یه خاطره

یه احساس خاص دارم... نمی دونم چیه.. ولی خوشحال نیستم.. نه به خاطر نی نی ها نه.. ولی در کل این حس رو نمی فهمم ... فقط میدونم که خوشحال نیستم...

لگد زدناش مدتیه که شروع شده... گاهی خیلی ظریف و بی قدرت گاهی هم محکم... سر ماه که چکاپ ماهیانمه .. همون موقع هم می رم سونوگرافی که دیگه جنسیتش مشخص بشه... مردیم بسکه بین یک و دو موندیم چیه...

همیشه از دیدن زنای حامله خوشم نمی اومد... مخصوصا این زنایی که تو خیابون راه می رن و فکر می کنن شاهکار کردن و کار خیلی مهمی انجام دادن همچین شکمشونو می دن جلو راه می رن.. چندشم می شه..سبز به خاطر همین بیرون که می رم سعی می کنم تا اونجایی که ممکنه شکممو که یه ذره زده بیرون قایم کنم.. یه شال بزرگ می ندازم رو سرمو یه طرفشو تا اونجایی که ممکنه بلند می گیرم و می ندازم روشیکمم .. دو تا مانتوی گل و گشادم خریدم تا بلکه این قلنبگی رو سرکوب کنم... از این برجستگی خجالت می کشم...

این موضوع منو یاد یه خاطره ای می ندازه.. سال اول دبیرستان بودم... درسی داشتیم فکر کنم اسمش علوم اجتماعی یا همچین چیزی بود.. چون اصلا دوستش نداشتم اسمشم یادم نمونده... یه دبیر داشت که بیشتر از درسش از  اون بدم می اومد.. قیافه خیلی نحسی داشت خداییش..(خدایا توبه.. غیبت نیستا.. اله اکبر).. خلاصه اصلا باهاش حال نمی کردم... همیشه چادر سرش بود... یه روز قبل از اینکه دبیرا بیان سر کلاس.. طبق معمول با یکی از بچه ها همینجوری الکی دم در کلاس ایستاده بودیم.. کلاس ما دقیقا کنار دفتر مدرسه بود .. در کلاسمون حدود دو سه متر فاصله داشت تا در اتاق دفتر... یه مرتبه این خانوم از در دفتر اومد بیرون.. چادرشو باز کرد که مرتبش کنه یه مرتبه چشم من خورد به شیکم فوق العاده گنده.. میگم گنده یعنی واقعا گنده... گفتم هههه ..تعجب از اون ههه هایی که دستتو میذاری دم دهنتو و نفستو صدا د ار می دی تو.. اینقدر بلند گفتم که برگشت چشم دوخت تو چشمای گرد شده و خیره شده من به شیکمش... منم یه نگاه به قیافه غضب آلودش کردم و در رفتم  تو کلاس... ساعت بعدش با همین خانوم کلاس د اشتیم.. می دونستم بیاد قطعا یه حال اساسی ازم میگیره و مطمئن بودم که می دونه این خبر حامله بودن و شیکم گنده خانومو حالا به همه گفتم... خب اشتباه هم نکرده بود چون تا برگشتم توکلاس سریع به همه گفتم که چی دیدم و همه کلی خندیدیم... خب اون موقع ها اقتضای سنمون بود که به ترک دیوارم بخندیم دیگه...نیشخند

خلاصه اومد سرکلاس.. اونروز قرار نبود درس بپرسه.... اومد نشست یه نگاه به کل کلاس انداخت و چشمش رو صورت من ثابت موند... به دفترش نگاه کرد .. انگار می خواست دنبال اسمم بگرده و صدام بزنه..ا ما مثل اینکه اسمم یادش نبود....من با کمال پر رویی سرمو بالا گرفته بودم و جسارت نگاش می کردم... سرشو بلند کرد و بهم اشاره کرد که: تو ... پاشو ببینم...منتظر پاشدم.. چند تا سئوال خیلی سخت از درس پیش پرسید... خب منم چون از اون درس خوشم نمی اومد حتی وقتایی که قرار بود بپرسه هم نمی خوندم  چه برسه به اون روز که همچین قراریم نبود...  برای هر سئوال فقط ذل زدم به صورتش و هیچ جوابی ندادم... خنثیبا یه صدای خیلی بلند و که بیشتر شبیه داد بود گفت.. بشییین... متفکردیگه از کسی سئوال نپرسید و درسو شروع کرد.. ولی خب خودم می دونستم کجاش سوخته که اون کارو کرد.. حالا مگه خنده ولم میکرد.. همه دوستامم داشتن می خندیدن.. هر چند دقیقه یکبارم یه نگاه بهش می نداختم ببینم چیکار می کنه..اونم هی حرص می خورد.. خب تنها کاری که می تونستن بکنه که حال منو جا بیاره انجام داده بود.. دیگه چیکار می خواست بکنه... این شد کار هر جلسه خانووم.. هر جلسه از من درس می پرسید و منم مثل همیشه جواب نمی دادم... یه بار گفتم دختر بیا یه بار بخون .. پوزشو بزن تا دیگه ازت درس نپرسه... یه بار نشستم خوندم با چه مکافاتی... از شانس من انگار اون روز از قیافم فهمیده بود که خوندم.. دیگه ازم درس نپرسید.. ولی آخر ترم همه اون نمره های منفی رو برام حساب کرد... ولی خب ... نذاشتم بندازتم...

حالا وقتی خودمو می بینم.. یاد اون بنده خدا می افتم.. پیش خودم می گم  اگه یه نفر همچین عکس العملی نسبت به شیکم خودم نشون بده.. چه حسی پیدا می کنم... و حالا بعد از تقریبا ۱۲سال که از اون ماجرا می گذره.. بهش کاملا حق می دم که اونجوری حا لمو گرفت...چشمک

/ 63 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نگار

من آپم مژی مامان جون[چشمک]

نگار

من آپم مژی مامان جون[چشمک]

آتی

مژگان جان سعی کن یه خبری از بچه معلمتون بگیری چون با اونهمه شوکی که تو به اون بدبخت وارد کردی فکر کنم بچه اش کج و کوله ای چیزی از آب در اومده باشه[شوخی][گل][گل][گل]

آتی

مژگان جان سعی کن یه خبری از بچه معلمتون بگیری چون با اونهمه شوکی که تو به اون بدبخت وارد کردی فکر کنم بچه اش کج و کوله ای چیزی از آب در اومده باشه[شوخی][گل][گل][گل]

حدیثه

سلام مژگان جون. خوبی خانمی؟؟نی نی خوبه؟؟[ماچ][قلب] راستی امروز تولد علی مهربون منه[قلب]شما هم دعوتیدا[بغل]قبل از لطفتون سپاسگزارم و فدای قدمهای پر مهرتون میشم[گل][گل][گل]

afshin

[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] با درود به شرف ايران دوستان و ايران پرستان که شگفتي آفريدند و با ياران مبارز ما در پارک ملت تهران و پارك ملت مشهد هم آواز شدند ... درود بر شرفتان همرزمان ......... ..... ما زنده به آنیم که آرام نگیریم ,, ........ موجیم که آسودگی ما عدم ماست ,, پاينده ايران بدرود [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

afshin

[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] rooze 5 shanbeh bar mazare koroshe bozorg miravim ,, agar shiraz hastid dar kenare ma bashid bedrood [گل]

آتوسا

هیچی! [ماچ] همین!

کامیار

تجربیات جالبی رو منتشر می کنی تجربه هایی که من شاید هیچ وقت نتونم تجربشون کنم!! مرسی