یه لیمو ترش

صبحها وقتی از سرکوچه می پیچم بیام محل کار بوی اقاقیا مستم می کنه و حسابی خوابو از سرم می پرونه... یه احساس نشاط و سرحالی بهم می ده...

خب می دونم که با پست قبلی خیلی از دوستای گلم منتظر  شنیدن جواب آزمایش و دکتر هستن... رفتم دکتر و برام آزمایش نوشت... دیروز غروب جوابشو گرفتم و رفتم دکتر... گرچه همون روز که رفتم دکتر بهم گفت که به احتمال زیاد حامله ام...ولی به کسی نگفتم ... خواستم بیشتر مطمئن بشم و شاید تصمیمهایی بگیریم... آخه ما اصلا آمادگیشو نداشتیم.. گفتم که همیشه دوست داشتیم اگر تصمیم به بچه دار شدن بگیریم با برنامه ریزی قبلی باشه و انتظارشو بکشیم و از شنیدن خبر حاملگی اینقدر خوشحال بشیم که بپریم هوا... ولی انگار ....

به هر حال ... دکتر گفت که حامله ام و یه تیکه از بهشتم اومد زیر پای ما 03.gifمی دونید چند وقته؟ خودم باورم نمی شد... دارم می رم تو سه ماه.. یعنی فکر کنم که رفتم... ۱۱ هفته و ۵ روز... باورتون می شه؟ بچه به این بزرگی و هیچ ابراز وجودی برای من نکرد... حتی کوچیکترین نشونه... هیچی هیچی... به غیر از تاخیر در پریو*دی این ماه دیگه هیچ چیزی برای شک به حامله بودن نبود... چون حتی ماه پیشم پر*یود شدم... الان نی نی ما به اندازه یه لیمو ترشه... و از وقتی فهمیدم دیگه دردای زیر شکممو نمی ذارم به حساب شک به پریودی و یه حس عجیب و خاصه که برام واقعا تازگی داره... بچم مثل مامانش کم توقعه و هیچی ازمون نمی خواد...

دیدید...شوخی شوخی جدی شد... ؟

شهریار خیلی براش سخت بود پذیرفتنش... ما حتی به فکر سقطش هم افتادیم و از دکتر راهنمایی خواستم... دکتر گفت اونیکه آسیب می بینه تو هستی و به شوهرت هیچی نمی شه... حالا که این اتفاق افتاده پس بپذیرنش و به حرف شوهرت گوش نده... ازش خواستم خودش با شهریار صحبت کنه...چون خودم جرات اینکه به شهریار بگم بچه رو می خوام یا نمی خوام رو نداشتم از عواقبش می ترسیدم... دکتر خودش نتونست و ماماشو فرستاد بیرون که با شهریار صحبت کنه.. ماماهه هم همه چیرو برای شهریار توضیح داد.. از عوارض سقط و اندازه بچه و شرایطش.. با یه ذره پیاز داغ بیشتر... خنده ام گرفته بود... بهش گفت می دونی کورتاژ چیه؟ شهریار گفت نه؟ گفت بچتو چرخ می کنن... این یعنی قتل عمد.. (قیافه شهریار خیلی دیدنی شده بود اینقدر از این کورتاژ ترسیده بود که نگو)....چون قلب بچه تشکیل شده حالا... فکرم نکن که می بری می خوابونیش بیمارستان و بهش رسیدگی می کنن چون کسانی که اینکارو می کنن غیر قانونی هستن و هر بلایی هم سرش بیاد باید عواقبشو بپذیری.. می پذیری؟ شهریارم گفت من نمی خوام برای زنم مشکلی پیش بیاد... دوباره برگشتیم تو مطب که ماما فشارمو بگیره... یه چشمک بهم زد گفت: حال کردی چیا بهش گفتم؟ دیگه فکر سقطو تو سرش راه نمی ده... بهم گفت از این بعد همش تو آیینه نگاه کن که بچت مثل خودت خوشگل و ناز بشه گفتم بابا تا حالا که نمی دونستم هست فکر کنم یه بچه آفریقایی که استخونای دنده اش زده بیرون به دنیا بیارم.. بیچاره هیچی بهش نرسیده... آخه طی یکی دوماه گذشته اصلا اشتهایی به غذا خوردن نداشتم و سه کیلو کم کردم... اینو گذاشته بودم رو حساب ناراحتی معدم...  نگو کار از یه جای دیگه خرابه.... معدمم خیلی بهتر شده...

دیشب که دکتر آب پاکی رو ریخت رو دستمون دیگه پذیرفتیمش و از امروز می خوایم برنامه زندگیمون رو یه جور دیگه تغییر بدیم و از این به بعد تلاشمون برای نی نی باشه... شهریار دستشو می ذاشت رو شیکمم می گفت کجاست؟ گفتم پیداش کن همونجایی که یه ذره سفته ... دستشو گذاشت گفتم فشار بده نترس.. می گفت می ترسم بمیره آخه... دستشو که یه ذره فشار داد..  غش کرد افتاد روم... گفت واااای دلم ضعف رفت... چه احساس خاصیه... گفتم نیگا کنا تا دیروز نمی خواستش حالا دیگه دلش ضعف می ره04.gif

به هر حال این شتره در خونه ما هم خوابید ... البته ناشکری نمی کنم... چون دیگه کاری نمی شه کرد و خدا خواسته... ولی توی یک هفته گذشته بحران روحی بدی رو پشت سر گذاشتم...

