تولد ملوسک

راستش این روز شمار بالای صفحه چون بر اساس تاریخ میلادیه چند روز جلوتره... تولد ملوسک 7 آبان یعنی فرداست...

چند روزه که مشغول تدارکات تولدش هستم... در واقع تا دیروز همش تو فکر تدارکات بودم و بین یک و دو که بگیرم یا نگیرم... در آخر به این نتیجه رسیدم که بالاخره اطرافیان و دوستان که میان و زحمت می کشن...پس یه جشن کوچولو دور هم می گیریم و چند تا عکس یادگاری برای ملوسک از یکسالگیش...

خلاصه دیروز رفتم و کیک سفارش دادم و یه مقداری خرید کردم براش... امروز هم بقیه خریدا رو انجام می دم و از سرکار که برم خونه عصرونه فردا و احیانا شام رو درست می کنم...( نمی گم چی بعد از تولدش دیگه اینارو می گمچشمک)... و خونه رو تمیز می کنم... که برای پنجشنبه کار زیادی نداشته باشم.. صبحش خودم برم آرایشگاه و تا بعد از ظهر وسایل پذیرایی و تزیینی و اینا رو انجام بدم...

میخوام ببرمش آتلیه و چند تا عکس خوشگلم ازش بگیرم.. خوبه نه؟

البته دیروز چند تا آتلیه سر زدیم اما همشون گفتن که این چندروزه یه مقداری وقت ندارن.. شاید بذارم برای شنبه یکشنبه ببرمش...

خیلی دارم فکر می کنم که همه چی خوب باشه و رو به راه... اگر راهنمایی دارید و پیشنهادی که تولدش رو قشنگ تر می کنه بهم بگید ...خواهش... چون این اولین تجربمه در مورد تولد گرفتن برای این فرشته کوچولوی خونمون...

دیشب که براش خرید می کردیم و تو ماشین براش تولدت مبارک می خوندیم..می رقصید و کلی ذوق می کرد...

یاد پارسال می افتم که دیگه این روزا چقدر سنگین شده بودم و قلنبه و این وروجک چیکارا می کرد تو شیکمم.. از همون موقع وروجک و شیطون بلا بود...

عزیز مامان می خوام همیشه بهترینها رو برات فراهم کنم...ماچ

فردا صبح دقیقا ساعت 12 و نیم ظهر تولد ملوسکه..

از ساعت 4 صبح کیسه آبم پاره شده بود .. زنگ زدم به دکترم گفت برو بیمارستان و هیچی هم نخور...وسایل و ساک ملوسک که یک هفته بود آماده اش کرده بودم رو برداشتیم و رفتیم...

 آخ که اون روز از صبح چقدر استرس داشتم.. منی که از سزارین می ترسیدم.. خیلی با مزه است نه؟ همه از زایمان طبیعی می ترسن من از سزارین!! ... وحشت داشتم و تصور اینکه شیکممو پاره کنن دیوونم می کرد...وقتی فهمیدم به احتمال زیاد سزارین می شم.. کلی گریه کردم و مامان اینا دلداریم می دادن که بابا نگاه کن این همه زن اومدن که با سزارین بچه هاشون رو به دنیا بیارن.. این همه آدم که بچه هاشون رو به دنیا آوردن و هیچی شون نشده... تو چرا می ترسی؟ از ساعت  7 صبح بیمارستان بودیم و به خاطر اینکه خانوم دکتر جای دیگه بودن و دیر اومدن تا ساعت 12 و نیم تو اون اتاق کذایی منتظر شدم..البته دلیل دیگه اش هم این بود که می خواستن زایمانم روند طبیعی رو طی کنه و دردم بگیره و طبیعی زایمان کنم...که نشد... همه یکی یکی می اومدن و آماده می شدن برن اتاق عمل... چند تاشون استرس داشتن و چند تا هم یه مقداری بی خیال.. اما تعداد مضطرب ها خیلی بیشتر بود...

من که کیسه آبم پاره شده بود و همش نگران بچه که نکنه تو شیکمم بلایی سرش بیاد.. مدام به پرستارا غر می زدم که پس این دکتر چی شد... دیگه ظهر شده بود و حرکتای بچه تو شیکمم خیلی کم شده بود..چون دقیقا از چهار صبح حرکاتش خیلی تند شده و وحشتانک لگد می زد... داشتم می مردم از ترس... داد زدم و پرستار رو صدا زدم گفتم بچم داره می میره .. دیگه تکون نمی خوره... من طبیعی نمی خوام عملم کنید... که تازه اون موقع دوزاریشون افتاد و زنگ زدن به دکتر.. دکتر یک ربعه رسید... وقتی معاینم کرد گفت اینو چرا اینقدر نگه داشتین.. روند زایمان اصلا پیشرفتی نکرده و الان تو حالت اورژانسیه... سریع اتاق عمل رو آماده کنید.. 10 دقیقه بعد اتاق عمل بودم...

