دلتنگی

بعضی وقتا بی حوصله می شم. خسته میشم . دلم می گیره. معمولا وقتایی که اینجوری میشه پیش خودم به داشته هام فکر می کنم و یه خدارو شکر تو دلم می گم و تموم...

اینروزا حتی این شگردم کارساز نیست. شاید به خاطر حال مامانه یا مشکل داداشم.46.gif اعصابم خرابه. اصلا حوصله ندارم. دیروز صبح که اومدم سرکار به مامان زنگ زدم گفتم بیا خونه ما گفت نمیام بنابراین من رفتم اونجا. بعد از کلی اصرار و خواهش راضی شدم با همدیگه بریم خونه ما. وقتی میگه بیام خونه تو شوهرت معذبه دلم می خواد دو دستی بزنم تو سر خودم. آخه شهریار عاشق مامان منه خیلی دوسش داره. می گه بیام اون نمی تونه راحت باشه دراز بکشه و ... میگم به خدا اون اصلا از این عادتا نداره تو بیا. خلاصه بردمش. دوست ندارم تنها بمونه چون میشنه هی می ره تو فکر و هی غصه می خوره می ترسم یه وقت خدایی نکرده مشکلی براش پیش بیاد و هیچکس کنارش نباشه بعد من چه خاکی توسرم بریزم. صبح که داشتم می اومدم اداره گفتم مامانی می مونی خونه ما؟‌گفت نه میرم خونه کار زیاد دارم. بهش اصرار نکردم آخه اذیت میشه می شناسمش گفتم هرجوری که دوست داری من بعد از ظهر میام پیشت.

جمعه سالگرد پدرمه. وقتی نزدیکای سالگردش میشه خیلی حالم گرفته است.دلم می خواد گریه کنم خودمو برای جمعه آماده کردم که برم سرخاکش یه دل سیر گریه کنم. امروز وبلاگ یه عزیزیو می خوندم که برای باباش دلتنگ شده بود انگار یکی حرف دلمو زده بود. آخه بابای منم مثل بابای اون سرطان کبد داشت و یرقان . از سرطان متنفرم هرجا اسمش میاد موهای تنم راست میشه بغضم می گیره .من بچه بودم که از دست دادیمش یادمه مامان چقدر گریه می کرد داداشم سرشو می زد تو دیوار... خواهرام بیهوش می شدن و من ... من و داداش کوچیکم که گفتم باهم دوقلوییم تعجب می کردیم آخه کوچیک بودیم و نمی دونستیم دقیقا چی شده فقط می دونستیم دیگه بابا نداریم ولی دردشو نمی فهمیدیم. آخخخخخخخخ که چه روزای سختی رو گذروندیم. و مامانم ..مامانم.. مامانم که به اندازه خدا عاشقشم چقدر برامون زحمت کشید مثل یه مرد بود مثل کوه پشت تک تکمون وایساده بود. هیچکس جرات تلنگر زدن به حریم خونمونو نداشت هیچ کس جرات نمی کرد چپ نگامون کنه. خودم شاهد گریه هاش بودم تو شبا. چقدر دلواپس داداشم می شد وقتی دیر می  اومدن خونه. همیشه نصیحت می کرد و همچنان هم می کنه که دلش می خواد جوری باشیم که همیشه سرشو بالا بگیره  بگه اینا بچه های منن. به هممون افتخار کنه. خداییش ما هم براش کم نذاشتیم . حالا... که به قول خودش نتیجه زحمتاشو می بینه . می گه خدارو شکر که شماها رومو سفید کردین . همیشه تشکر می کنه از هممون که بچه های خوبی بودیم براش. که آبروشو حفظ کردیم تو مردم. مامانم خیلی روما خون دل خورد مخصوصا رو من و داداش کوچیکه . چون بچه بودیم بی بابا شدیم. و هزار بار هزاران بار خدارو به خاطر نعمتی که بهمون داده مامانی به این خوبی بهمون داده و همیشه بهش افتخار می کنم شکر میکنم. حالا وقتی موهاشو میبینم که سفید شده . داره کم کم پیر میشه دلم  می خواد بقیه عمر خودمو بدم مامانم هیچ وقت پیر نشه. آخه حیفه خیلی حیفه فرشته ای به این مهربونی یه روز........ گریه امونم نمیده.................................02.gif20.gif

