تجمل گرایی

دیروز تولد یک سالگی بچه یکی از همکارهام بود.... قرار بود ساعت 4 یا 4 و نیم بریم اما هر چی منتظر شدم ملوسک از خواب ناز بیدار نشد... خودم حاضر شده بودم  و منتظر ... ساعت شده بود 5 و نیم و دیگه داشت خیلی دیر می شد و خانوم خانوما قصد بیدار شدن نداشتن... آخر با کلی ناز و بوس و قربون صدقه بیدارش کردم..البته بنا بر عادت همیشگی که از خواب بیدار می شه .. کلی گریه کرد... سریع لباس پوشوندم تنش و رفتیم... البته از صبحش به مامان گفته بودم که ببرش حموم... دستش درد نکنه مامان.. برده بودش و تمیز بود لااقل خیالم راحت بود...

خلاصه رفتیم و تقریبا آخرین نفری بودم که رسیدم ... می گم تقریبا چون یکی دیگه از همکارها بعد از من اومد... خداییش وسط هفته خیلی سخته مهمونی رفتن.. تا از سر کار بیایم و یه دوش بگیریم و آماده بشیم می شه همین حدودا.... آخرشم هول هولکی باید بدو بدو بری که دیر نرسی...

البته اینو هم بگم با اینکه از همکارهامون زیاد اونجا بودن اما من مونده بودم اونا که تازه ساعت 4 می رن خونه چطور وقت کرده بودن برن آرایشگاه... چون به محض ورود به خونه یک آن فکرکردم وارد یه جشن عروسی یا حداقل عقد کنون شدم... چون همه کلی چسان فسان کرده بودن و رفته بودن آرایشگاه و لباسای مجلسی (شب) پوشیده بودن...

اما من چون تولد ا ینجوری چند بار رفته بودم مثل همیشه رفتم خیلی معمولی یه شلوار مخمل کبریتی قهوه ای با یه بلوز قهوه ای پوشیدم البته لباسام خوب بود اما در مقابل اون همه تجملات و لباسهای دلکته مجلسی احساس کردم خیلی بیش از حد ساده ام... آخه خودم موهامو سشوار کشیدم و خودم آرایش کردم و رفتم...

بعد از یک ربع که احوالپرسی و خوش و بش تموم شد و نشستم دیدم نه بابا ... مهمونیش همچین مهمونی هم نیست فقط بعضیها زیادی به خودشون رسیده بودن... برای تولد یه بچه یک ساله که همچین خبری هم نبود... به غیر از همکارها یه 20 نفری هم از فک و فامیلهاشون که شامل مادر بزرگها.. عمه ها.. خاله ها... زن دایی ها و زن عمو ها و دوستان صاحب خونه بودن که اون ور سالن پذیرایی نشسته بودن و در واقع دو دسته شده بودیم... نقل مجلس همکارهای ما هم که صحبت کردن راجع به  همکارهای دیگه و اینکه قراره کی کجا باشه و کی چقدر حقوق می گیره و کی فلان ترفیع رو گرفته و اینها بود... که چون الباقی از یه قسمت دیگه اداره ما بودن بالطبع راجع به قسمت خودشون بیشتر صحبت می کردن و من شنونده بودم...

ملوسک هم چون تازه از خواب بیدار شده بود همچین بیحال بود هنوز و از کنار من جم نخورد ..مثل این بچه مظلومای ساکت کنارم یا نشسته بود یا می ایستاد و فقط آدما رو نگاه می کرد.. حتی با بچه های دیگه نمی رفت بازی بکنه .. با اینکه کلی اسباب بازی و توپ اونجا ریخته بود.... انگار اونم مثل مامانش شوک شده بود...

خانوم صاحب خونه هم چهار جور عصرونه تدارک دیده بود و پذیراییش خوب بود... که البته کلی از غذاها موند...

