بی خانمان

چند روزیه که به خاطر همون تعمیر دیوار خونه بنده به یک عدد مژگان در به در تبدیل شدم.. البته از نوع خوبش... چون رفتم خونه مامان ...

اون دیوار کذایی دوباره کنده شد و از اول درست شد والان منتظریم گچش خشک بشه و نقاشی بشه و تمیزی خونه رو شروع کنیم و از این وضعیت نجات پیداکنیم.. اما به دلیل خنک شدن هوا تو این چند روزه این گچ لعنتی خشک نمی شه.. هر روز که می رم نگاهش میکنم کلی نا امید می شم که انگار یه 10 روزی اینجوری یه لنگه پا می مونیم...

من خونه مامان و شهریار هم میره سر کار.. البته ظهرا میرم خونه و اگر شهریار روزه نباشه با هم ناهار می خوریم باز وقتی میخواد بره سر کار منو می ذاره خونه مامان... شبا هم خودش تنهایی میره خونه... به غیر از تخت خواب همه وسایل رو جمع کردیم و ریختیم تو اتاق خواب.. تخت خوابم به خاطر اینکه خب شهریار بیچاره شبا یه جایی برای  خواب داشته باشه...

ولی یه حالی می کنم ... سحرا با مامان و داداشم بیدار می شم و باهاشون سحری می خورم ... یه کیفی داره... نمی دونی...

افطارم با مامان افطاری می خورم.. اما به خاطر اینکه یه ثوابی هم تو این ماه برده باشیم افطاری با منه.. براش همه چی آماده می کنم... می رم خونه مامان اینا .. مامان معمولا خوابه... منم می خوابم تا بیدار بشه... بعدش اگر حال داشته باشه می ریم یه دوری می زنیم بیرون...

خلاصه بخور و بخوابی داریم من و دخترم... البته دو سه روزی باز حرکاتش کم شده بود و نگران شده بودم .. تمام ترسم پیچیدن بند ناف دور گردنشه... اما از دیروز دوباره بهتر شد.. ولی دیگه مامانو کلافه کرده بودم.. هی می گفتم برم پیش ماما ضربان قلبشو  بشنوه خیالم راحت بشه... مامان هی می گفت بابا این بچه داره تکون می خوره ما این همه بچه آوردیم بند ناف دور گردن هیچ کدوم نپیچید نشنیدیم برای  کسی هم این اتفاق بیفته..شیرینی بخور تا بچرخه...دختر دست بردار از سر این بچه...عصبانیما هم دست برداشتیم...چشمک

ولی یه چیزی که کشف کردم اینه: وقتی کنار همیم زیاد حضور همو درک نمی کنیم و برامون می شه یه عادت.. اما وقتی از هم دور می شیم تازه قدر همو می دونیم... این جریان من و شهریاره... اینقدر دلم براش تنگ می شه.. حتی وقتایی که اون سر کار بود و من تنها خونه بودم برام معمولی بود اما الان که خونه مامانم طاقتم نمی گیره...

راستی می بینین که داریم میریم تو ماه هشت؟ دیگه چیزی نمونده ها...خیال باطل

/ 32 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رز

سلام من تقریبا تمام وبلاگتون و خوندم ایشالا دختر نازتون در کمال سلامت دنیا بیاد[گل][گل]

آرش

سلام مادرزن عزیزم. خوبی مژی؟ وایییییییییییییی!!!!!!! فقط 1ماه دیگه نامزدم از راه میرسه [هورا] فداش بشم. [قلب] اینقدرم فکرهای عجیب نکن! بند ناف دیگه چیه!!! ایشالله قدم نو رسیده با خونه ی نو و تمیز یکی میشه به سلامتی. تو میتونی الان راه بری و غذا درست کنی؟ مواظب خودت و خانوم خوشگل ما باشیا. دیگه تموم شد [گل]

آبتین(تسلیم او)

سلام. انشالله که مشکلاتتون حل بشه. منم دور پیش تمام صفحه وبتونو خوندم و رفتم.سلام ما رو به آقا شهریار برسونید. منم چون مستاجرم مشکلات شما رو میتونم خوب درک کنم. اگه اجازه بدید لینکتون کنم[گل]

وفا(ترنم عاشقی)

ایشالا زودتر خونه تعمیر بشه و برین سر خونه زندگیتون راستی منم احساس میکنم به این دوری خیلی احتیاج دارم عید فطر شوهرم میره شهرشون من نمیخوام باهاش برم چون واقعا به این دوری احتیاج داریم تا قدر همدیگرو بهتر بدونیم[ماچ]

تی تی

آخي مژي جون ديگه حسابي قلمبه شدي ها..نينيمون داره بزرگ ميشه ..قربونش برم كه براي تكون خوردنش ناز داره[ماچ][ماچ] راستي فعلا وبلاگمو حذف موقت كردم ولي مطمئنم ديگه اونجا نمينويسم..يكي از همكارهاي بيخود و هوچيه من اونجا رو پيدا كرده..تمام آرشيومو جايي سيو كردم .شايد روزي ديگر جايي ديگر بنويسم..ولي به همه شما دوستاي گلم سر ميزنم چون خيلي خيلي دوستتون دارم و دلم براتون تنگ ميشه.بوووووووووووووووووس

مریسام

حسابی خوش بگذرون خونه مامان.[قلب][ماچ][گل] اینقدر هم به این بچه گیر نده[چشمک][نیشخند] مراقب نی نی هم باش[قلب]

مریسام

مژی جون SQL بود نه شبكه[نیشخند][چشمک]

مریم پاییزی

آره مژی جون دیگه چیزی نمونده تا صاحب یه دخمل توپولی جیگرطلا بشیا [ماچ][ماچ][ماچ] تا خونه ی مامانی حسابی بخور و بخواب که بری خونه ی خودتون باید کلی کار کنی پس حسابی سو استفاده کن از موقعیت[نیشخند][نیشخند][چشمک]