقدر برای ما خیر و برکت داشته باشه که همین مشکلاتی رو هم که داریم با اومدنت از بین بره و شرایط بهتر و بهتر بشه برای اومدنت و ما هم بیشتر مهیا باشیم.... با اینکه انتظارتو نمی کشیدیم ولی فکر نکنی دوست نداریما.... لحظه شماری می کنیم برای دیدنت گلم...

شهریار خوابیده بود و از معدود شبهایی بود که داشت خرو پف می کرد ... تمرکزمو بهم می زد... گفتم ببین کوچولوی مامان.. بابات داره خروپف میکنه من نمی تونم بیشتر از این باهات  حرف بزنم... پس شب به خیر فرشته کوچولوی من...

دم دمای صبح بود که خوابشو دیدم... خواب نی نی رو... به دنیا اوردمش.. اونم چه جوری.. طبیعی!!! ولی اصلا درد نکشیدم...به محض اینکه به دنیا اومد اوردنش جلوی صورتم و نشونم دادنش توی همون عالم خواب احساس می کردم اون پایین دارن یه کارایی می کنن و بعدش بهم گفتن تموم شد... کوچولومو دادن بغلم... وای با اینکه تازه به دنیا اومده بود چشماش باز باز بود و می خندید... همه صورتمو لیس زد.. مثل بچه گربه... عشق می کردم از دیدنش... گذاشتمش روی تخت شروع کرد به خندیدن و دست و پا زدن.. چشمای گرد و خیلی شیطونی داشت...دستمو گذاشتم رو چونه اشو گفتم می دونستم خیلی شیطونی... همونجوری از جام بلند شدم وبقلش کردم رفتم تو اتاقم!!! دادمش بغل شهریار و گفتم پسره!!!!

صبح که پاشدم از مرور این خواب توی ذهنم حال می کردم... دیگه حالا با هر فشاری که زیر شیکمم میاد حال می کنم براش و کلی قربون صدقه اش می رم...

دیروز شهریار حدود ۲۰ تا انواع و اقسام کمپوت رو خریده بود اورده بود خونه... دیگه بابا شده و کلی احساس مسئولیت می کنه....

یه احساس خوب رو دارم تجربه می کنم... نمی تونم توصیفش کنم...

ممنون از محبت همه دوستای عزیزم... من اگرشما رو نداشتم چیکار می کردم؟؟؟؟

تقریبا خبر بچه دار شدنمونو به همه گفتیم.. فقط به داداش بزرگم روم نمی شه بگم.. به همه هم سفارش کردم بهش نگن... نمیدونم چرا خجالت می کشم09.gif

عکس اون گوشه عکس یک سالگی منه... مامان مژی08.gif

 

/ 63 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سعید

خانومی خیلی سایت قشنگی داری !!!! می شه ازت خواهش کنم که با من دوست شی در صورت تمایل حتما یه سرس به سایت من بزن

آنی

[ماچ][ماچ]راستی میوه تازه بخور ب[ای کمپوتمواد نگهدارنده داره خوب نیست[ماچ][ماچ][بغل]

سحر

و من برگ بودم كه توفان گرفت و ديدم كه اين قصه پايان گرفت بهار تو آمد به ديدار من و آخر مرا از زمستان گرفت كوير تنت را به باران زدند تن آسمان از عطش جان گرفت تو مي رفتي و چشم من چشمه بود و من خيس بودم كه باران گرفت عجب بارشي بود بر جان من كه چون رودي از عشق جريان گرفت هواي تو بود و خيال تو بود كه دست مرا در خيابان گرفت حقيقت همين است اي نازنين كه چشمت غزل داد و ايمان گرفت تو و كوچه و آن زمستان سرد و من برگ بودم كه توفان گرفت سلام خوبی چطوری کم پیدایی ....اگه وقت كردي يه سر به من بزن ...خوشحال مي شم نظر گرمت در مورد پست جديدم بدونم

بهونه هميشگي

الهی مامان مژی که نازه پس نی نی هم ناز می شه. مواظب خودت باش خانومی

رامین yaddasht.tk

راستی من خودم قبلا تو کار گاو و گوسفند بودم حالا علاوه بر اینکه بریم برنج انبار کنیم باید بریم یه طویله بزنیم گاو گوسفند هم انبار کنیم -- جواب سوالهای بچه داری رو ما هم بلدیم ها ...

یاسی

سلام مامان مژی لینکت کردم [ماچ]

یاسی

سلام مامان مژی لینکت کردم [ماچ]