من برای تولد ملوسک همونجوری که قبلا گفتم همچین تدارکی دیگه ندیده بودم.. مهمونهام خیلی کم بودن و مجلس در حد واقعا تولد یک بچه یک ساله نه جشن عقدش... دو جور  عصرونه و میوه و شیرینی و کیک ... همه پذیرایی من بود... خودمم نه آرایشگاه رفتم و نه لباس مجلسی آنچنانی تنم کردم....

البته اینو هم می دونم واقعا چشم و هم چشمی و تجمل گرایی شدیدا زیاد شده و این خیلی بده... اما دیگه در مورد تولد یک سالگی یه بچه فینگیلی دیگه ندیده بودم...

نمی دونم شاید من خیلی قضیه رو ساده می گیرم و واقعا اینجوری باید باشه... شما چطوری هستین؟

 

/ 15 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عليرضا

برام بيشتر از اين كه جالب باشه خنده دار بود... نميدنم چرا ولي چشم و همچشمي خانمها براي من خنده داره ... ياد يه خاطره افتادم ميگم كه شما هم بخندين يه دفعه كه من لپتاپ دوستمو براي پروژم برده بودم دانشگاه و اتفاقي استاد از من خواست كه از لپ تاپ استفاده كنه منم گفتم چشم بفرماييد و.... بعد از كلاس يه دختري به من گفت من دي وي دي پلير دارم ميتونم مثل تو به ويدئوپروژكتور وصلش كنم؟!!!!!؟؟؟؟ اونجا بود كه فهميدم بعضي از خانمها(فقط بعضي)عقل درست و حسابي ندارن ...البته ببخشيد كه رك گفتم ولي به نظر من اگر هر چه ساده تر باشم خودم راحت ترم و خودم بيشتر خوشم مياد

آقا صدرا

سلام امیدوارم دلبندتون همیشه زندگی شادی داشته باشه به وبلاگ آقا صدرا هم سر بزنید[گل]

گندم خانوم

چه خبره بابا !برای عروسی اش پس چه کار می کنن؟

علیرضا

ممنون که به من سر زدی...از بابت تبریک هم ممنون [گل]

آرام

خوب راستش ملت هنوز نمی دونند چه لباسی مناسب چه جور مهمانی ای هست . به نظر من که تو خوب کاری کردی . هم شیک بودی و هم ساده . من هم همین طورم و زیادی جینگول وینگول نمی کنم . لباس رسمی رو فقط عروسی می پوشم...

مريسام

به نظر منم اينقدر تجملات براي تولد بچه جالب نيست

سین بانو

منم اینهمه افراط را نمیپسندم . لباس مجلسی برای تولد ؟! به نظرم اینجور آدمها میخوان خودشون را نشون بدن و اعتماد به نفس ندارن که با لباس ساده تری برن توی مهمونی .

صحرا

من کلا با تجملات مخالفم . البته با تجملات زیاد . در حد معمولش حال خوبی به آدم می ده

آوا

ما که خداروشکر تولد جوجه هامون ختم میشه به دوتا مادربزرگ و یه عمه مجرد و دوتا عمو و یه دایی با دوتا خاله.تجمل هم نداریم.خودمم که مهمونی میرم تازگیها که دیگه اساسی بیخیال شدم.یه شلوار جین و یه تاپ یا تی شرت و موها هم با یه کلیپس ختم به خیر میشه و آرایشم که خود جوش.حال داری.همیشه هم میگم راحتی بهتر از زیبایی.بیرونم که نمیکنن.در عوض راحتم.[مغرور]

نينا

خيلي به نكته خوبي اشاره كرديد به نظر من هم تو ايران همه چي رو سخت مي گيرن البته تا قبل از اينكه بيام اينجا اينجوري فكر نمي كردم ها منم همينجوري تجملاتي فكر مي كردم اما اومدم اينجا ديدم اي بابا كچا از اين ريخت و پاشهاي ايران خبري هست هر چي هست ساده گي و جشني كه فقط و فقط به بچه ها خوش بگذره جشن تولد يه سالگي پسر م كه گذشت اما تصميم دارم كه جشن تولد دو سالگي اش رو تو مركز بازي بچه ها بگيرم و خيال خودم رو راحت كنم