حال روحیم اصلا خوب نبود... (خودتون میدونید چرا من نمی خوام دیگه تکرارش کنم چون از ذهنم دارم پاکش می کنم)... آماده شدم برای عمل.. ازم نپرسیدن بیهوشت کنیم یا سر... چون اورژانسی بودم... سریع یه آمپول زدن تو نخاعم و خوابیدم رو تخت... دکتر بیهوشیه خیلی بامزه بود و مدام شوخی می کرد...دکتر اومد و کلی خوش و بش کرد و احوالم رو پرسید.. گفت سر شده.. گفتن آره... من شصت پام رو تکون دادم و گفتم نه خانوم دکتر من سر نشدم (خانوم یکی از همکارام هنوز سر نشده بود و عملش کرده بودن و چقدر درد کشیده بود بیچاره به خاطر همین می ترسیدم).. دکتر گفت صبر کنید.. شصت پاش تکون می خوره...دکتر بیهوشیه گفت نه بابا.. به من گفت پاتو تکون بده.. هر کاری کردم نشد.. گفت دیدی سر شدی...یه پرده کشیدن جلوی روم که شیکمم رو نبینم... دکتر مشغول حرف زدن باهام شد و اینکه اسمشو میخوای چی بذاری خوشگل خانوم... نمیدوم چرا هر موقع دکتر بهم میگفت خوشگل خانوم خوشم می اومد...نیشخند

فکر می کردم تازه دارن بتادین می زنن و از این حرفا .. شاید 5 دقیقه نشد که یک مرتبه خانوم دکتر فرشته کوچولومو گرفت جلوی چشمم و گفت بیا اینم ملوسکت... خدا می دونه که اون لحظه قشنگ ترین لحظه زندگیم بود.. احساس کردم پشت سر ملوسک یه نوری هست که می خورد توی صورتم..همه جا روشن شد انگار...دلم براش غش رفت.. گریه نمی کرد با اون چشمای درشت نگام می کرد ... با اینکه دیگه این آخرا نتونسته بود خوب نفس بکشه و کبود شده بود اما خوشگلیش معلوم بود... انگار آب ریختن رو آتیش... همه وجودم پر عشق شد.. دلم پاک پاک شد و همه ناراحتیها از ذهنم رفت بیرون.. انگار منم تازه متولد شدم... مطمئنم اون لحظه به دنیا اومدن ملوسک هرگز از ذهنم پاک نمی شه...

دکتر که داشت بخیه می زد شیکممو گفت می شنوی صدای گریه اشو... دارن می شورنش.. گفتم دکتر حالش خوبه؟ گفت آره خوب خوب.. خودتم خوب خوبی...

دکتر کارش تموم شد و رفت .. بقیه هم کاراشون رو کردن و گذاشتنم رو یه تخت دیگه و بردنم بیرون.. چون من اورژانسی اومده بودم بیمارستان یه مقداری باید منتظر می شدم که اتاقی که با پارتی بازی برام جور شده بود خالی بشه... وای.. چقدر سردم بود.. احساس می کردم پاهام شدن دو تا تیکه یخ... چون شب قبلش هم شام نخورده بودم... به خاطر اینکه حالم خوب نبود... صبحم که صبحانه ممنوع بود... بعد از عمل احساس می کردم هیچی تو دلم نیست.. از ضعف و گرسنگی داشتم می مردم و همینطور سرما... شاید بیشتر از نیم ساعت یا 45 دقیقا طول کشید که بردنم بیرون.. از در بردنم بیرون و دیدم همه پشت در منتظرن.. مامانم که د اشت گریه می کرد... چون خیلی طول کشیده بود و ترسیده بود... آقای پدر..داداشم.. خواهرم.. زن داداشم و جیگر طلای عمه و مادر شوهر و برادر شوهر... زن داداشم داشت فیلمبرداری می کرد.. همشون بوسیدنم ... اول از همه آقای پدر... گفتم دیدیش؟ گفت آره.. گفتم دیدی چقدر خوشگل بود؟ گفت اره... مرسی...

بعدش اولین کلماتم این بود تا ساعتها که من گرسنمهگریه... بردنم تو اتاقم و لباس تنم کردن و کاراشون رو کردن بعد از چند دقیقه ملوسک.. عشق منو آوردن.. کبودیش برطرف شده بود و از اینکه یکی از فرشته های خدا رو تو بغلم گرفته بودم یه حس خیلی خوب و غیر قابل وصفی رو داشتم... دخترم خیلی ناز بود و خوابیده بود... انگار خدا همه دنیا رو به من داده بود.... پرستاره گفت شیرش بده.. با اینکه شیر نداشتم اما دخترم با اون دهن کوچیکش سعی می کرد میک بزنه و قدرتشم نداشت... ولی بچم تا یک هفته چه قدر گرسنگی کشید... چون من تو اون مدت شیر نداشتم اصلا.. اینقدر سوپ و آش و آبخوشت و آبمیوه ریختن تو حلق من که معدم داشت می ترکید... اما به خاطر عشقم.. زندگیم. دخترم.. همه رو با کمال میل می خوردم... تا عزیز دلم گرسنه نمونه...

خدایا..این تجربه شیرین رو نصیب همه اونایی که منتظر یه فرشته  هستن بکن... آمین

/ 37 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارا

راستی تولد دخترکت مبارک

عسل بانو

تو رو خدا من رو ببخش که دیر شد ..گرفتار سامی بودم ...تولدش مبارک ....قربونش بشم با اون چشاش . راستی از خاطره ی زایمانت چشام اشکی شد ...خیلی خوب نوشته بودی .خدا سالها به تو دخمل نازت آرامش بده .....تولدش مبارک

بلفی

سلام بازم میگم تولدش مبارک گوگوری مگوری[ماچ][قلب][هورا] چقده قشنگ توصیف کردی زایمانتو[مغرور]

شیلا

]چی شد این گزارش تولدت مبارک ملوسک خانم . زودباش بیا مامی

سارا

راستی مامان خانوم اسممم رو از لینکات حذف کردی؟

سارا

راستی مامان خانوم اسممم رو از لینکات حذف کردی؟

مريم

سلام .. خوبی مادر خانومی ؟ تولد ملوسکت مبارک .. ایشالا هزاران تولد و جشن و مهمونی خوب در کنار یکدیگر جشن بگیرین ! دوستون دارم زیاد ! بوس بوس

آنا

تولد عسلت مبارک خانومی[قلب]

سین بانو

تولد عروسک نازت مبارک خانومی . ممنون از بابت آدرس . عسلی را ببوس .