از مامانای عزیز می خوام راهنماییم کنین به هر حال شما یه تجربه ای دارید.. مخصوصا در مورد تغذیه...

پ.ن: از مهدی عزیز و آزاد جونم خیلی تشکر می کنم چون حمایتهای روحی خوبی ازم کردن... امیدوارم که به همه آرزوهاتون برسید...

پ.ن۲: ولی خداییش این مامان من علم غیب داره ها... بهش ایمان آوردم...

پ.ن ۳: بابا آبروی ما رو اینجا بخرید جون من..http://www.babamaman.blogfa.com/

/ 57 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نازبانو

خیلی مبارک باشه. نی نی ها نعمتهایی هستن که خدا به مادر و پدرها می ده تا بهشون یادآوری کنه که هست و بنده هاش رو دوست داره. قدر نعمتتون رو بدونین! امیدوارم یه روز خبر به دنیا اومدنش رو سالم و خوشگل بخونم.

سارا

مژی تبرررررررییییییییییییییییییییییییییییییک میگم [قلب] بابا اصلا انتظار نداشتم فکر کنم من بیشتر از شهریار شوکه شده باشم![نیشخند] خدا رو شکر که از صرافت سقر و کورتاژ افتادین. خیلی ضرر داره. به قول خودت دیر یا زود که این اتفاق باید میافتاد. آمادگیش رو هم هر وقت آدم اراده کنه به دست میاره. به هر حال که کلی ذوق زده شدم. ا[تایید][ماچ] ایشالا که همه چیز به خوبی پیش بره و نینی قشنگمون به سلامتی به دنیا بیاد. [قلب][قلب] مامان مژی دوستت داریم[چشمک][ماچ]

ایدا از پونک

سلام مژگان جون خوبی؟؟؟؟ وای نی نی دار شدی؟؟؟؟ می دونستی الان چه برکتی داره وارد زندگیت میشه؟؟؟ خداییش راست می گم. دایی من وضعش خوب نبود ولی تا بچه دار شد زندگیش رونق گرفت وضعش روبه راه شد... بچه ی اول قدمش خوبه ایشالله برکت میاره .. زیادم نمی خواد نگران باشی کتاب تغذیه در بارداری رو حتما بخون و این روزا بیشتر کتابای روانشناسی کودکان رو هم مطالعه کن حتما به دردت می خوره ... بهتره که از همین الان اصول رفتار با کودکان رو یاد بگیری و بچه ای تربیت کنی که هم با ادب باشه توی جامعه ی امروز و هم مطیع تو و باباش باشه ...

ایدا از پونک

اگه کتابای روانشناسی رو بخونی اطلاعای خوبی بهت میده ... تازه محققا به این نتیجه رسیدن که بچه ها توی شکم مادراشونم همه چیو حس می کنن پس همیشه با نی نیت حرف بزنو بگو دوستش داری و از اومدنش خوشحالی... منم یادت نره لینک کنی موفق باشی

سینا

سلام.وبلاگت در حد عالی عالی.امیدوارم همیشه موفق باشی.ما از اینجا دعا می کنیم به تمام آرزوهات برسی.با تبادل لینک هم موافقم.پس یه سر بزنو نظرتو بگو.موفق و موید باشی.خدانگهدار

بهنام

سلام تبریک میگم گرچه با ترس و لرز این دفعه شروع به خوندن کردم چون تو متخصص جون به مرگ کردن آدمی تا یه حرفی بزنی! سعی کن بهترین مواد غذایی رو انتخاب کنی و بخوری زیاد به فکر پر کردن شیکمت نباش بیشتر مقوی و مختصر و مفید بخور توروخدا ورزش کن سعی کن قدم زیاد بزنی و با یه متخصص تغذیه یا یه خانوم دکتر زنان کاردرست مشاوره کن که یه سری ویتامین و مکمل و... خارجی هستش که باباشهریار باید زحمتشو بکشه و تهیه کنه تا نی نی از نظر بدنی آماده باشه و کم نیاره یه وقت! بازم تبریک میگم ورزش و تحرک و آهنگهای شاد و روحیه در حد تیم ملی فراموش نشه! سونو هم نرو بذار بازم سورپریز بشیم که پسره یا دختر امیدوارم پسر باشه!

من بدون سانسور

با عشق این پستت رو خوندم. با عشق. مدتها به نوشتهات نگاه کردم. انگار همه چی فلش بک شد. یادمه چقدر روزای خوبی بود همون روز اول بهم گفت مامان.. مواظب خودت باش. هیچی به اندازه تغذیه و آرامش مهم نیست. مراقب خودتون باشید. [گل]

نارنجی

خوب به سلامتی مبارک باشه خانومی حسابی مواظب خودت باش[گل]

یه آدم دیگه

سلام! بارها وبتو خوندم ولی کامنت نمی گذاشتم ولی اکثر شو خوندم ولی الان دلم نیومد که بهت تبریک تگم.........امیدوارم که قدمش براتون مبارک باشه....... حسن اینکه دیر بفهمی اینه که خیلی منتظر نمی مونی من الان 7 هفته ام و از هفته 4 به نظرم زمان خیلی دیر می گذره......بازم تبریک!