تولد ، عروسی ،...

سلام

چند روزیه می خوام آپ کنم یه جورایی نه وقتش هست نه حالش...

چهار روزه  که خواهر جونم اومده ولی من فقط تونستم یه شب اونم جمعه برم خونه مامان ببینمش دیگه فرصت نشده.. می دونم الان کلی شاکیه از دستم.. آخه این چند روزه تو محل کارم هم کار زیاد داشتم.. ولی این بهانه خوبی نیست.. سوم شهریور تولد شهریار بود به خاطر همین بعد از ظهر که رفتم خونه دیگه بیرون نرفتم.. همه کارامو کردم تا شهریار بیاد..  بعد رفتیم بیرون.. چون از اینکه با سلیقه خودم کادو بخرم براش خیری ندیدم و همیشه یا بزرگ بوده یا کوچیک بوده یا خوشش نیومده، ترجیح دادم خودشم باشه با هم بریم براش هدیه تولدشو بخرم.. اول می خواستم یه دست کت و شلوار عالی بخرم براش.. وای چه کت و شلوارای خوشگلی اومده.. یه دونه طوسی تیره رو پرو کرد خیلی بهش می اومد.. ماه شده بود. . ولی پاشو تو یه کفش کرد که گرونه.. نمی خوام.. اینقدر دیگه من اصرار کردم که بخر بابا.. زیر بار نرفت که نرفت . گفت خودم بعدا می خرم.. خلاصه تصمیم گرفتم یه پیرهن و شلوار ست براش بگیرم.. یه ذره که رفتیم یادم افتاد که کفشایی که زیر کت و شلوارش می پوشه کهنه شده.. بنابراین یه جفت کفش شیک و عالی خریدم براش با یه کمربند و یه پیرهن... شامم مهمون من رفتیم رستوران و یه شام حسابی خوردیم    . بعدشم رفتیم یه ذره گشتیم و شهریار یه قلیون کشید ( این مورد همیشه براش ممنوعه ولی چون تولدش بود چیزی نگفتم) البته بهش گفتما که از این روز تولدت استفاده کن چون همیشه از این خبرا نیست.

فردا شبش یعنی دیشب هم عروسی دعوت بودیم. عروسی دوست شهریار بود.. خیلی خوش گذشت جای همه خالی.. شهریار که خودشو کشت اینقدر رقصید..   از این هنرا که برای ما رو نمی کنه..

اینا دلایلی بود که من نتونستم برم پیش خواهر جونم.. امروزم تا ساعت ۸ شب کلاس دارم.. ولی سعی می کنم بعد از کلاسم برم چون اگر نرم خونم حلال می شه. چهارشنبه تعطیله دعوتشون می کنم بیان خونمون بلکه یه ذره وجدانم راحت بشه..

آخ نمی دونین چه حالی می کنم خونمون نزدیک اداره است.. صبح ها در عرض ۲ دقیقه می رسم اداره اخه همش یه کوچه فاصله است.. ظهرها هم برای ناهار می رم خونه با شهریار ناهار میخوریم و برمی گردم اداره.. اینقدر باحاله صبحها نیم ساعت بیشتر می خوابی...    

دیگه خونه کم کم داره مرتب می شه.. وای مردیم دیگه از بسکه همه چی این خونه خراب بود.. شهریار دیگه واقعا اعصابش خراب شده..  دیروز که برای ناهار رفتم خونه.. شهریار اومد. با کلید درو باز کرده بود ولی کلید در نیومده بود از تو قفل.. بنابراین کشیده بود و کلید تو قفل شیکست.. اینقدر از این موضوع اعصابش خراب شد که نگو.. اومد به عالم و آدم حرف می زد رفت تو دستشویی دست و صورتشو بشوره همچین درو کوبوند به هم که فکر کنم چارچوب در تکون خورد.. داشتم غذا رو می کشیدم که دیدم صدای شهریار میاد.: مژی بیا یه دقیقه.. رفتم دیدم صداش داره از تو دستشویی می اد گفت این درو هل بده باز بشه.. اینقدر درو محکم کوبونده بود به هم که گیر کرده بود و دیگه باز نمی شد..   خلاصه اینقدر من از این ور خودمو زدم به در که یه ور کمرم شیکست.. آخرم به قیمت شکسته شدن زبونه در ، در باز شد..

بازم کفری بود می گفت این خونه هیچ چیزش درست نیست منم گفتم این خونه به درد آدمای عصبانی نمی خوره ، مرد حسابی اینقدر درو محکم کوبوندی به هم .. هر دری هم بود گیر می کرد..

راستی پنجشنبه رو تعطیل کردنا.... 

بعدا نوشت: نیمه شعبان سالگردهایی رو برای من داره... سه سال پیش نیمه شعبان بود که برابر بود با ۱۰ مهر عقد کردیم... یکی از مهمترین قولهایی که تو زندگیم دادم این بود و یه قول دیگه که اونم چندین سال قبلش  نیمه شعبان بود..هنوز رو هر دو تا قولام هستم.. قول من و شهریار به امام زمان.... امیدارم خدا همیشه کمک کنه هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت زیر هیچ کدوم از قولهام نزنم.. یه جورایی حال و هوای این روز با بقیه روزهای سال فرق می کنه

/ 30 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نگاهی نو

ممنون از حضورتون در وب لاگم و حس همدردیتون ممنون می شم یک سری به وب لاگم بزنین

مژده

سلام مژی . خوبی ؟ تولد شوشو مبارک ۱ خوشحالم که سر دماغی ! امیدوارم همیشه خوش و خرم و خندون باشی !

مهدی

سلام مژگان جان امیدوارم خوب و خوش باشی چقدر سخت بود و فشرده امیدوارم تلافیش تو این چند روز تعطیلی در بیاد یک نکته جالب توش بود اونم اینکه وقتی ناراحت هستیم یا تمرکز ما روی منفی ها هست پشت سر هم بد میاریم و همه چیز گره می خوره بهم مثل مشکلات خانه یک جورایی من هم چند روزه تمرکز کردم روی صدا ها بنابراین مرتب صداهای ناخوشایند و آزار دهنده میشنوم امیدوارم منزل جدید براتون پر از شادکامی و خوش شانسی باشه به آقا شهریار هم سلام برسون عاشق و آزاده باشی

آوريل

زندگی پر از امتحانات کوچيک و بزرگه که ما خودمون رو بشناسيم اميدوارم بتونی بدون تقلب قبول بشی حضور خداوند (که همون عشقه)تو زندگيتون رو تبريک ميگم

غنچه

خوبی؟ من نمی دونم هر وقت خدا بخواد

آنی

مژگان عزيز و مهربونممرسی يه دنيا از حرفهای قشنگت.شادی و موفقيت روز افزون از خدا برات می خوام

گل بانو

سلام مژگان جون تولد آقا شهريار رو تبريک ميگم ۱۲۰ ساله باشن تبریک میگم که خواهرت هم اومده با طلوعی دوباره به روزم خوشحال میشم سر بزنی گل بانو

رضا

سلام وبلاگ خوبي داريد يه سري هم به من بزنيد خوشحال ميشم قلمت هميشه سبز

مريم

پيدا نيستی خانومی؟