شمارش معکوس

بالاخره خونه تکونی ما هم شروع شد... البته برای من که فقط پنجشنبه و جمعه ها خونه ام .. راه دیگه ای نبود...

فرشها رو پنجشنبه زنگ زدم قالی شویی اومدن بردن... یعنی من این دو روزه پدر خودمو در آوردم...کارام شامل: در آوردن و شستن ملافه های رختخوابا.. شستن پتوها...  خرید ملافه برای روی تخت و رو بالشها...دوختن ملافه ها... که البته شستن ها رو ماشین لباسشویی انجام داد و من فقط اون پتوی دونفره روی تخت رو انداختم توی وان ملوسک و شستم و برای آبکشی نهاییش آقای پدر اومد و با چند لگد جانانه شسته شد و چون همیشه کمک کردن آقای پدر خساراتی به همراه داره.. وان ملوسک شکست...

خلاصه ملافه ها رو شستم و خشک که شد دوباره دوخته شد و رختخوابها مرتب شد ... از بعد از ظهر  جمعه هم چسبیدم به تمیز کردن اتاق خواب که سه کیسه زباله بزرگ آشغال ریختم بیرون و دو کیسه زباله هم لباسهایی که دیگه نمی پوشیدیم .. البته این پروژه هر چندوقت یکبار که من اتاق خواب رو مرتب می کنم تکرار می شه و هر بار کلی لباس می دم می ره...بذار جا برای نفس کشیدن باز بشه...

فقط مونده پرده های اتاق که امروز درش میارم و می شورمش و کار اون اتاق تموم می شه...

وای سخت ترین جای خونه همانا آشپزخونه است که باید کل ظرفهای توی کابینتا رو بریزم بیرون وبشورم.. اگر بزارم برای پنجشنبه و جمعه که خیلی دیر می شه.. وسط هفته هم که فقط بعد از ظهر رو فرصت دارم .. با ملوسک خانوم هم خیلی سخت می شه... مجبورم زحمتش رو بندازم گردن مامان که بیشتر نگهش داره .. خودشم بنده خدا کلی کار داره...

راستی یک سال بود که یک دست کامل از لباسای ملوسک رو گم کرده بودم و ازهر که کی می شناختم و رفته بودم خونش پرسیده بودم که این لباسا خونه اونا جا نمونده؟ آخه واقعا یک دست کامل بود.. لباسای سیسمونیش بود دیگه پارسال دی ماه تقریبا گم شدن که اون موقع ملوسک همش دو ماهش بود و اون لباسا هنوز براش بزرگ بودن و اصلا تنش نکرده بودم.. یه شلوار جوراب دار.. یه زیرپوش.. یه بلوز دکمه دار...پریشب الی(زن داداشم ) زنگ زد گفت.. حدس بزن تو خونه تکونی و تمیز کردن کشوها چی پیدا کردم.. گفتم چی؟ گفت همون لباسای ملوسک که این همه دنبالش گشتی... کشوها رو که در آوردم دیدم افتادن زیر کشوها و پر از خاکن...

آخه پارسال دی ماه من چند روز خونه داداشم بودم و الی یه کشو  خالی کرد برای لباسای ملوسک.. همون موقع افتاده بوده اون زیر...

باور می کنید تا مدتها مشغله فکریم شده بود که آخه این لباسا رو من کجا  گم کردم... حالا که براش کوچیک شدن پیدا شدن... چند بارم به الی گفته بودما بنده خدا خونش رو زیرو رو کرده بود و هی می گفت نیست..

 از این مبلغی که عیدی گرفتم گذشته از خرید لباسای ملوسک... تنها استفاده ای که کردم این بود که کل بدهیها و قسطهای عقب افتاده رو صاف کردم.. یه وام شهریه دانشگاه داشتم که 50 هزار تومانش مونده بودو پرداختش نکرده بودم... بدهی که به دانشگاه داشتم رو تصفیه کردم و بعد از دو سال خیر سرم قراره مدرکم بیاد... چند تا قرض و قوله کوچیک هم داشتم که پرداخت شد.. الان اینقده خیالم راحته.. هر چند که چیزی برای خودم نخریدم ... اما هیچی مثل این نیست که آدم بدهکار باشه... نه؟

شمارش معکوس تا پایان سال شروع شده ... امیدوارم این روزهای آخر خوب بگذره و این سال که برای ما واقعا لعنتی بود حداقل به خوبی تموم بشه...

سال 89 سال ببره؟ یعنی قراره خورده بشیم ...متفکریا درنده بشیم و پیروز بشیماز خود راضی یا شایدم خط خطی....ابرو

/ 7 نظر / 6 بازدید
عطیه

آخی...درکت میکنم خانومی... خدا قوت... امیدوارم که برسی و همه کارات به موقع تموم بشه...

نگاهی نو

امیدوارم سالی ژر از شادی و برکت داشته باشی

نگاهی نو

پر از شادی و برکت

دختری در مزرعه

منم از امروز خونه تکونی رو شروع کردم.. همراه با مامی.. چقده حال میدهههههههه ولی حسابی خسته میشه آدم. چون باید یک ضرب تا عید کار کنیم.. مجالی برای استراحت نیست.. شمارش معکوس شروع شد.. عید داره میاد یوهوووووووو

آوا

من هم خیلی وقته که خونه تکونی رو شروع کردم و آروم آروم تموم شد.امسال خیلی واسه خونه تکونی به خودم شکنجه نمیدم... راستی چرا من فکر کردم تو تهرانی؟حالا که اینطور شد باید بگی کجایی؟یالا...اعتراف کن...[متفکر]

مریسام

خسته نباشي خانمي[گل]