يه نفس راحت

خب بالاخره امتحانات هم تموم شد و من راحت شدم....

ولی همه امتحاناتم خیلی خوب بود. نمراتم بالا می شه. مردم از بسکه ساعت ۲ شب خوابیدم و ۵ صبح بیدار شدم.

ولی توی این یکی دو هفته خیلی تق و لق اومدم سرکار. دلم خیلی تنگ شده بود برای اداره. امروز خیلی سرحال اومدم . خیلی وقت بود که اینجوری سرحال کارمو شروع نکرده بودم. مثل روزای اولی شدم که تازه اومدم سرکار با انرژی و با انگیزه و شور و اشتیاق. یادش به خیر.

دیروز بالاخره بعد از دو هفته نظافت نکردن و تبدیل شدن خونه به یه جنگل واقعی. افتادم به جونش.آی شستم و سابیدم. دیگه داشت حالم به هم می خورد پامو که می ذاشتم تو آشپزخونه چندشم می شد. احساس می کردم رو سرامیکا یه وجب چربی نشسته. البته دو روز بود که ظرف نشسته بودم به خاطر امتحان آخرم که زبان تخصصی بود. به نظرم خیلی سخت می اومد نیست اصلا نخونده بودمش. خلاصه خونه رو مثل گل تمیز کردم. آخرش کلی حال کردم حموم و دستشویی که نگو تصویر خودمو رو کاشیاش می دیدم. ولی عوضش امروز جمامم. کتف و کمرم داره می شکنه از درد. اما می ارزید.حسابی از بالا تا پایی خونه رو لیسیدم و خلاص.

فردا مهمون دارم . مادرشوهر جان و جاری جانم با دوتا بچه شیطون میان خونمون. امروز بعد از ظهر کلی خرید دارم. موندم برا فردا غذا چی بپزم؟ از همین حالا ماتم گرفتم.

جناب رییس الان اومده می گه امتحانات چطور بود به امید خدا تموم شد؟ می دونم منظورش چیه دیگه. منظورش این بود که مرخصیهای راه به راه تموم شد دیگه؟

دلم برا مامانم تنگ شده نمی دونم دیگه چرا بر نمی گردن. مردم از تنهایی... انگار شهر خالی شده .

/ 4 نظر / 7 بازدید
آزاد

سلام مژگان عزيز خيلی خسته ام .. خيلی ... کجای اين شب تيره بياويزم قبای ژنده خود را.. به تکرار غم نيما .... به خدا سر دردهای ديوانه کننده .. افکار پريشان ... چشمهايی که بيش از آنکه بايد ببينه داره ميبينه .. قلبم سنگين شده جدیدا داره سرم قر میاد .. نميدونم چرا وقتی چيزی ميبينم .. فوری ميرم سراغ پشت پرده .. در مورد آدمها هم همينطوره .. و اين عذاب آور هستش .. مدتيه دارم با خود کلنجار ميرم که چی کنم .. نميتونم آدم زبان بازی باشم .. حتی محبت رو هم در عمل انجام نميدم ... اصلا نمی تونم واسه کاری که برای ديگری انجام ميدم زبان باز کنم و سرش منت بذارم .. اما وقتی هر چی واسه هر کی کاری ميکنی آخرش ميشه وظيفه ات .. ديگه خسته ميشی .. وقتی نزديک ترين کست بر ميگرده بهت ميگه تو فکر اطرافيان نباش و اين همه صلاح کار همه را و رضايت همه را دنبال نکن .. ولشون کن .. واسه خودت زندگی کن .. اون موقع هست که حالم از حتی خونه و زندگی خودم هم بهم ميخوره .. به خدايی که من می پرستم و همه به من انگ کفر ميزنن قسم که اشکهايم مرا رسوا کرده .. اما اشکهايم هيچگاه برای خودم نبوده .. هيچگاه ... قلبم رو بد جوری شکستن ... آدما

آزاد

سلام... اصلا نميدونم چي بگم .. دلم قلمبه شده .. ---- من مي خوام مثه همه ساده زندگي كنم چادر موندنمو هر جا خواستم بزنم تو اين دريا ني خوام نهنگ كوري باشم پشت اين درهاي قفل علي كنكوري بشم ... --------------- بدرود

مريم پاييزی

سلام مژگان جونم خوشحال ميشم اگه به دوست جونای من بپيوندی راستی تو نی نی توپولی نداری؟

آزاد

سلام مجدد آره این شعر که نوشته بودی تو وبلاگم گذاشته بودم .. یه شعر زیبا ازآقای مرحوم کاشانی هستش .. و من خیلی دوستش دارم ... ممنون که یادآوری کرده .. آرام بخش هست ... ضمنا در جواب اینکه کی می بینیمت باید بگم آپ کردم بیا یه سر به وبلاگ من بزن .... خوشحال میشم بدرود