راجع به بابام خیلی ازش شنیدم همیشه تعریف می کنه چه تعریفای قشنگی دلم ضعف میره دلم می خواست ای کاش چندسالی بزرگتر بودم بابامو از دست می دادم که وجودشو و شخصیتشو بیشتر احساس می کردم می شناختمش .یادمه همیشه بهم می گفت طلا خانوم دختر قشنگم... مامان هنوزم که هنوزه به زبان اون بهم میگه طلا خانوم. چون من بورم کوچیک که بودم موهام طلایی طلایی بود. تپل مپل و سفید.

با وجود خواهرم و برادرام ولی احساس می کنم توی دنیا فقط مامانمو دارم پشتم بهش گرمه. همیشه تنها حامی من اون بوده تنها مشوقم. آخه همیشه همه جا به همه میگه که حساب من با بقیه بچه هاش فرق داره . نه اینکه فرق بذاره ها نه . مامان من تک تک بچه هاشو عاشقانه دوست داره. ولی شاید چون من ته تغاری بودم و بیشتر توخونه پیشش بودم به این خاطره. البته این احساس دو طرفه است منم خیلی بهش وابسته ام و نفسم به نفسش بنده.

خدایا سایه هیچ پدر و مادری رو از روسر هیچ کس برندار... آمین

/ 4 نظر / 7 بازدید
مژده

سلام دوست من . خوبی ؟ خدا پدر عزيزتو رحمت کنه . مطمئنم از اينکه دختر مهربان و با وفايی مثل تو خوشحاله و به خدش می باله . مادرت هم حتما با وجود تو و خواهر و برادرت کمتر احساس تنهايی می کنه و می دونه که شما چقدر به فکرش هستيد . نوشته ت زيبا بود . با اجازه لينکت می کنم ! هميشه شاد باشی !

negahyno

salam khanoomi salgarde pedaret ra behet tasliyat meigam. khily ajibeh ke inghadr sargozashtemon be ham shabih bodeh . Man ham madaram khily tamame in modat poshtemon bod Be har jahat karish nemisheh kard ba inke jaye pedaramon khali ast vally yek rozi beheshon meirasim va in khily mohemeh ke onha jaei montazere ma hastan . Hamin ke ba madaret dar yek shahr hasati va har vaght meikhahi meitonei bebinish khily khobeh . Khily moraghebe khodet bash

داداشی

سلام خسته نباشيد معذرت می خواهم که دير جواب شما رو ميدم. شرکت هست و من تنها. من از صميم قلبم به شما تسليت ميگم ، من پدر دارم ولی باز هم شمارو درک میکنم . می دونم چی دارین میگید.از دست دادن پدر سخت ،خیلی ،من برای شما و خونواده تان از خداوند منان صبر می طلبم. *-*كوه خانه من كوهی را مي شناسم در همين كوچه پس كوچه های ايثار در همين خيابان سادگی *من كوهی را مي شناسم برای همه دوست برای همه يار برای خود هيچ *من پدری را مي شناسم از خود گذشت برای ديگران با دلی پاك برای بچه هايش يار *من پدرم را مي شناسم با چشمان خيس برايم دعا مي كند *چينهای پيشانی اش رمانی است از زخم روزگار زخم مردمی ناسپاس زخمی كه مرهمش دست نوازش من و توست *-*و مي گويم دوستت دارم بابا چه دراین دنیا چه در اون دنیا دوستت خواهم داشت

داداشی

مشکل بتوانی لغزشهای خود را ببینی، تنها کسی که خود را دوست می دارد، میتواند این لغزشها را ببیند. به حرفهای سایرین درباره خودت بها مده. خودت ببین. که هستی، کجا هستی، لغزش هایت کجایند. و معجزه آن است که خطایی را ببینی با تکیه بر آگاهی خودت و سپس بتوانی این خطا را از میان برداری. با احترام در پناه خالق صبروشکیبایی