یه ذره غر غر اشکالی نداره؟

روزهای بدی رو دارم می گذرونم... همه میگن آروم باش.. بیخیال باش به خاطر نی نی و از این حرفا... ولی مگه می شه؟

به غیر از یه سری مشکلات داخلی.. این خونه هم شده برای ما مثل یه کوه مشکل... خیلی رهن و اجاره ها بالاست... واقعا موندیم توش... فقط هر روز کارم شده دعا کردن.. نمی خوام مثل پارسال دربه در بشم...

در کل روحیم زیر صفره... اصلا حال و حوصله ندارم جایی برم...

فکر کنم رفتم تو ماه هفتم.. البته اینو مامان می گه.. چون حرکات نی نی تغییر کرده.. از بالای شیکمم انگار لیز می خوره می ره پایین.. خیلی وقتا احساس می کنم تو معدمه.. مامان می گه  رفته زیر قفسه سینت.. این یعنی اینکه رفتم تو ماه هفتم... به خاطر همین داره کم کم خودشو آماده می کنه برای خرید وسایل نی نی... نمی خوام بهش فشار بیاد.. بنابراین وسایل غیر ضروری رو نمی خوام بگیره.. تخت و کمد که رسما یه چیز اضافه است برای ما که مستاجریم فعلا... کالسکه و این چیزا هم که فعلا نمی خواد چون تو پاییز به دنیا میاد و بعدشم هوا سرد می شه و عملا نمی شه بچه رو با کالسکه بیرون برد بنابراین فقط جا گیره... باشه برای بعد... بنده خدا چه گناهی کرده این مامان من..اول جهاز حالا هم سیسمونی... مطمئنم که از طرف خانواده شهریار بچم هیچ خیری نمی بینه..

یه مسئله ای که برام پیش اومده اینه: من تقریبا نصف عمرم رو (گلاب به روتون) مشکل یبوست داشتم.. الان که باید این مشکلو داشته باشم مثل همه زنای حامله .. برعکس شده.. یعنی نه تنها یوبس نیستم بلکه کاملا برعکسشم.. نمی دونم آیا خطرناکه؟ راستشو بخواید حس و حال دکتر رفتنم ندارم.. به همون دلایل بالا...

چند باری که ناهیدو دیدم (جاریم) با خنده و جدی و خلاصه همه جوره می گفت که بچت زشت می شه.. خوشگل تر از دخترای من نمی شه.. (البته دختراش خوشگلم نیستنا دو تا سیاه سوخته فکر کنم از همین می ترسه.. چون بچه های خودش زشتن می ترسه بچه ما خوشگل بشه) من می ذاشتم به حساب شوخی.. اما دیدم این حرفش خیلی داره تکرار می شه... برام جالبه که آرزو می کنه بچه من زشت بشه.. اولش که جنسیتش معلوم نبود هی می گفت بچت پسره.. باید پسر باشه.. دختر زده شدیم آخه.. چه می دونم این مدلیشو دیگه ندیده بودیم... منم چون اصلا از طرز تربیت کردن بچه هاش خوشم نمیاد و همیشه ازش انتقاد می کنم که این چه طرز بچه تربیت کردنه.. زدم تو پرش.. گفتم اصلا مهم نیست بچه چه شکلی باشه... مهم اینه که تربیتش چطوری باشه...

خواب شبهام خیلی ریخته بهم.. خیلی هشیار می خوابم که نکنه طاق باز خوابیده باشم.. آخه عادتمه... دو سه تا بالش می چینم دور و برم که یه وقت بر نگردم رو کمرم... اینه که شبا هزار بار بیدار می شم... دو روزم هست که چه شب بخوابم چه روز خوابای آشفته می بینم..اینو دیگه نمی دونم چیه..  به اندازه کافی تو بیداری آشفته هستم..اینم از خوابیدنم...

دو شب پیش بدجوری دلم شکست (اینو برای خودم نوشتم که یادم نره)

 

/ 61 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارا

ووووووووواااي ببين خلاصه رو چه شكلي نوشتم[نیشخند][نیشخند][قهقهه][خجالت]

آرش

سلام مامان مژی مهربون. چرا این همه ناراحتی مادرزن گلم؟! اولا که زن من از همه خوشگلتر و با نمک تر و خوردنی تر و خواستنی تر میشه [قلب] . میدونم چشماش ازون تپل مپل هایی میشه که آدم دلش میخواد با قاشق درش بیاره و بخوردش! اونقدرم مودب میشه که زبون زد خاص و عام میشه این خانومی خودم. دخمل تو حسودی هم داره دیگه. [عینک] مژی جون مطمئن باش با اومدن بچه اونقدر راحت و خود به خود مشکلات حل میشه، من تجربه اش رو نداشتم ولی خیلی دیدم. به نامزدم بگو خیلی خیلی دوسش دارم. زودتر صحیح و سالم بیاد. [ماچ]

صبا

مژي جون كجايي؟ [سوال]يه ذره غر غر كه اشكالي نداره[زبان][زبان]چرا سر و كله ات پيدا نيست؟[نیشخند]

raz

http://razzendegi.blogfa.com/

آتوسا

هیچ بچه ای زشت نیست مژگان جان. بعدشم یه عقیده قدیمی هست که میگه اگه بچه پسر باشه مادرش در دوران بارداری خوشگل میشه و اگه دختر باشه مادرش زشت میشه![زبان]حتما تو هم شنیدی! به این دل شکستن هم باید عادت کنی! چون بچه ها کاری غیر از شکستن دل دیگران مخصوصا مادراشون ندارن. اینو از یه آدم با تجربه بشنو و قبول کن! [ماچ]