عنوان ندارم...

دوباره داریم دنبال خونه میگردیم... می خواستیم بخریم طبق همون جریاناتی که گفتم خب نشد.. لامصب خیلی گرونه... اجاره خونه هام امسال سر به فلک می زنه... واقعا بی خونه ای سخته... هر وقت بهم فشار میاد کلی به شهریار بد و بیراه می گم که چرا پارسال نذاشت از اون واحدایی که داریوش اینا خریدن ما هم بخریم ... با اینکه کوچیک بود ولی قیمتش مناسب بود کلا ما باید همش 18 میلیون می دادیم.. هشت تومنشم وام بود... امسال داریوش همونو فروخت 50 تومان خودشم یه مقداری قرض و قوله کرد ووام گرفت گذاشت روش یه خونه بزرگ دو خوابه خریده خدارو شکر... خیلی از این بابت خوشحالم.. داریوش بچه دل پاکیه.. امیدوارم خدا همینجوری همه چی بهش بده...

اینقدر این روزا ناراحته برای من... می گرده دنبال خونه برامون.. هی می گه تو یه وقت حرص نخوریا... بچت بیش فعال می شه.. الهی قربونت برم داداش گلم...ماچ

هوا خیلی گرم شده و منم متاسفانه تازگیا با کمبود نفس مواجه شدم.. نمی دونم چرا راحت نمی تونم نفس بکشم.ناراحتمخصوصا وقتی خیلی گرمم می شه دیگه کلافه می شم.. احساس می کنم می خوام غش کنم...

دیروز با دوستای قدیمی (زی زی و عادله) پیش هم بودیم.. دختر زی زی چند روز دیگه دو ساله می شه و خب پسر عادله هم که 9 ماهشه.. داشتیم می گفتیم که چقدر جالب شده .. بچه هامون تقریبا تو یه سن و سالن و با هم بزرگ می شن... خیلی با حاله نه؟

خبر دار شدم که خواهر زادم که دو سال پیش ازدواج کرد داره بابا می شه... خدای من... اون موقع اصلا باورم نمی شد که مسعود کوچولوی ناز ما ازدواج کنه و حالا داره بابا می شههههههه....قلب

بنابراین بچه های خانواده هم اختلاف سنی زیادی با هم ندارن و خوشبختانه مثل ماها (خاله و خواهر زاده ها) با هم دیگه بزرگ می شن و تو یه سن سال.. نی نی من از دینا یک سال کوچیکتره و دو ماه از بچه مسعود بزرگتر...بغلخلاصه ما هم داریم حسابی پر جمعیت می شیم...

دیروز یه خبر بد شنیدم... یکی از دوستای قدیمی داداشم که وقتی من بچه بودم خونمون می اومد و من خیلی دوسش داشتم فوت شد.. ناراحتهنوز خیلی جوون بود.. .اینقدر براش غصه خوردم و ناراحت شدم که حد نداره... همش یاد اون موقع ها می افتم که می اومد خونمون... البته داداش من هیچ موقع تنها نمی اومد خونه و همیشه 4 یا 5 تا از دوستاش با هم بودن و کلی شلوغ پلوغ می کردن  ازورق بازی و  تخته نرد بازی گرفته تا بزن و برقص ... مامانمو .. مامان صدا می زدن.. اون موقع من شاید بین 10 تا 14 سالم بود... به جورایی بود که وقتی تنها بودیم حوصلمون سر می رفت... یادمه وقتی اولین بار داداشم برام مانتو خرید... یه سال عید بود... که خب من دیگه بزرگ شده بودم (می رفتم اول دبیرستان نیشخند) تا اون موقع حجاب مجاب نداشتم که... داداشم مانتو و روسری و کفش ست کرده بود برام از مغازه خودشون آورده بود... همین دوستش با یکی دیگه که همیشه با هم بودن خونمون بودن... داداشم به من گفت بیا به داداش م و داداش خ نشون بده..(من همشونو داداش صدا می زدم)  منم رفتم و اونا هم کلی به به و چه چه و تحسین کردن و اومدم بیرون.. هنوز از اتاق نیومده بودم که دیدم صدای سینه زدن میاد ... برگشتم دیدم داداشم داره می خنده... اومد گفت م و خ دارن سینه می زنن می گن مژگان.. مژگان... خنده ( به این معنی که من چقدر بزرگ شدم!!!)

یاد خاطره های اون موقع افتادم و دلم گرفت.. داداشم که دو روزه کارش فقط شده گریه.. آخه همه آلبوماش پر از عکسای دوستاشه .. مخصوصا این دوستش که خیلی با هم صمیمی بودن.. واقعا این دنیا خیلی بی ارزشه ها...نگران

پ.ن: کلی کیفور شدم از برد اسپانیا... و اینکه آلمان قهرمان نشد

/ 39 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان تیستو

خونه معضل بدی شده واسه همه ما جوونا. ولی خب الان تو موقعیتی نیستی که بخواهی حرصش رو بخوری پس سعی کن این دوران رو راحت تتر بگذرونی[لبخند]

عطیه

آخی...این روزا خونه خریدن کار حضرت فیله ولی ایشالله بخرین... سعی کنین سرمایه تون رو هر چه زودتر به ملک تبدیل کنین تا بیشتر از این ارزشش کم نشه... خدا خودش کمکتون کنه ایشالله... پس کی از دینا گلی عکس میذاری بابا؟! این دینا گلی ما اونقدر تنبله که فعلاَ سینه خیز میره (البته خداییش خیلی تر و فرز میره) ولی خبری از 4دست و پا رفتن نیست!!!

شیلا

مژی جان انشاا... به موقعش خونه هم میخری اما الان وقت حرص خوردن نیستا

نگار

غصه خونه رو نخور عزیزم آنجا خوش است که دل خوش است یه سر بزن[لبخند]

الیما

سلام مژگان جون.. واسه فوت اون دوست متاسفم... ایشا... هرچه زودتر خونه دار میشی.... هرچی باشه نینی داره میاد و پا قدمش سبکه ایشالله...[گل][گل]

عسل بانو

سلام گلم ... خوفی خانومی ؟ دخمل ناناس ما خوبه ؟ من میگم دخمله !!!![نیشخند] حال خودت که خوبه نه ؟ دوباره میری سونو ؟[قلب][قلب][قلب]

نگار

سلام خوشگل خوبی خونه پیدا کردین؟ آپ کردم خوشحال میشم بیای[لبخند] با تبادل لینک موافقی؟

دفتر عشق

ای زمین تو برای خود بچرخ ، ای خورشید تو برای خودت بتاب ، ای عشق تو برای خودت بسوز ، راه من جداست از این دنیا ، من مانده ام برای یک قلب تنها ! قلبی که با وجود قلب تنهایم دیگر تنها نیست ، عشق را باور کرده ام ، دیگر اختیارم دست خودم نیست !

ایدا از پونک

سلام مژگان جونی خوبی؟ عزیزم ممنون که یه یادی از ما کردی. تو خودت خوبی؟ سلامتی؟ امیدوارم که حالت خوب باشه بعدا میام مطالبتو می خونم [چشمک]