مزاحم

سلام ببخشید که اینقدر دیر دارم آپ می کنم... دلیلشم اینه که چون من توی محل کار دسترسی به اینترنت نا محدودنیشخند دارم اینجا آپ می کنم.. و چند روزیه که به دلیل  گازوئیلی که از دیوار اتاقم  نشست کرده  و بوی خیلی بدی توی اتاق پیچیده سردرد می گیرم..  نتونستم توی اتاق خودم بمونم و در به در شدم... اینه که اصلا نه حال و حوصله اش بود نه اون آرامش خاطر برای نوشتن... البته هنوزم نیست.. ولی به زور باد کولر و باز کردن پنجره اتاق چند دقیقه ای دووم آوردم و دارم می نویسم..

حالم خیلی بهتر شده اینروزا و دیگه به اون صورت از  اون بی  حوصلگی ها و خستگی ها خبری نیست و یه ذره سرحال تر شدم...

چند روز بود که این داداش شهریار رفته بود خونه مامانش و من یه نفسی داشتم می کشیدم... دو سه تا تاپ خریدم و هر روز یکیشو می پوشیدم یا سارافونای کوتاه و راحتمو می پوشیدم و کلی حال می کردم... واای نمی دونین بعد از سه ماه محدودیت چه حالی می ده آدم شلوارک و تاپ یا سارافون کوتاه  تنش کنه... اما... امروز صبح ساعت 7 و نیم صبح که بنده در حال آماده کردن صبحانه بودم زنگ زدن و آقا تشریف آورد... گریه

خب شما می گین من چیکار کنم آخه .... خیلی خسته شدم از این وضعیت...  بعضی روزا می شد که حال و حوصله بیرون رفتن از خونه نداشتم به مامان می گفتم بیاد ... آخه این مدت یا مامان خونه ماست یا من خونه مامان... ولی دوباره.. چون هیچ کس نباید این عالیجنابو ببینه حتی مامان من..  دوباره این منم که در به در شدم هی باید برم.. چون مامانم توی همه این مدت اصلا خبر نداره که داداش شهریار خونه ماست... و اگرم یه وقتی یه کسی سر زده بیاد خونمون من مجبورم آقا رو یه جایی قایم کنم و طرفو بپیچونم از خونه ببرم بیرون .. به مکافاتی دارم که تازه یه گوشه هاییشو اینجا می گم و شما خبر د ارین.. دیگه بگذریم از تلفن زدنا و اومدنای گاه و بیگاه ناهید خانوم که چقدر من بدبخت و از خواب می پرونه ...

تازه فهمیدیم که این آقا برای چی اومده بست نشسته اینجا و نمیره.. می خواد داداشاش و مامانشو تو فشار بذاره تا راضی بشن خونه پدریشونو بفروشن و سهم ارثیه اشو بهش بدن... اون وقت من باید این همه مصیبت بکشم.. هر چی می گم خب بابا بفروشید بلکه این آینه دق از روبرومون بره... مامانش راضی شده ... ولی همشون دو دلن ... می گن نکنه سهم ارثو بهش بدن و بره همه رو خراب کنه و دوباره برگرده ...منتظر

آخه کسی که با 800 ، 900 میلیون پول.. حداقل... معلوم نیست چیکار کرده ... و اینجوری ورشکست شده .. چه ضمانتی هست که به راحتی 100 میلیون پولی رو که بهش می رسه رو خراب نکنه...

به هر حال اینا به من ربطی نداره.. فقط می خوام به هر قیمتی شده خلاص بشم از دستشون... تازه اگر خونه پدرشیونو بفروشن از این جهت به نفع ما می شه که لا اقل با سهمی که به شهریار می رسه می تونیم یه خونه بخریم...

تو رو خدا به خاطر این نی نی هم شده دعا کنید بهترین اتفاقا ممکن بیفته... مرسی...

/ 60 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شیده (ماجراهای خانه ی ما)

سلام. به به قدم نو رسیده مبارک باشه. ایشالا عروس شه[قلب][گل][هورا] ایشالا با خودش برکت و شادی رو تو خونتون بیاره [قلب] مرسی که به من سر زدی[گل][هورا][ماچ]

..:: ی ک ت ا ::..

سلامم مامان مژی [قلب] خوبی ؟؟؟ چه خبرا ؟؟؟ با مهمونای عزیزت چیکار میکنی؟[نیشخند][نیشخند] نی نی کوچولوت حالش خوبه آیا ؟؟؟؟ باز دیر کردی تو آپ کردنااا بدو بیییا آپ کن خب[ناراحت][ماچ]

صبا

دیر رسیدم [ناراحت] سلام ....چه بد ..شرایطت خیلی سخته !! اینجور مواقع نباید دچار تعارفات اخلاقی بشی! آخه چند روز تحمل !!؟ شاید یکسال بخواد همینجوری قایمکی بمونه مگه میشه !؟ شوهرت باید یه کاری بکنه !! خیلی نجیب و صبوری عزیزم !![قلب]

یه همیشه عاشق

سلام حال نینی چطوره؟ خوبه؟ خودت رو ناراحت نکن. درست میشه خوشحال میشم اگه به دیدنم بیای [گل][گل]

شیلا

مژی تنبلی پاشو بیا دیگه [ماچ]

مریسام

مژی جون کجایی چرا آپ نمی کنی؟؟[ماچ][قلب][گل]

بنفشه

سلام خانمم من بنفشه هستم یادت میاد. اخرین بار یک سال پیش بود براتون پیغام گذغاشتم... ولی بعد. حالا هم مشخصات وبلگمو گم کردم.. ولی برام تو آخرین متن پیغام بزار یا علی[ناراحت]

عسل بانو

سلام خانوم مامانی ...خوبی ؟ آره هر شنبه و 1 شنبه میرم استخر ..واسه نی نی . خیلی روش تاثیر میزاره ! ( مامان شدم !!!![شیطان] ) تو خوبی ؟ نی نی خوشگلت خوبه ؟ ازش بیشتر بنویس ![شوخی]