شرمنده روی ماهتون

سلام... من عسلم... این مامانم خیجالت می کشید بیاد اینجا بنویسه.. هی میگه آخه دخملی عکسات که حاضر نیست من قول دادم که عکسای تورو برای دوستامون بزارم... اما به خدا مامانم مقصر نیستا... این دایی داریوشم دوربینو برده عکسای منم توشه.. هی میگم دایی جون .. جون اون دخمل خشگلت این عکسای مارو بیار.. دوستامون منتظرن هی میاد می گه یادم رفت.. داییه دیگه سرش شلوغه... اما من اومدم که شما مامانمو به من ببخشید و عصبانی نشین بهش.. باشه؟ راستی از تبریکاتون ممنون امیدوارم برای نی نیهاتون دوست خوبی باشم و برای اونایی که نی نی ندارن هم خواهر زاده خوبی...

من خوبم... الان 34 روزه به دنیا اومدم... مامانم ازم راضیه..اینقده دخمل خوبیم که نگو... هی می خوابم..هی ممه می خورم هی می خوابم هی جیش می کنم..اینجوریه دیگه... خب حالا این کیبوردو می دم مامانم که بنویسه ..فعلا بای بای...

خب این عسل خانوم برای ما گیس گرو گذاشت... شرمنده دیگه همه چی رو گفت چی شده.. اما قول داده بودم که علت سزارین شدن و زایمانم رو بهتون بگم...

همونجوری که قرار بود و قبلا گفته بودم منتظر زایمان طبیعی بودم... خودمو برای درد آماده کرده بودم و کلی تمرین کرده بودم... پیاده روی زیاد و خلاصه همه جور آماده... اما به دلیل یه فشار عصبی خیلی زیاد که علتشو فعلا نمی گم .. شایدم اصلا نگم... متاسفانه زودتر از موعد درد من شروع شد... ساعت 12 و نیم شب بود که این فشار عصبی بهم وارد شد از اون لحظه بی قرار شدم یه چیزی مثل اضطراب نمی تونستم یه جا بشینم... شانس آوردم اون شب مامانم خونمون موند و نرفت... اما علت این فشار عصبی جوری بود که نمی تونستم به مامان بگم به خاطر همین ریختم تو خودمو و حتی نمی تونستم جیغ بزنم... ولی دیگه بی قراریمو نمی تونستم پنهون کنم.. مامان گذاشت به حساب شروع درد زایمان.. گفت امشب دردت می گیره.. اینا نشونه های شروع درداته... خلاصه دردای من شروع شد اما ملایم بود زیاد نبود... هی راه رفتم.. هی رفتم دراز کشیدم اما بی فایده بود ... عسلم بدجوری تو شیکمم تکون می خورد مدام می چرخید.. اینقدر که شیکمم درد می گرفت..دردش بیشتر از دردی بود که زیر شیکمم احساس می کردم.. خیلی نگران بودم .. میگفتم الانه که شیکممو پاره کنه و بیاد بیرون... لگدای خیلی محکمی می زد.. اون شوک عصبی خیلی به این طفل معصوم اثر گذاشته بود... تا ساعت 4 صبح اینجوری بود.. توی تخت دراز کشیده بودم که احساس کردم آب زیادی داره از بدنم خارج می شه.. پاشدم دیدم بعله کیسه آبم پاره شده.. به مامانم گفتم.. گفت نگران نباش بذار دردات شروع بشه... بازم درد داشتم.. یه مرتبه ضعف کردم و رفتم غذا برای خودم گرم کردم و خوردم طفلی مامان همش بیدار بود..اما شهریار چون اذیتم کرده بود خودشو به بی خیالی زده بود و خوابیده بود... نشستم غذاخوردم از جام پاشدم باز احساس کردم خیس شدم امااینبار خون بود... دیگه مامان ترسید... زنگ زدم به دکترم ساعت 6 صبح بود... گفت کیسه آبت پاره شده برو بیمارستان اونا به من زنگ می زنن... خلاصه رفتیم بیمارستان تا ساعت 12 ظهر منو نگه داشتن که دردام شروع بشه اما دقیقا ازساعت 6 صبح دردای من قطع قطع شد و هیچ دردی نداشتم... یه سرم بهم وصل کرده بودن و ولم کرده بودن و هی می اومدن ضربان قلب بچه رو اندازه می گرفتن و فشارمو می گرفتن و معاینه می کردن ببین روند زایمان پیشرفتی کرده یا نه... تا اینکه خودم احساس کردم که دیگه بچه تکون نمی خوره.. گفتم بچم دیگه تکون نمی خوره به دکترم بگید بیاد من زایمان طبیعی نخواستم سزارینم کنید.. نیم ساعت بعد دکترم اومد و گفتم وضعیت اورژانسیه چون زایمان هیچ پیشرفتی نکرده دهانه رحم حتی یک سانتم باز نشده  .. ببرید اتاق عمل  سزارین...

این شد که عسل ما به روش سزارین به دنیا اومد اما خدارو شکر به موقع عمل شدم..عسلو که دیدم تو اتاق عمل شوکه شدم چون کبود کبود بود..دکتر گفت اگر 5 دقیقه دیرتر اومده بود خدایی نکرده خفه می شد... اون وقت من می دونستم و این بابایی...

