استراحت خسته کننده

همیشه عاشق مهمون بودم ..اینکه خونمون همیشه شلوغ باشه شادم می کرد... ولی از اونجا که هر چیزی حد و حدودی داره... من از این موقعیت خسته شدم.. مهمونام هنوز هستن.. با اینکه از آشپزی و ظرف شسنن معاف شدم ولی دلم خلوت خودمونو می خواد... خونه همیشه مرتب که همه چی سر جاش باشه و یه سکوت... آدم خسیسی نیستم ولی خداییش به اندازه خرج ۶ ماهمون در این یک ماه هزینه کردیم.. هر چی خرید می کنم می ریزم تو خونه سر دو روز تموم می شه.. جمعه اول صبح رفتم خرید کردم دو تا نایلون پر .. دستام داشت کنده می شد.. از هر چیزی ۳ کیلو ۴ کیلو... خداییش ناهید اصلا آدم ملاحظه کاری نیست.. خیلی بریز و بپاش می کنه .. مثلا من در ماه یک قوطی رب گوجه بیشتر مصرف نمی کنم .. ولی در این مدت ۵ قوطی رب گوجه مصرف شده... به خدا حساب و کتاب دو دوتا چهارتا نمی کنما.. ولی داره زیادی بهم فشار میاد... نه از نظر مالی.. روحم خسته شده.. دیگه حوصله جیغ جیغ بچه و سر و صدا رو ندارم...

روال عادی زندگی از دستم در اومده...  سردر گم شدم... توی لباسام همش چند تا لباس دارم که مناسب و پوشیده است.. تو این مدت اینقدر اونا رو پوشیدم که دیگه حالم ازشون بهم میخوره..

همیشه بعد از ظهرا که از اداره می رم خونه یک ساعتی می خوابم.. چند روز در میون موفق می شم که یه استراحتی بکنم.. اما اتفاقی که تازگیا برام می افته خیلی عجیبه... تقریبا هر روز که می خوابم کابوس می بینم.. خوابهای فوق العاده وحشتناک که توی همشون جیغ می کشم.. اینقدر، که با وحشت از خواب بیدار می شم و  گیج گیجم.. قبلا هم گاهی این اتفاق می افتاد .. ولی جدیدا خیلی زیادتر شده.. احساس می کنم دارم روانی می شم.. علت این موضوعو نمی دونم.. اصلا مشغله فکری یا استرس یا اینجور چیزا هم قبل از خواب ندارم.. بر عکس ،اینقدر خسته ام وقتی از اداره بر میگردم با یه آرامش وصف ناشدنی می رم تو تخت و راحت می خوابم ... اما چه خوابی... کسی همچین تجربه ای داره؟

دیروز دفتر دیکته دختر برادرشوهرمو نگاه می کردم... دیدم تو آخرین دیکته اش معملش خواسته بود که یه جمله با خوش قلب بنویسن... اینجوری جواب داده بود: زن عموی من خیلی خوش قلب است... خیلی برام جالب بود.. کلی بغلش کردم و ماچ مالیش کردم... می گفت خب، هستی دیگه زن عمووووو....

پ.ن: موزیک وبلاگ رو عوض کردم

 

/ 34 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اوا

دوست خوبم سلام بنده الزایمر ندارم.ولی درآینده حتمن خواهم داشت.ازنحوه کار من باوبلاگ هم شاخ درنیارچون خیلی سوادم به اینجاهاقدنمیده[نیشخند] درضمن آدرسم هم عوض شد[سبز] لابد میگی دختره خل شده[زبان] یا... در خصوص واگذارکردن ادما به خداباهات موافقم.ولی این خیلی سخته وزمان میبره.نمیتونم تحمل کنم. در تمام لحظه هام داره تاب میخوره ودر جواب همه حرفهای عاشقانه ای که بهم میزنه(که شایدهم راست باشه )من توی دلم اشک میریزم ومیگم دروغه. نمیدونم..نمیدونم...نمیدونم.هیچ کاری نمیتونم بکنم.حتی قضاوت.اخه دلم نمیاد باور کنم.ولی دیگه بی اعتمادی آشیونشوتو قلب من ساخت ومثل یه طلسم منوگرفتارخودش کرد.من هیچ وقت فکر نمیکردم توی زندگیم به اینجا برسم.حالا وقتی منو میبوسه سرمای عشق خودمو حس میکنم.شاید اگه جوجه هام نبودن... مهم نیست.زندگیه ما زنا اصلن مهم نیست.شاید یه روز که وقت بیشتری داشتم همه چیزو واست تعریف کردم.فعلن[گل][گل][گل]و[خداحافظ]

اوا

سلام عزیزم. یه عالمه درددل واست نوشتم نمیدونم کجا رفت[گریه][گریه][گریه]

علی

.سلام .ممنونم که بهم سر زدین.[گل][گل]

علی

مژگان خانوم این حرفها چیه .[گل] گذاشتم واسه دانلود که همه استفاده کنن[گل]

علی

هر اهنگی هم خواستین می تونم بزارم دانلود کنید[گل] موفق باشید . باز هم منتظرم[گل]

آرش

سلام مژی جونم. خوبی؟ امتحان خوب نبود... یعنی اصلا خوب نبود. ولی بیخیال مهم نیست. برای سال دیگه بیشتر میخونم. [تایید] این مهموناتون هنوزم هستن! [تعجب] این احساسی که میگی رو خودم تجربه نکردم ولی تو چهره ی مادرم خیلی دیدم! [زبان] ولی مهمون باعث بیشتر شدن برکت میشه زن عموی مهربون. [چشمک] [گل]

شبنم

مژگان جون مهمون هر چقدر هم نزدیک و صمیمی باشه بازم مهمونه ... خلوت خونه آدم یه چیز دیگه است ... اون حس استقلالش به یه دنیا میارزه ... آخی بچه چقدر دلش پاکه ...شاد باشی ...شبنم

آنی

مرسی دوست م}ی [ونم من خوبم[ماچ]ببخش ناراحتت کردم اما من فقط این[ا رو برا درد و دل دارم[قلب][لبخند]

شاهرخي

خسته نباشید نوروز عوضش بتون خوش میگذره[گل][تایید][دست][ماچ][لبخند][خداحافظ]