اما در کل زایمانم سخت نبود... یعنی چون از کمر سر شده بودم دردی احساس نکردم.. روی هم رفته زایمانم 10 دقیقه طول نکشید اینو برای اونایی می گم که از زایمان می ترسن..اما .قتی برای اولین بار عسلو دیدم. انگار تازه از خواب بیدار شدم..انگار همه زندگیم تا به حال یه خواب بود... دنیام عوض شد... قشنگ شد.. تا قبل از اون واقعا از دست شهریار ناراحت بودم..خیلی روحیم خراب بود اما.. یه جورایی دلم  صاف شد..یه شادیی توی دلم افتاد که همه غصه هارو فراموش کردم...یه حس  خیلی شیرین...الان عزیز دلم تو بغلمه داره شیر می خوره منم یه دستی تایپ می کنم...

امیدوارم عکساش زود به دستم برسه تا شما هم عسل منو ببینین..

/ 38 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
برفی

چه دل بزرگی داشتین تو و مامانت که با وجود ژاره شدن کیسه اب نشستین خونه منتظر درد زایمان! تا حالا اینو نشنیده بودم دیگه! به هرحال خوشحالم که بخیر گذشت و عسل خانومی در اغوشته. ازین حرص و جوش ها هم زیاد نخور. اون موقع یه مدل الانم رو شیرت اثر میذاره. گور بابای دنیا و ادماش. به خودت و دخترت فکر کن..فقط..و فقط..[ماچ]

مریم

سلام خانومی من تازه با شما آشنا شدم و خیلی خوشحالم[قلب] قدم دخملی مبارک ایشاله که همیشه کنار هم و خوش باشین[ماچ]

الینا

واییییییییییییییییی سلام مزی جون من چند وقت بود نیومده بودم . بابا تو که تازه دیروز حامله شدی چه زود گذشت. الان خیلی خیلی خوشحالم . فدای تو و نی نی عسل

سوری مامان عسل

سلام خانومی. مژگان جون قدم نو رسیده مبارک باشه. انشالله که دخمل شما مثل دخمل ما که اسمشون عسله همیشه عسل باشن. خوشحالم که همه چیز به خیر گذشت و صاحب یه دختر ناز و ملوس شدین. ببوس روی ماهش رو که بیصبرانه منتظر عکساش هستم.[ماچ][بغل]

ساناز

ای وای که این عسل خانوم چه سر و زبونی داره.[ماچ]خوب شد اومدی عسلی خانوم وگرنه مامان بی وفات با ما طرف بود...[چشمک] مژگان جون تولد فرشته کوچولوتو باز هم تبریک می گم.امیدوارم همیشه لحظه هاتون پر از شادی باشه.برای منهم دعا کن فقط 20 و چند روز دیگه مونده...دارم از هیجان خل میشم.

آرش

سلام مامان مژی عزیز. دلم خیلی برات تنگ شده بود. این روزها اتفاقات بدی برام افتاده، اونقد بد که حتی حوصله یه لحظه سر زدن به وبلاگها رو ندارم، ولی اینجا نمیشه نیومد، دلم برای زن خانومیم تنگ شده بود [ماچ] . میگم این خانومی ما این روزها تحمل شوهر بی حوصله رو داره؟! بهش بگو بعدن که حالم بهتر شد میام هرچی نازش بود همه رو میخرم یه جا. [قلب] و راجع به شهریار... یعنی همون مسائل قبلیه؟ خدا کنه نباشه. قبول دارم ما مردها همه سر و ته یه کرباسیم و چقدر بعضی وقتا نامرد میشم... ولی اینکه ایشون تو همچین موقعیتی و تو این روزها این کارها رو میکنه برام قابل فهم نیست... کاش حالا بعد از اینکه دخترشو دیده احساس مسولیتش بیشتر بشه. منو بی خبر نذار مادر زن خوبم. [لبخند]

عطیه

سلام مامان مژی جونم! بابا کجایی دلمون آب شد که! ولی چه خوب کردی اومدی ... دلم برای خودت و عسل خانومیت یه ذره شده بود! ایشالله که این خوشمل خانمت همیشه خوب و سلامت باشه و هر روز شاهد رشد و بالندگیش باشی خانم گلی... بوس بوس هزارتا[ماچ][ماچ][ماچ]

سارا

یالله یالله من عکس میخوام یالله[زبان]

ملودی

وای چه عجب مژگان جون اومدی اپ کردی تولد عسل نازتم مبارک باشه راستی ما منتظر عکسیما بدون عکس اصلا فایده نداره ÷س زودتر بیا واسمون عکس بزار

خاله ریزه(حامی)

سلام دوست گل یک سال دیگر آمد و یک جشنواره ی خیریه ی دیگر...و باز طبق روال هر سال ما بنا داریم که با غرفه ای کوچک سهمی کوچکتر اما صمیمی را در بازارچه ی خیریه ی پیام امید بر عهده بگیریم... و باز غرفه ی آلوچه ی و لواشک ما ، غرفه ی حامی بلاگ میزبان شما دوست وبلاگ نویس خواهد بود... سه روز پر از شادی و خوشحالی،از اینکه می توانیم قدمی بر داریم و از اینکه دوستانمان را خواهیم دید و از اینکه شما پیش ما خواهید آمد! موفق و پیروز باشید[گل]